در اینجا داستان عجیب گرویدن یک ژاپنی به تشیع را می نویسیم که از زبان امیر(نویسنده اصلی)بازگو می شود.

امیر پنجره را باز کرد و به آسمان که مانند قیر سیاه بود چشم دوخت. همه جا را تاریکی و سکوت فرا گرفته بود و او با خود می‌اندیشید که هرگز آسمان را این قدر سیاه ندیده است. با آنکه تازه اوایل پاییز بود اما احساس کرد هوا سرمای آزاردهنده‌ای دارد و ایستادن در این فضا او را دلتنگ‌تر می‌کند و بدتر از آن اینکه اگر سرما بخورد، دردسرهایش چند برابر می‌شود. خصوصاً در این شهر غریب که هیچ خوی و آشنایی نداشت تا از او پرستاری و مراقبت کند. پنجره را که بست به فکرش رسید که یک فنجان قهوه‌ برای خودش بریزد و حالا که بیخوابی به سرش زده و حوصله هیچ‌کاری را ندارد، خودش را با گشت زدن در دنیای اینترنت سرگرم کند. این کار لااقل این حسن را داشت که تا حدودی تنهایی او را پر می‌کرد و برای تقویت زبانش هم بد نبود.


امیر یک سال پیش برای ادامه تحصیل به ژاپن آمده بود و پس از اقامتی کوتاه در "توکیو" به شهر "سایتاما" آمده بود تا در کنار کار در یک شرکت بتواند در رشته تخصصی مورد علاقه‌اش درس بخواند. در آغاز آنچنان همه چیز برایش تازگی داشت که فکر نمی‌کرد روزی فرا برسد که هزار بار احساس غربت نموده و در حسرت بازگشت هر دقیقه لحظه شماری کند. آن قدر که حتی حرکت عقربه‌های ساعت کندتر از همیشه به نظرش بیاید و بی‌اختیار از خودش بپرسد که آیا دوباره سرزمین محبوب خود را خواهد دید؟
امیر با بی‌حوصلگی پشت میز رایانه نشست و مثل همیشه بی‌هیچ هدفی شروع به وب گردی در سایت‌های ژاپنی کرد.
واژه‌های ژاپنی با آن حروف متقاطع که مثل تکه‌های شکسته یک چینی ظریف بود به سرعت روی صفحه مونیتور ظاهر می‌شد و از زیر چشمان خسته امیر می‌گذشت. سایت‌ها به طور تصادفی انتخاب و گشوده می‌شد و دقایق از پی هم می‌گذشت و خستگی امیر آرام‌آرام رخ می‌نمود. امیر با خود فکر کرد که دیگر برای امشب بس است. اما وقتی چشمش به جمله سایتی که تازه باز کرده بود افتاد احساس کرد که این جمله با بقیه فرق دارد. روی صفحه مانیتور به زبان ژاپنی این جمله دیده می‌شد: "به دیدار یکدیگر بروید تا همدیگر را دوست داشته باشید، دست یکدیگر را بفشارید و به هم خشم نگیرید. "


امیراحساس کرد این جملات که پیش روی او بر صفحه مانیتور نقش بسته است با روح و ذهن او آشناست، پس با کنجکاوی بیشتر در جستجوی شناخت صاحب سخن برآمد و ناگاه احساس کرد گویی قلبش برای لحظه‌ای از تپش ایستاده است. چشم‌های امیر روی نام "امام‌رضا" خیره مانده بود که با حروف ژاپنی روی صفحه مونیتور می‌درخشید و او که مبهوت این اتفاق غیرمنتظره شده بود حالا دیگر کاملا کنجکاو شده بود تا بداند این سایت به چه کسی تعلق دارد. به همین خاطر با دستش که آشکارا می‌لرزید موس را به حرکت درآورد و شروع کرد به مرور سایت، سایتی که سرشار بود از امام رضا و هرلحظه بر حیرت امیر بیشتر و بیشتر می‌افزود. امیر که سراپا همه چشم شده بود بی‌هیچ احساس خستگی، مانند کاشفی که قدم به سرزمین تازه‌ای گذاشته باشد مجذوب آن همه زیبایی و معنا شده بود و با هرگام اشتیاقش لبریزتر می‌شد.
او ناگهان به درجه بالایی از هشیاری رسیده بود و یکپارچه عصب شده بود. مغزش با تمام توان به فعالیت درآمده بود، احتمال می‌داد، تجزیه و تحلیل می‌کرد، شگفت‌زده می‌شد و هیجانی عجیب قلبش را می‌فشرد. امیر حدس می‌زد که این سایت باید ابتکار یک ایرانی هموطن باشد که در غربت به یاد امام رضا(ع) این سایت را راه‌اندازی کرده و هدفش تبلیغ است، و از این جهت که هموطنی را در غربت یافته است خوشحال بود، اما نام صاحب سایت هیچ شباهتی به نام‌های ایرانی نداشت، او مردی ژاپنی بود به نام "ماتسومو" که به اعتراف خودش به مذهب شیعه گرویده بود.


امیر که جامعه ژاپنی را می‌شناخت، برایش این موضوع هم عجیب بود و هم رازآلود، او علاقه‌مند بود بداند که چه عامل و انگیزه‌ای باعث شده تا مردی از جامعه ژاپن مسلمان شده و این گونه به تبلیغ اسلام برخیزد. او اگرچه ماتسومو را ندیده بود اما حس می‌کرد که به طور ناشناخته‌ای با او آشناست و به او علاقه دارد. ماتسومو در سایت خود علت تشرف خود را به مذهب تشیع، صادقانه چنین شرح داده بود: "من و همسرم 15 سال بچه‌دار نمی‌شدیم. ما برای معالجه نزد بهترین پزشکان ژاپنی، اروپایی و آمریکایی رفتیم اما جواب همه آنها یکی بود، آنها به ما گفته بودند که ما هیچ وقت نمی‌توانیم صاحب فرزند شویم. خانواده من که خانواده‌ای سنتی هستند و بسیار به بچه اهمیت می‌دهند، مرا تحت فشار گذاشته بودند تا از همسرم جدا شوم و با زنی که بتواند برای من فرزندی به دنیا بیاورد ازدواج کنم. اما من راضی به این کار نبودم، چون همسرم را خیلی دوست داشتم، تا اینکه ناگهان نیمه‌شبی همسرم سراسیمه از خواب بیدار شد و آنچنان به گریه افتاد که مرا هم بیدار کرد.
پرسیدم چه شده؟ چرا گریه می‌کنی؟
گفت: مردی را با لباس سپید در خواب دیدم که گفت برای بچه‌دار شدن باید به دیدارش بروم.
با آن شرایط حرف همسرم را جدی نگرفتم. تصورم این بود که زیر فشارهای شدید روحی و روانی هذیان می‌گوید. اما این اتفاق چند بار دیگر هم تکرار شد.


برای من که در یک جامعه صنعتی زندگی می‌کردم و برای پذیرفتن هرچیزی معیارم فقط علم بود، بدیهی بود که به این گونه مسائل هیچ اعتقادی نداشته باشم، اما آن مرد سپیدپوش باز هم به خواب همسرم آمد و این بار به او گفت که برای دیدنش باید به کشور ایران سفر کنیم.
با آنکه هیچ اعتقادی نداشتم اما سرانجام بر اثر اصرارهای بیش از اندازه همسرم تسلیم شدم و تصمیم گرفتیم که به ایران سفر کنیم در حالی که هیچ برنامه‌ای نداشتیم و نمی‌دانستیم در ایران با آن همه وسعت باید به کجا برویم و چه کسی را ملاقات کنیم؟
در فرودگاه تهران وقتی که به قسمت اطلاعات مراجعه کردیم و علت آمدنمان را شرح دادیم، در مقابل این پرسش که ما آقای سپیدپوش را کجا می‌توانیم ببینیم، خانمی که مسئول قسمت اطلاعات بود بسیار حیرت زده شد، او به ما گفت حتماً آن شخص، امام رضاست، برای زیارت او باید به یک شهر دیگر ایران برویم و روز بعد ما با اولین پرواز به آن شهر که "مشهد" نام داشت رفتیم.
در آنجا بود که من و همسرم فهمیدم آن شخص مرد بزرگی بوده است و روزانه هزاران نفر به دیدنش می‌آیند. او در ظاهر از دنیا رفته، اما در باطن زنده است و همه برای حل مشکلات خود به دیدنش می‌آیند.
ما یک روز کامل در مشهد ماندیم و همسرم نزدیک به یک ساعت با او حرف زد، بعد از آن من در چشمان همسرم برق خاصی را می‌دیدم، او به طور محسوسی روحیه‌اش عوض شده بود. با این حال من کماکان ناامید بودم.
پس از بازگشت به ژاپن زندگی ما روال عادی خود را داشت تا اینکه پس از گذشت سه ماه یک روز همسرم در حالی که از شادی، اشک شوق در چشم‌هایش جمع شده بود خبر بارداری‌اش را به من داد.
این واقعه بی‌شک یک معجزه بود، این را نه تنها من، بلکه پزشکان هم می‌گفتند و همین معجزه بود که مرا دگرگون کرد تا بعد از تولد فرزندم، سه بار دیگر به ایران برویم و در مشهد بیشتر با آن مرد سپیدپوش آشنا بشویم، اکنون بیش از پنج سال است که من ایمان آورده‌ام و به مذهب آن مرد بزرگ درآمده‌ام. "
امیر احساس کرد دیگر نمی‌تواند کلمات را ببیند و اشکهایش بی‌اختیار بر گونه‌هایش جاری شده، او به یاد می‌آورد لحظاتی را که در هوای معطر حرم شاهد اشکهای زواری بود که هریک به نوعی ارادت و حاجت خود را صمیمانه ابراز می‌داشتند و او نیز به یاد آن لحظات غریبانه نجوا کرد:

السلام علیک یا غریب‌الغربا، السلام علیک یا امام الرئوف یا علی بن موسی‌الرضا(ع).