مقالات سايت راسخون
مقالات سايت راسخون
- دين پژوهی
- مهدویت
- پزشكي سلامت
- خانه و خانواده
- حکومت دینی
- فرهنگ و انديشه
- جهان سياست
- علم و دانش
- نگاهي به تاريخ
- ورزش و سرگرمی
- وقف
مقالات سايت راسخون
آرشیو مقالات مهدویت
آرشیو مقالات شیطان پرستی
حديث خلفايي اثنيعشر
در متون معتبر روايي شيعه و سني، رواياتي وارد شده است كه خبر از آمدن دوازده امام و خليفه يا جانشين براي رسول اكرم(صلي الله عليه وآله وسلم) ميدهد كه به نام اثنيعشر خليفه مشهور است. مسلماً از شئون و وظايف مهم رسول اكرم(صلي الله عليه وآله وسلم) نجات مردمان از حيرت، جهالت و فساد بود؛ خليفه حقيقي او نيز داراي چنين شئون و وظايفي است.
از آنجا كه عقيده به «اثني عشر» مسلم بوده است،[1] عدهاي از دانشمندان غير شيعي به دنبال مصداق و تطبيق اين حديث با خلفاي بنياميه و بني عباس رفتهاند، ولي توفيقي نيافتهاند. بيترديد، بهترين و تنهاترين محمل و مصداق، ائمة اثنيعشر مورد پذيرش شيعه است؛ چنانكه برخي از دانشمندان غير شيعي هم بر حقانيت اين تطبيق اعتراف دارند.
حال كه آمدن دوازده خليفه، مسلم است و يازده خليفه آن آمدهاند و در حالي که سعادت و نجات بشري از اهداف مهم آنان بوده است، خليفه دوازدهم كيست و كجاست؟ پاسخ اين است كه او هنوز نيامده است و همان مهدي موعود(عجل الله تعالي فرجه الشريف) است.
شماري از دانشمندان اهل سنت به صراحت مهدي(عجل الله تعالي فرجه الشريف) را يكي از خلفاي دوازدهگانه مورد نظر رسول اكرم(صلي الله عليه وآله وسلم) بر شمردهاند، مانند: ابيداوود سجستاني[2]، جلالالدين سيوطي[3]، ابن كثير[4]، شيخ سليمان قندوزي و غيره.[5]
متن حديث اثنيعشر خليفه در منابع معتبر
رسول اكرم(صلي الله عليه وآله وسلم) به امام علي(عليه السلام) فرمود: «الائمه بعدي اثناي عشر، اولهم انت يا علي و آخرهم القائم الذي يفتح الله عزوجل علي يديه مشارق الارض و مغاربها.»[6]
تعبير به مشارق و مغارب زمين، يعني دستاوردها و ثمرات بعثت، جهاني است و موعود و منجي در صدد جهانيسازي نجات، رهايي و سعادتي است كه رسول اكرم(صلي الله عليه وآله وسلم) آورد.
جابر بن سمره، صحابي رسول خدا(صلي الله عليه وآله وسلم) از آن حضرت نقل ميكند كه فرمود: «لايزال الدين قائماً حتي تقوم الساعة او يكون عليكم اثني عشر خليفة كلّهم من قريش[7] يكون لهذه الامه اثنا عشر خليفه كلهم من قريش.»[8]
بخاري، همان مضمون را نقل ميكند و اضافه ميكند كه سمره، ناقل حديث، ميگويد: آخر حديث را نشنيدم و پدرم گفت كه پيامبر فرمود: «همگي از قريشند.»[9]
ـ يكون بعدي اثني عشر خليفة كلهم من قريش.[10]
تطبيق حديث قطعي اثنيعشر خليفه بر امامان اهلبيت(عليهم السلام)
پيشتر بيان شد كه شماري از دانشمندان اهل سنت پذيرفتهاند كه مقصود از اين حديث همان امامان دوازدهگانه اهلبيت(عليهم السلام) هستند. دليل اين امر نيز واضح است. چون ويژگيهاي اين حديث تنها با عقيدة اماميه سازگاري دارد:
ـ تعداد 12 نفر؛ (اثني عشر خليفه)
ـ همه از قريش؛ (كلهم من قريش)
ـ خليفة همة امت اسلامي؛ (يكون لهذه الامة «او يكون عليهم»)
ـ همواره يكي از آنها در جهان باشد؛ (لايزال الدين القائم حتي تقوم الساعة)
بر اساس احاديث ديگر در منابع اهل سنت، خود رسول اكرم(صلي الله عليه وآله وسلم) نيز حضرت مهدي(عليه السلام) را يكي از همان خلفاي دوازدهگانه معرفي كرده اند:
جويني و قندوزي حنفي حديثي از رسول خدا(صلي الله عليه وآله وسلم) نقل ميكند كه به روشني مصداق خلفاي اثنيعشر را معرفي ميكند: «ان خلفائي و اوصيايي و حجج الله علي الخلق بعدي اثني عشر؛ اولّهم اخي و آخرهم ولدي، قيل يا رسول الله و من اخوك؟ قال علي بن ابي طالب، قيل و من ولدك؟ قال: المهدي الذي يملا الارض قسطاً و عدلاً....»[11]
اين دو دانشمند اهل سنت، حدود شش حديث ديگر با اسناد گوناگون نقل كردهاند كه به خوبي مصداق اثنيعشر خليفه را علي(عليه السلام) و يازده فرزند حضرت زهرا(عليه السلام) معرفي ميكند.[12]
خوارزمي حنفي از سلمان فارسي نقل ميکند که رسول خدا(صلي الله عليه وآله وسلم) فرمود: «دخلت علي النبّي و اذا الحسين علي فخذه و هو يقّبل عينيه و يلثم فاه و يقول: انك سيد ابن سيد ابو ساده انك امام ابن امام ابو ائمه انك حجة ابن حجة تسعه من صلبك تاسعهم قائمهم.»[13]
چند تن از دانشمندان اهل سنت حديثي را نقل ميكنند كه به خوبي خط سير خلافت را در علي(عليه السلام) و اولاد او ترسيم ميكند: «قال علي(عليه السلام): قلت يا رسول الله امنّا آل محمد، المهدي؟ او من غيرنا؟ فقال(صلي الله عليه وآله وسلم) لا، بل منّا يختم الله به الدين كما فتح بنا.»[14]
شمسالدين ابن طولون حنفي (955 ق) از دانشمندان بلند منزلت نزد جامعة دمشق، كتابي مستقل به نام «الائمه الاثنيعشر» نگاشته است كه دربارة هر كدام از دوازده امام، از منابع اهل سنت مطلب آورده است.[15] او حضرت مهدي(عليه السلام) را چنين معرفي ميكند: «وثاني عشرهم ابنه محمد بن الحسن و هو ابوالقاسم محمد بن الحسن بن عليالهادي بن محمد الجواد بن علي الرضا بن موسيالكاظم ابن جعفر الصادق بن محمد الباقر بن علي بن زين العابدين بن الحسين بن علي بن ابي طالب رضي الله عنهم.»[16]
اشعار احمد جامي ژنده پيل (م536) عطار نيشابوري حنفي (م618) محيالدين ابن عربي (م638) مولانا جلالالدين بلخي (672)؛ فضل بن روزبهان شافعي (927 ) و مولانا خالد نقشبندي شهرزوري (م1197 ) بسيار خواندني هستند. اين شاعران كه هر يک از دانشمندان نامدار عصر خويش بودهاند، اسامي دوازده امام را با القاب و توصيفات به نظم درآوردهاند كه همه از حديث معروف اثنيعشر خليفه الهام گرفتهاند.[17]
اين امر جاي ترديد نميگذارد كه اشخاصي چون معاويه، يزيد، وليد، متوكل و امثال آنها ـ كه هيچ يک از دانشمندان اسلامي در فسق، ظلم و فساد آنان شكي ندارند ـ مصداق آن نيستند؛ خصوصاً در برخي روايات آمده است كه دوازده نفر بودن امامان(عليهم السلام) در اسلام مانند دوازده نقيب براي حضرت موسي(عليه السلام) است. آيا نقباي موسي(عليه السلام) مانند يزيديان بودند؟!
با وجود چنين وضوح عقلي، اشخاصي مانند سيوطي تلاش كردهاند دوازده امام و خليفه را بر خلفاي بنيعباس و بنياميه تطبيق كنند. البته محمود ابوريه بر اين توجيه سرد و بيمنطق سيوطي، حاشيه خوبي زده است: «خدا بيامرزد كسي را كه بگويد سيوطي (با اين توجيهاش) مانند كسي است كه شبانه براي گردآوري هيزم رفته (كه هر خس و خاري را با زخمي ساختن خود جمع ميكند).»[18]
در نگاه كلي، ميتوان گفت از آنجا كه احاديث اثنيعشر خليفه قطعي و غير قابل انكار است، دانشمندان شيعه، بالاتفاق با استناد به قرآن و ديگر روايات، مصداق اين حديث را همان امامان دوازدهگانه كه خود رسول خدا(صلي الله عليه وآله وسلم) به نام و مشخصات معرفي كرده است، ميدانند و اين تطبيق بدون هيچ مشكل است و حتي مشكلات احتمالي را نيز حل كرده است.
اما دانشمندان ديني اهل سنت سه گروه شدهاند: گروهي منطق و استدلال شيعه را پذيرفته و مصداق اثنيعشر خليفه را همان امامان دوازدهگانه ميدانند؛ اما گروهي ديگر، بياعتنا به مفاسد و ستمهاي بني اميه، از شخص ابوبكر تا دوازده نفر نخست را كانديداي اين حديث ميدانند. اين گروه مقام جانشيني و خلافت رسول خدا(صلي الله عليه وآله وسلم) را تا سرحد اشخاص فاسدي مانند يزيد و مروان پايين آوردهاند؛ حتي به عقيده اهل سنت نيز توهين كرده اند و ابوبكر و عمر را با مروان (كه طريد رسول خدا و منفور مسلمانان بود) و با يزيد (كه شرب خمر، كار هميشگي او بود) همنشين و هم رتبه قرار دادهاند.[19]
اما گروه سوم كه زشتي نظريه اخير را در يافتهاند، راه حل گزينشي را انتخاب و پس از خلفاي راشدين، ميان خلفاي بنياميه و بنيعباس، آنهايي كه به نظرشان عملكرد بهتري داشتهاند را مصداق خلفاي رسول خدا(صلي الله عليه وآله وسلم) معرفي كردهاند.[20] جاي بسيار شگفت است كه هر دو نظريه اخير، امام حسن مجتبي(عليه السلام) كه منتخب مسلمانان و نواده رسول خدا(صلي الله عليه وآله وسلم) بودهاست را در ليست خود جا ندادهاند!
مصداق خلفاي اثنيعشر، نميتوانند حاكمان بنياميه باشند. چون اولاً تعداد آنان 9 نفر بوده است، ثانياً اسامي آنها با نامهايي كه رسول خدا(صلي الله عليه وآله وسلم) بيان كرده است؛ همخواني ندارد و ثالثاً هيچكدام لياقت جانشيني رسول خدا(صلي الله عليه وآله وسلم) را ندارند. چون مهمترين حاكم بني اميه، معاويه است كه بر امام و خليفه مفروضالطاعه كه با انتخاب شوراي حل و عقد و راي عموم مردم انتخاب شده بود، خروج كرد و خروج بر چنين امام و خليفهاي به نظر تمام مذاهب اهل سنت، حرام است. جانشينان بعدي او نيز همه از راه موروثي ـ بر خلاف هنجار مسلمانان ـ قدرت را غصب كردند.
حاكمان بنيعباس نيز شايستگي مصداق خلفاي اثنيعشر را ندارند. چون اولاً تعداد آنان 37 نفر بود؛ ثانياً اسامي آنان همخواني با اسامياي كه رسول خدا(صلي الله عليه وآله وسلم) براي خلفاي اثنيعشر ذكر كرده بود، ندارند و ثالثاً رهبر آنان و ديگر حاكمان بنيعباس با قهر و حيله قدرت را غصب كردهاند.
خلفاي راشدين به اضافه امام حسن(عليه السلام) و عبدالله بن زبير نيز مصداق اين روايت نيستند. چون تعداد آنان 6 نفر است.
سگبازي و شرابخواري يزيدبن معاويه[21]، تيرباران و پاره كردن قرآن كريم توسط وليد بن يزيدبن عبدالملك[22] و قصد او براي شرابخواري در بام كعبه و كشته شدن او به دست مسلمانان[23] و جنايات خلفاي بني عباس در شهيد كردن فرزندان زهرا(عليها السلام) انديشه خلافت و جانشيني آنان را براي رسول اكرم(صلي الله عليه وآله وسلم) نفي ميكند.
[1]. جهت اطلاع از مشروح اسناد و طرق اين حديث از منابع اهل سنت ر.ك: قرشي، اتفاق در مهدي موعود، صص15-13.
[2]. سنن ابيداوود، كتاب المهدي.
[3]. تاريخ الخلفاء، 20.
[4]. تفسير ابن كثير، 2/32، ذيل مائده 12؛ و بعثنا منهم اثني عشر نقيباً.
[5]. بنگريد ينابيع الموده، 3/1058، باب 77.
[6]. شيخ صدوق، كمال الدين، 1/282؛ و، امالي؛ حديث 9 ،ص111.
[7]. قرشي، اتفاق در مهدي موعود، صص15 ـ 13.
[8]. صحيح مسلم، كتاب اماره باب 1، الناس تبع القريش؛ مسند احمد؛ 5/99.
[9]. صحيح بخاري، كتاب الاحكام.
[10]. مسند، احمد بن حنبل، 5/92.
[11]. جويني، فرائد السمطين، 2/312، حديث 562؛ قندوزي حنفي، ينابيع المودّه باب 94، ص487.
[12]. همان، فرائد السمطين، 2/313، حديث 564 و ينابيع المودّه، باب 56، (موده عاشره)، ص258 و باب 78 ص447 و باب 49 ص493.
[13]. خوارزمي، مقتل الحسين، فصل سابع، 1/146؛ حسيني ترمذي، مناقب مرتضوي، باب دوم، ص139.
[14]. ابن حجر، صواعق، باب خصوصياتهم. 325؛ مناوي، كنوزالحقايق، حاشيه جامع الصغير، ج 2/128؛ باب الميم.
[15]. اين كتاب اخيراً با تصحيح و تحقيق دكتر صلاح الدين المنجد در انتشارات دارصادر و داربيروت سال 1958 م. چاپ شده است؛ خوشنويس، ميلاد حضرت مهدي موعود، 275.
[16]. خوشنويس، ميلاد حضرت مهدي موعود، 278.
[17]. ر.ك: خوشنويس، ميلاد حضرت مهدي موعود، صص 292-275.
[18]. اضواء علي السنه المحمديه، ص212.
[19]. ر.ك، معارف، 28، به نقل از فتح الباري، 13/214.
[20]. ر.ك: همان به نقل از تاريخ خلفاء، 13-10.
[21]. سيوطي، تاريخ خلفاء، 209، انه جل ينكح امهات الاولاد. و يشرب الخمر و يدع الصلواه.
[22]. مسعودي، مروج الذهب، 2/187.
[23]. سيوطي، تاريخ خلفاء، 250.
|
|
| |
پاسخ شبهات عقايد
زمان پیدایش مهر برای سجده در نماز
مهر نماز از چه زمانی رایج شده است؟ آیا در زمان حضرت محمد(ص) هم، مهر استفاده می شد؟ آیا آیه ای در قرآن هست که بر نماز خواندن با مهر دلالت کند؟
|
در مورد چیزهایی که سجده بر آنها صحیح است، پیروان مذهب شیعه به پیروی از ائمه اطهار "علیهم السلام" که آگاهترین افراد بعد از حضرت رسول (ص) به معارف الهی و اسلامی هستند، معتقدند که: باید بر زمین و چیزهای غیر خوراکی که از زمین می روید (مانند چوب و برگ درخت) سجده کرد. حضرت امام جعفر صادق (ع) می فرماید: "السُّجُودُ لَا یَجُوزُ إِلَّا عَلَی الْأَرْضِ أَوْ عَلَی مَا أَنْبَتَتِ الْأَرْضُ إِلَّا مَا أُکِلَ أَوْ لُبِسَ "[1] در روایتی مشهور از پیامبر گرامی اسلام (ص) که در منابع روایی اهل تسنن وارد شده نقل شده که:"و جعلت لی الارض مسجداً و طهوراً"[2] یعنی "زمین برای من سجده گاه و مایه پاکی و طهارت قرار داده شد." تا اینجا اختلاف چندانی بین فرق اسلامی نیست، تفاوت اینجا است که آیا کلمه "ارض" که به معنی "زمین" میباشد شامل فرش و یا لباسی که بر آن نهاده شود میباشد، تا سجده بر آنها نیز صحیح باشد یا نه، پیروان اهل سنت معتقدند که بله بر فرش و لباس نیز عنوان زمین صدق میکند و سجده بر آنها جایز است. البته در صحیح بخاری بابی است که در آن روایاتی را ذکر کرده است که بعضی از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله که به خاطر حرارت آفتاب نمی توانستند پیشانی را وقت نماز روی زمین مسجد بگذارند از حضرت اجازه خواستند که گوشه لباسشان را بین پیشانی و زمین قرار دهند تا از حرارت زمین در امان باشند. حضرت اجازه نداد. برای همین مقداری از خاک را در مشت می گرفتند و قبل از سجده رفتن زیر پیشانی می ریختند.و روایات دیگری که در دیگر کتب اهل سنت آمده است.[3] اما شیعه طبق تعالیم اهلبیت(ع) معتقد است که لباس و فرش و مانند اینها از مصادیق روایت نبوی نیست، چون بر اینها عنوان زمین صدق نمی کند. وبه همین علت سجده بر قطعه ای گلین یا سنگی که بدون شک عنوان زمین بر آنها صدق می کند را تجویز می کنند و مهر چیزی غیر از این نیست. اما اینکه استفاده از مهر از چه زمان آغاز شد؟ هر چند تاریخ دقیق آن معلوم نیست اما مسلماً ائمه معصومین(ع) بر این کار صحه گذاشته اند. روایات و شواهد بر این معنا در کتب فقهی و روایی ذکر شده است، مثلاً امام سجاد و امام صادق علیهما السلام کیسه هایی از خاک و تربت سیدالشهداء علیه السلام داشتند و بر آن سجده می کردند[4] و بر سجده بر تربت، فضایل و ثواب هایی را بیان نمودند.[5] بنابراین بحث در این نیست که آیا سجده بر مهر و خاک صحیح است یا خیر بلکه بحث در این است که آیا سجده بر فرش و لباس صحیح است یا خیر؟ [1]وسائل الشیعه، ج5، باب أنه لا یجوز السجود بالجبهه. [2]صحیح بخاری، 1/91 کتاب تیمم، حدیث 2. [3]مسند احمد:3/327، حدیث جابر، سنن بیهقی:1/439 و کنز العمال7/465، شماره حدیث 19810و سنن بیهقی:1/105. [4]وسائلالشیعة ج : 5 ص : 366 حدیث6808. [5]همان،ص : 366حدیث6806. |
مطالب مرتبط
آیاتی از قرآن که دلالت بر وجوب نماز دارند
واجبات نماز
حکمت ارکان و غیر ارکان در نماز
روش خواندن نماز
رعایت تجوید در هنگام قرائت نماز
رعایت قانون تجوید در نماز
خواندن نماز به زبانهای مختلف
چگونگی صحت قرائت نماز
تلفظ صحیح کلمات و قرائت نماز
رمز و عظمت آیه 'إِیَّاک نَعْبُدُ وَ إِیَّاک نَستَعِینُ'
وقف بعد از «صِرَط الَّذِینَ أَنْعَمْت عَلَیْهِمْ»
|
ازدواج موقّت از ديدگاه سنّت |
|
احاديث فراواني از سنّت پيامبر در اين باره نقل شده است که ما در اين جا به حديثي که بخاري، مسلم، احمد بن حنبل و ديگران، از عبداللّه بن مسعود نقل کرده اند بسنده مي کنيم. ابن مسعود مي گويد: همراه رسول خدا صلي اللّه عليه وآله در جنگي شرکت داشتيم. در اين جنگ زنانمان همراه ما نبودند. از اين رو عرض کرديم: (اي رسول خدا!) آيا اجازه مي دهيد خود را اخته کنيم؟ پيامبر صلي اللّه عليه وآله ما را از اين کار بازداشت، آن گاه به ما اجازه داد تا با مهريه قرار دادن لباسي، زني را به ازدواج موقّت خود برگزينيم. سپس عبداللّه بن مسعود اين آيه را تلاوت کرد: (يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تُحَرِّمُوا طَيِّباتِ ما أَحَلَّ اللّهُ لَکُمْ وَلا تَعْتَدُوا إِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدينَ) سوره مائده: آيه 87. اي کساني که ايمان آورده ايد، چيزهايِ پاکيزه اي را که خدا براي استفاده شما حلال کرده، حرام مشماريد و از حدّ مگذريد زيرا خداوند متجاوزان را دوست نمي دارد صحيح بخاري: 5 / 1953 کتاب نکاح، باب «ما يکره من التبتل والخصاء»، حديث 4787 و 4 / 1687، کتاب «التفسير»، تفسير سوره مائده، حديث 4339، صحيح مسلم: 3 / 193، کتاب نکاح، باب «نکاح المتعه»، حديث 1404، مسند احمد: 1 / 692، مسند عبداللّه بن مسعود، حديث 3976. البته منظورِ ابن مسعود از قرائت اين آيه پس از ذکر حديث، پنهان نيست زيرا او از منتقدين آن شخصي است که ازدواج موقّت را حرام کرد. ابن عباس مسند احمد: 1 / 554، مسند عبداللّه بن عباس، حديث 3111. عبداللّه بن عمر سنن ترمذي: 2 / 224، کتاب حج، باب «ما جاء في التمتع»، حديث 825 . جابر بن عبدالله انصاري صحيح مسلم: 3 / 56، کتاب حج، باب «المتعه بالحج والعمره»، حديث: 1217 و پس از آن. براي مطالعه ي بيشتر به کتاب تحريم دو حکم حلال آيت الله ميلاني مراجعه کنيد. سخني بابرادران اهل تسنن: عزيزان اهل تسنن ميشه به اين سوال جواب بديد که متعه درزمان چه کسي ممنوع شد غير از اين است که درزمان عمر ممنوع شد حتي تازمان خليفه اول ابوبکر ممنوع نشده بود پس عمربن خطاب خليفه دوم به چه حقي ان را تحريم کرد؟ودليل ما براين مدعا حديث جابر و ابن عباس وعبدالله بن عمر (پسر عمر) مي باشد. حال اگر اين طورهست عمر به چه حقي ان را تحريم کرد؟ آيا عمر خودرا از رسول الله نير برتر مي ديد که حکم به تحريم اين کارداد وبا سنت پيامبر به مخالفت وستيز پرداخت؟؟ حال بهتر نيست شما به جاي پيروي از بدعت خلفا ازسنت پيامبر خاتم (صلي الله عليه و آله و سلم) پيروي کنيد؟ منتظر پاسختان مي مانم. http://www.shia-online.ir/article.asp?id=17118
|
| |||||
|
آثار اعتقاد به مهدویت در تاریخ اسلام |
|
در خصوص اعتقاد به مهدویت و ظهور منجی جهانی دو نوع اثر را میتوان بررسی کرد: اوّل آثار عملی که بر این باور مترتّب است؛ یعنی اگر به ظهور مهدی اعتقاد داشته باشیم، چه کار باید بکنیم. این همان بحث انتظار و اعمال زمان انتظار می باشد.دسته دوم آثاری است که به لحاظ نظری و گرایشی بر این اعتقاد مترتّب است که به این لحاظ میتواند پاسخی دیگر به چرایی بحث انتظار باشد؛ یعنی باید منتظر بود؛ زیرا انتظار واقعی این آثار را در جان آدمی به ارمغان میآورد که اینجا به برخی از مهمترین آنها اشاره میکنیم: 1- تحقّق خوف و رجای معقول در تمام تلاشهای اجتماعی. این خود شامل دو قسمت می باشد: درباره آینده بشر نظرات مختلف است. برخی میگویند شر و فساد و بدبختی، لازمه لاینفک حیات بشری است و به همین جهت زندگی بیارزش است و عاقلانهترین کارها خاتمه دادن به حیات و زندگی است.برخی هم معتقدند: بشر در اثر پیشرفت حیرتآور تکنیک و ذخیره کردن انبارهای وحشتناک وسایل تخریبی، به مرحلهای رسیده که بیش از یک گام با گوری که با دست خود کنده فاصله ندارد؛ در حالی که ریشه فسادها و تباهیها نقص روحی و معنوی انسان است. انسان هنوز دوره جوانی و ناپختگی را طی میکند و خشم و شهوت بر او و عقلش حاکم است. انسان بالفطره در راه تکامل فکری و اخلاقی و معنوی پیش میرود. نه شر و فساد لازم لاینفک طبیعت بشر است و نه جبر تمدّن، فاجعه خودکشی دسته جمعی را پیش خواهد آورد؛ بلکه جریان مبارزه حقّ و باطل ادامه مییابد و جلو میرود تا آنجا که در نهایت منجر به حکومت عدل امام مهدی علیه السلام ) خواهد شد و چنین نیست که زحمات اصلاحگران به سرانجام نرسد. آیندهای بس روشن و سعادت بخش و انسانی ، که در آن شر و فساد از بیخ و بن بر کنده خواهد شد در انتظار بشریت است . ب: خوف معقول ( امید واهی نداشتن به تلاشهای خود): وعده منجی جهان در عین حال به ما میگوید که به تلاشهای خودتان فی نفسه امید نامحدود نداشته باشید؛ یعنی از خودتان انتظار نداشته باشید که کلّ عالم را به تنهایی اصلاح کنید. اقدامات شما شرط لازم برای اصلاح جهانی است؛ امّا شرط کافی نیست؛ یعنی خلاصه جامعه بشری در سیر تکاملیاش از مهدی بینیاز نخواهد بود. تکامل اجتماعی انسان، به ضمیمه هدف زندگی و ... . ص 59 و 60، حق و باطل تهران، ص 58، قیام و انقلاب مهدی از دیدگاه فلسفه تاریخ،ص 14-13 و ص 53و52و51 ، مقاله مهد |
در اين جا مخاطب ما فقط وهّابيان تندرو هستند و موارد اختلاف بین شیعه و سنی نیست، زيرا زيارت قبور بزرگان اسلام را همه فرق مسلمين ـ جز اين گروه اندك ـ جايز مى شمرند و ما را «قبوريّون» مى نامند!
البتّه بعضى از علماى معروف وهّابى نيز تصريح كرده اند كه زيارت قبر پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)مستحب است.«بن باز» فقيه معروف وهّابى كه چندى پيش درگذشت طبق گفته جريده «الجزيره» مى گفت: «كسى كه مسجد پيامبر را زيارت كند مستحب است در روضه پيامبر دو ركعت نماز بگذارد، سپس بر پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) سلام بگويد و نيز مستحب است به قبرستان بقيع برود و به شهداى مدفون در آن سلام بگويد».
آيا شفاعت خواستن، با مبانى توحيد سازگار است؟
اشتباه مهمّ ديگرى كه در اين جا براى وهّابى ها رخ داده اين است كه شفاعت طلبيدن از اوليا را در درگاه پروردگار، با شفاعت طلبيدن از بت ها ـ همان موجودات بى جان و بى عقل و شعور ـ مقايسه مى كنند!
حال آن كه قرآن مجيد بارها و بارها نشان مى دهد كه پيغمبران الهى در پيشگاه خدا براى گنهكاران شفاعت مى كردند. به عنوان نمونه:
1ـ برادران يوسف بعد از آگاهى از عظمت يوسف و اشتباهات خود، از پدر پيرشان يعقوب تقاضاى شفاعت كردند و او نيز به آنها قول مساعد داد: (قَالُوا يَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا كُنَّا خَاطِئِينَ * قَالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّى إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ).( سوره يوسف، آيات 97 و 98.)
آيا يعقوب پيامبر مشرك بود؟
2ـ قرآن گنهكاران را به توبه و شفاعت طلبيدن از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)تشويق كرده و مى گويد: «(وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَّلَمُوا أَنفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوَّاباً رَّحِيماً) ; هر گاه آنها زمانى كه به خويش (به واسطه گناه) ستم مى كردند، به سراغ تو مى آمدند و توبه مى كردند و رسول خدا نيز براى آنها استغفار مى كرد، خدا را توبه پذير و مهربان مى يافتند».( سوره نساء، آيه 64.1)
آيا اين سخن تشويق به شرك است؟
3ـ قرآن در مذمّت منافقان مى گويد: «(وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللهِ لَوَّوْا رُءُوسَهُمْ وَرَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَهُمْ مُّسْتَكْبِرُونَ) ; هنگامى كه به آنها گفته شود بياييد تا رسول خدا براى شما طلب آمرزش كند، سرهاى خود را (به عنوان استهزا) تكان مى دهند و آنها را مى بينى كه از سخنان تو اعراض مى كنند و تكبّر مىورزند».( سوره منافقون، آيه 5.)
آيا قرآن كفّار و منافقان را به شرك دعوت مى كند؟
4ـ مى دانيم قوم لوط كثيف ترين امّت ها بودند. ابراهيم(عليه السلام) شيخ الانبياء درباره آنها شفاعت كرد (از خدا درخواست كرد كه به آنها مهلت بيشتر دهد، شايد توبه كنند) ولى چون قابليّت شفاعت را به خاطر وقاحت بسيار از دست داده بودند، به ابراهيم گفته شد دست از شفاعت آنها بردار! «(فَلَمَّا ذَهَبَ عَنْ إِبْرَاهِيمَ الرَّوْعُ وَجَاءَتْهُ الْبُشْرَى يُجَادِلُنَا فِى قَوْمِلُوط * إِنَّ إِبْرَاهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوَّاهٌ مُّنِيبٌ * يَا إِبْرَاهِيمُ أَعْرِضْ عَنْ هَذَا إِنَّهُ قَدْ جَاءَ أَمْرُ رَبِّكَ وَإِنَّهُمْ آتِيهِمْ عَذَابٌ غَيْرُ مَرْدُود); هنگامى كه ترس ابراهيم (از مشاهده فرشتگان ناشناس) فرو نشست و بشارت (تولّد فرزند) به او رسيد، درباره قوم لوط با ما گفتگو مى كرد (و شفاعت مى نمود) چرا كه ابراهيم بردبار و دلسوز و توبه كار بود. (به او گفتيم) اى ابراهيم از اين (درخواست) صرف نظر كن كه فرمان پروردگارت رسيده و به طور قطع عذاب غير قابل بازگشت به سراغ آنها مى آيد».( سوره هود، آيات 74 تا 76.)
جالب اين كه خداوند از ابراهيم در برابر اين شفاعت عجيب تمجيد كرده و مى گويد: (إِنَّ إِبْرَاهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوَّاهٌ مُّنِيبٌ) ولى به او گوشزد مى كند كه در اين مورد كار از كار گذشته و جاى شفاعت باقى نمانده است.
شفاعت اولياء الله مخصوص حال حيات نيست!
بهانه جويان با مشاهده آيات فوق كه با صراحت قبول شفاعت پيامبران را نشان مى دهد و چاره اى جز قبول آن نيست، به بهانه ديگرى دست زده و مى گويند: اين آيات مربوط به حال حيات آنهاست و نسبت به بعد از وفات دليلى نداريم. به اين ترتيب شاخه «شرك» را رها كرده به شاخه ديگرى مى پرند.
ولى در اين جا اين سؤال مطرح مى شود كه مگر پيامبر(صلى الله عليه وآله) با رحلتش تبديل به خاك و به كلّى نابود مى شود يا ـ همان گونه كه بعضى از علماى وهّابى در حضور ما اقرار كردند ـ حيات برزخى دارد؟
اگر ندارد، اوّلا : آيا مقام پيامبر(صلى الله عليه وآله) از مقام شهدا كه درباره آنها (بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ)( سوره آل عمران، آيه 169) آمده، پايين تر است؟
ثانياً: آيا در تشهّد نماز كه بر آن حضرت سلام مى فرستيم و همه مسلمانان «السّلام عليك أيّها النّبى...» مى گويند، به يك موجود خيالى سلام مى كنند؟
ثالثاً: آيا شما معتقد نيستيد كه در مسجد پيامبر(صلى الله عليه وآله) و كنار قبر مطهّر آن حضرت بايد آهسته صحبت كرد، زيرا قرآن مى گويد: (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَرْفَعُوا أَصْوَاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِىِّ...)( سوره حجرات، آيه 2.)
اين آيه را تابلو كرده و كنار قبر پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) آويزان نموده ايد؟
اين سخنان ضدّ و نقيض را چگونه قبول كنيم !
رابعاً: مرگ نه تنها پايان زندگى نيست، بلكه تولّد ثانوى و گسترش حيات است، «وَالنَّاسُ نِيَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبِهُوا; مردم خوابند هنگامى كه مردند بيدار مى شوند».( عوالى اللئالى، جلد 4، صفحه 73)
خامساً: در حديث معروفى كه در منابع معتبر اهل سنّت آمده مى خوانيم كه «عبدالله بن عمر» از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) نقل مى كند كه فرمود: «مَنْ زَارَ قَبْرِى وَجَبَتْ لَهُ شَفَاعَتِى; كسى كه قبر مرا زيارت كند شفاعت من بر او حتمى است».( مرحوم علاّمه امينى آن را از 41 كتاب معروف اهل سنّت نقل كرده است! (الغدير، جلد 5، صفحه 93) .)
در حديث ديگرى از همان راوى از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) آمده است: «مَنْ زَارَنِى بَعْدَ مَوْتِى فَكَأَنَّمَا زَارَنِى فِى حَيَاتِى; هر كس مرا بعد از رحلتم زيارت كند مثل اين است كه در حياتم مرا زيارت كرده باشد».( همان مدرك قبلی)
بنابراين، فرضيّه تفاوت زمان حيات و ممات، يك پندار واهى بيش نيست.
ضمناً از اطلاق اين احاديث به خوبى استفاده مى شود «شدّ رحال» و حركت به قصد زيارت قبر پيامبر(صلى الله عليه وآله) در مدينه هيچ اشكالى ندارد.
در اين جا مخاطب ما فقط وهّابيان تندرو هستند، زيرا زيارت قبور بزرگان اسلام را همه فرق مسلمين ـ جز اين گروه اندك ـ جايز مى شمرند و ما را «قبوريّون» مى نامند!
فقهاى چهارگانه اهل سنّت ـ طبق نقل «الفقه على المذاهب الاربعه» ـ زيارت قبر پيامبر(صلى الله عليه وآله) را بدون اين قيود و شروط مستحب مى دانستند، در اين كتاب چنين مى خوانيم: «زيارت قبر پيامبر از بالاترين مستحبّات است و در مورد آن احاديث متعدّدى وارد شده است». سپس به نقل شش حديث مى پردازد.( الفقه على المذاهب الاربعة، جلد 1، صفحه 590)
احترام به قبور گذشتگان ـ به خصوص قبور بزرگان ـ سابقه اى بسيار طولانى دارد، از هزاران سال پيش، مردم جهان امواتشان را گرامى مى داشتند، و به قبور آنها ـ به خصوص بزرگانشان ـ احترام مى گذاشتند، كه فلسفه و آثار مثبت اين كار بسيار است.
نخستين فايده بزرگداشت گذشتگان، نگهدارى حرمت اين عزيزان است و قدرشناسى از آنان، يكى از نشانه هاى عزّت و شرف انسانى است، و سبب تشويق جوانان به پيمودن راه آنهاست.
دوّمين اثر، گرفتن درس هاى عبرت از قبور خاموش امّا گوياى آنها، و زدودن زنگار غفلت از آيينه قلب انسان و بيدارى و هشيارى در برابر زرق و برق تخدير كننده دنيا، و كاستن از سيطره هوا و هوسهاست، و به تعبير اميرمؤمنان على(عليه السلام) مردگان بهترين واعظانند.
سوّمين اثر، تسلّى خاطر بازماندگان است، چرا كه مردم در كنار قبور عزيزان خود آرامش بيشترى احساس مى كنند. گويى در كنار خود آنها هستند و اين زيارت ها از شدّت آلام آنها مى كاهد، به همين دليل حتّى براى آنها كه مفقودالاثر هستند، شبيه قبرى درست مى كنند و در كنار آن به ياد آنان هستند.
چهارم اين كه بزرگ شمردن قبور بزرگان پيشين يكى از طرق حفظ ميراث فرهنگى هر قوم و ملّت است، و اقوام روزگار به فرهنگ كهن خود زنده اند. مسلمانان جهان فرهنگ غنى و عظيمى دارند كه بخش مهمّى از آن در قبور و آرامگاه هاى شهدا و علماى بزرگ و پيشروان علم و فرهنگ و به خصوص در مشاهد پيشوايان بزرگ دين نهفته است.حفظ و يادآورى و بزرگداشت آنها سبب حفظ اسلام و سنّت پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) است.
آيا اين آثار تاريخى با عظمت، فقط به اين گروه اندك تعلّق دارد كه اين گونه بيرحمانه نابود شود يا پاسدارى از آن بايد به دست گروهى از دانشمندان آگاه اسلامى از تمام كشورها سپرده شود؟
پنجمين اثر اين كه زيارت قبور پيشوايان بزرگ دين، و تقاضاى شفاعت در پيشگاه خدا از آنان كه آميخته با توبه و انابه به درگاه الهى است، اثر معنوى فوق العاده اى در تربيت نفوس و پرورش اخلاق وايمان دارد و بسيارى از گنهكاران آلوده، در جوار بارگاه ملكوتى آنان توبه كرده و مى كنند، و براى هميشه اصلاح مى شوند، و صالحان نيز به مقام هاى والاترى از صلاح مى رسند.
قرن ها بر مسلمانان گذشت و بناهاى تاريخى و معمولى فراوانى بر قبور بزرگان اسلام بنا كردند و به زيارت اين قبور مى آمدند و تبرّك مى جستند و هيچ كس ايرادى نداشت، و در واقع يك اجماع و سيره عملى بر اين كار بود و مخالفتى ديده نمى شد.
تاريخ نويسانى همچون مسعودى در مروج الذهب، كه در قرن چهارم هجرى مى زيست و جهانگردانى مانند ابن جبير و ابن بطوطه كه در قرون هفتم و هشتم مى زيستند، همگى از وجود اين بناهاى باشكوه و پرعظمت در سفرنامه هاى خود خبر داده اند.تا اين كه ابن تيميّه در قرن هفتم و شاگرد او محمّد بن عبدالوهّاب در قرن دوازدهم پيدا شدند و بناى بر قبور را بدعت و حرام و شرك پنداشتند.
نابود شدن ميراث هاى فرهنگى به دست وهّابيان
در يك قرن گذشته واقعه تلخى در سرزمين وحى روى داد كه مسلمين را از آثار تاريخى اسلامى براى هميشه محروم ساخت و آن حادثه قدرت گرفتن وهّابيّت بود.در حدود 80 سال پيش (سنه 1344) هنگامى كه وهّابى ها در حجاز به قدرت رسيدند، در يك حركت هماهنگ ناپخته، تمام بناهاى تاريخى اسلامى را به بهانه شرك يا بدعت ويران كرده، و با خاك يكسان نمودند.ولى جرأت نكردند به سراغ قبر مطهّر پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) بروند، مبادا عموم مسلمين بر ضدّ آنها قيام كنند و به اصطلاح اين «مخالفان تقيّه» از ديگر مسلمانان «تقيّه» كردند!
دليل اين كه همه قبور ويران شده جز قبر پاك پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) چيست؟
گاه مى گويند ساختن بنا بر قبور سبب پرستش قبرها مى شود و اين حديث نبوى گواه بر عدم جواز آن است: «لَعَنَ اللهُ الْيَهُودَ اتَّخَذُوا قُبُورَ أنْبِيَائِهِمْ مَسَاجِدَ; خداوند يهود را لعن كرد زيرا قبور پيامبرانشان را مسجد قرار دادند».( صحيح بخارى، جلد 1، صفحه 110)
ولى بر همه مسلمين روشن است كه هيچ كس قبور اولياء الله را پرستش نمى كند و ميان «زيارت» و «عبادت» فرق واضح و روشنى است. ما همان گونه كه به زيارت و ديدار احيا و زنده ها مى رويم و بزرگان را احترام كرده و از آنها التماس دعا مى كنيم، همين گونه به زيارت اموات مى رويم و به بزرگان دين و شهداى راه اسلام احترام مى گذاريم و از آنها التماس دعا داريم.
آيا هيچ عاقلى مى گويد زيارت بزرگان در حياتشان به صورتى كه گفته شد، عبادت، كفر و شرك است؟ زيارت بعد از وفات نيز همين گونه است.
پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) به زيارت قبور بقيع مى رفت و روايات بسيارى در منابع اهل سنّت در مورد زيارت قبر پيامبر(صلى الله عليه وآله) و زيارت ساير قبور آمده است.
قابل توجّه اين كه هم اكنون قُبّه و بارگاه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) در كنار مسجد نبوى سر به آسمان كشيده و همه مردم مسلمان ـ حتّى وهّابى ها ـ در روضه مقدّسه (آن قسمتى از مسجد نبوى كه در كنار قبر آن حضرت و متّصل به آن است) در پنج وقت نماز واجب مى خوانند و در اوقات ديگر نمازهاى مستحب، و در پايان هم قبر پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) را زيارت مى كنند.
آيا اين كار پرستش قبور محسوب مى شود و حرام است؟ يا اين كه قبر مطهّر پيامبر(صلى الله عليه وآله) مستثناست، آيا ادلّه شرك و حرمت پرستش غير خدا قابل استثناست؟!
حديثى از صحيح مسلم نقل مى كنند كه ابوالهيّاج از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) چنين روايت كرده است: «قال لى على بن ابى طالب ألا ابعثك على ما بعثنى عليه رسول الله(صلى الله عليه وآله) أن لا تدع تمثالا إلاّ طمسته و لا قبراً مشرفاً إلاّ سويته; آيا به تو مأموريّتى بدهم كه رسول خدا (در....) به من مأموريت داد: هر تمثال (ذى روحى) ديدى محو كن و هر قبر بلندى ديدى صاف نما».( صحيح مسلم، جلد 3، صفحه 61،)
بر اثر برداشت كاملا نادرستى كه بعضى، از اين حديث داشتند، كلنگ به دست گرفته و تمام قبور بزرگان اسلام را ويران كردند، به استثناى قبر مطهّر پيامبر(صلى الله عليه وآله) و قبر خليفه اوّل و دوّم كه در كنار قبر پيامبر(صلى الله عليه وآله) بود به حال خود رها ساختند، استثناهايى كه هيچ دليلى براى آن نمى توان يافت.
ولى اوّلا: در سند اين حديث افراد متعدّدى هستند كه از نظر رجال اهل سنّت نيز مورد تأييد نمى باشند و بعضى از آنها از ارباب تدليس بوده اند، به خصوص «سفيان ثورى» و «ابن ابى ثابت».
ثانياً: به فرض اين كه اين حديث صحيح بوده باشد مفهومش اين است كه روى قبر صاف باشد (و به صورت پشت ماهى كه رسم كفّار بود، نباشد) و بسيارى از فقهاى اهل سنّت نيز فتوا داده اند كه بايد روى قبر صاف و مسطّح باشد، كه اين امر ارتباطى با بحث ما ندارد.
ثالثاً: فرض مى كنيم كه مفهوم حديث اين است كه بايد قبر هم سطح زمين باشد واصلا برآمدگى نداشته باشد، اين موضوع ربطى به مسأله بناى بر قبور ندارد; فرض كنيم روى قبر پيامبر(صلى الله عليه وآله) سنگى هم سطح زمين باشد در عين حال اين گنبد و بارگاه را كه امروز روى آن مى بينيم منافاتى با حكم مزبور ندارد.
همان گونه كه در قرآن مجيد نيز مى خوانيم، وقتى راز اصحاب كهف فاش شد، مردم گفتند بنايى بر قبور آنها بسازيم، سپس مى فرمايد: «(قَالَ الَّذِينَ غَلَبُوا عَلَى أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَّسْجِداً); كسانى كه از وضع آنها آگاه بودند گفتند: مسجدى بر جايگاه آنها مى سازيم».( سوره كهف، آيه 21)
قرآن مجيد با لحن موافق اين داستان را نقل مى كند وايرادى بر آن نمى گيرد، يعنى ساختن مسجد در كنار قبور بزرگان مانعى ندارد.
بهانه ديگر: كسانى كه به زيارت قبور بزرگان مى روند از قبور آنان تبرّك مى جويند و گاه قبر يا ضريح را مى بوسند و اين بوى شرك مى دهد، و به همين جهت زائران خانه خدا ديده اند كه مأموران غلاظ و شداد، در كنار قبر مطهّر پيامبر(صلى الله عليه وآله) از هر طرف ايستاده اند و مردم را از نزديك شدن به شبكه ها و پنجره هاى مشرف بر قبر مطهّر مانع مى شوند، و گاه اين مطلب را به «ابن تيميّه» و «محمّد بن عبدالوهّاب» نسبت مى دهند.
به يقين اگر اين دو نفر كه بنيانگزار مكتب وهّابيّت هستند در زمان پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) بودند و با چشم خود مى ديدند كه در جريان صلح حديبيّه يا فتح مكّه هنگامى كه آن حضرت مشغول وضو گرفتن بود، اصحاب و ياران بر يكديگر سبقت مى گرفتند كه آب وضوى او را بربايند و قطره اى از آن بر زمين نيفتد(صحيح مسلم، جلد 4، صفحه 1943)، اگر به زبان بر آن حضرت خرده نمى گرفتند، در دل ايراد مى كردند و مى گفتند: اين در شأن پيامبر(صلى الله عليه وآله) و ياران او نيست و اين كار بوى شرك مى دهد!
و يا اگر بعد از رحلت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در مدينه بودند و با چشم خود مى ديدند كه ابوايّوب انصارى، نخستين ميزبان آن حضرت، صورت بر روى قبر آن حضرت گذارده و تبرّك مى جويد(مستدرك الصحيحين، جلد 4، صفحه 560) و يا بلال مؤذّن پيامبر(صلى الله عليه وآله) در كنار قبر آن حضرت نشسته و گريه سر داده و صورت بر آن قبر مى مالد،( تاريخ ابن عساكر، جلد 7، صفحه 137) وهّابى ها يقه بلال و ابوايّوب را گرفته و آنها را به كنارى پرتاب مى كردند كه اين كار شرك است، همان كارى كه الآن پيروان اين مكتب با زائران قبر رسول خدا مى كنند.
در حالى كه تبرّك جستن، كمترين ارتباطى به پرستش ندارد، بلكه مفهومش نوعى احترام توأم با ادب است، به اين اميد كه خدايى كه رسول(صلى الله عليه وآله) را فرستاده به خاطر اين احترام، بركاتش را بر زيارت كننده نازل گرداند.
گاه ناآگاهان، به زوّار قبور ائمّه دين، برچسب «شرك» مى زنند، به يقين اگر مفهوم زيارت و محتواى زيارت نامه ها را مى دانستند، از اين سخن شرمنده مى شدند.
هيچ آدم عاقلى پيامبر(صلى الله عليه وآله) يا امامان(عليهم السلام) را پرستش نمى كند، اصلا به فكر كسى چنين مطلبى خطور نمى كند، و همه مؤمنان آگاه براى اداى احترام و طلب شفاعت به زيارت مى روند.
در زيارتنامه معروف «امين الله» در برابر قبور امامان مى گوييم:
«أشْهَدُ أَنَّكَ جَاهَدْتَ فِى اللهِ حَقَّ جِهَادِهِ وَ عَمِلْتَ بِكِتَابِهِ وَ اتَّبَعْتَ سُنَنَ نَبِيِّهِ حَتَّى دَعَاكَ اللهُ إِلَى جِوَارِهِ ; ما گواهى مى دهيم تو در راه خدا جهاد كردى و حقّ جهاد را انجام دادى، به كتاب خدا عمل نمودى و از سنّت پيامبر پيروى نمودى، تا زمانى كه خداوند تو را از اين جهان به جوار رحمتش فرا خواند».
آيا توحيد از اين بالاتر مى شود.
در زيارت معروف جامعه خطاب به آن بزرگواران مى گوييم:
«إلَى اللهِ تَدْعُونَ وَ عَلَيْهِ تَدُلُّونَ وَ بِهِ تُؤْمِنُونَ وَ لَهُ تُسِلِّمُونَ وَ بِاَمْرِهِ تَعْمَلُونَ وَ إلَى سَبِيلِهِ تَرْشُدُونَ; (در اين شش جمله تمام ضميرها به خداوند بزرگ باز مى گردد، زائران مى گويند:) شما امامان به سوى خدا دعوت مى كنيد و به او دلالت مى كنيد و به او ايمان داريد و تسليم او هستيد و مردم را به سوى راه او ارشاد مى نماييد».
ادلّه نقلى عبارت از رواياتى است كه دلالت بر ارجاع مردم به فقها براى رفع نيازهاى حكومتى (بويژه مسائل قضايى و اختلافات حقوقى) دارد و يا فقها را به عنوان «اُمنا» يا «خُلفا» و «وارثان» پيامبران و كسانى كه مجارى امور بدست ايشان است معرّفى كرده است. درباره سند و دلالت اين روايات بحث هاى فراوانى انجام گرفته كه دراين جا مجال اشاره به آنها نيست و بايد به كتابها و رساله هاى مفصّل و تخصّصى اين موضوع مراجعه كرد. در ميان اين روايات، مقبوله عمر بن حنظله و مشهوره ابو خديجه و توقيع شريف كه در پاسخ اسحاق بن يعقوب صادر شده بهتر قابل استناد است و به نظر ما تشكيك در سند چنين رواياتى كه از شهرت روايى و فتوايى برخوردارند، روا نيست. و از نظر دلالت هم به نظر ما دلالت آنها بر نصب فقها به عنوان كارگزاران امام مقبوض اليد روشن است و اگر احتياج به چنين نصبى در زمان غيبت بيش تر نباشد كم تر نخواهد بود. بنابراين با سرايت ملاك نصب فقيه در زمان حضور به زمان غيبت، و باصطلاح علمى و فنّى به «دلالت موافقه»،
نصب فقيه در زمان غيبت هم ثابت مىشود و احتمال اين كه نصب ولىّ امر در زمان غيبت به خود مردم واگذار شده باشد گذشته از اين كه كوچك ترين دليلى براى آن وجود ندارد با توجّه به ربوبيت تشريعى خداوند (مفاد آيه ان الحكم الاّ للّه و دلايل ديگر) سازگار نيست و هيچ فقيه شيعهاى (جز در اين اواخر) آن را به عنوان يك احتمال هم مطرح نكرده است.
1ـ روايتى كه در بين فقهاء به «توقيع شريف» مشهور است. اين توقيع را عالم بزرگ و كم نظير شيعه، مرحوم شيخ صدوق در كتاب اكمال الدين خود آورده است. اين توقيع در واقع پاسخى است كه حضرت ولى عصر امام زمان(عليه السلام) در جواب نامه اسحاق بن يعقوب مرقوم داشته اند. اسحاق بن يعقوب در اين نامه سؤالاتى را به محضر شريف آن حضرت ارسال داشته كه از جمله آنها اين است كه در مورد «حوادث واقعه» كه در زمان غيبت پيش خواهد آمد وظيفه ما چيست؟ آن حضرت در اين باره مىفرمايند:
وَ اَمَّا الْحَوَادِثُ الْوَاقِعَةِ فَارْجِعُوا فِيهَا اِلَى رُوَاةِ حَدِيثِنَا فَاِنَّهُمْ حُجَّتِى عَلَيكُمْ وَ اَنَا حُجَّةُ اللَّهِ عَلَيهِمْ
و امّا رخدادهايى كه پيش مىآيد پس به راويان حديث ما مراجعه كنيد زيرا آنان حجت من بر شمايند و من حجت خدا بر آنان هستم. (اكمال الدين، ج 1، ص 483)
در مورد توضيح مراد از «حوادث واقعه» كه در متن توقيع شريف آمده بايد بگوييم بسيار بعيد است كه منظور اسحاق بن يعقوب از آن، احكام شرعى و همين مسائلى كه امروزه معمولاً در رساله هاى عمليه نوشته مىشود بوده باشد زيرا اوّلا براى شيعيان معلوم بوده كه در اين گونه مسائل بايد به علماى دين و كسانى كه با اخبار و روايات ائمه و پيامبر(عليهم السلام) آشنايى دارند مراجعه كنند و نيازى به سؤال نداشته است. همانگونه كه در زمان حضور خود ائمه(عليهم السلام) به علّت مشكلاتى نظير دورى مسافت و امثال آنها كه وجود داشته امامان شيعه مردم را در مورد مسائل شرعى به افرادى نظير يونس بن عبدالرحمن، زكريا بن آدم و امثال آنان ارجاع مىدادند. همچنين نوّاب اربعه در زمان غيبت صغراى امام زمان(عليه السلام) (كه هر چهار نفر آنان از فقها و علماى دين بوده اند) گواه روشنى بر اين مطلب است؛ وخلاصه اين مسأله براى شيعه چيز تازهاى نبوده است. و ثانياً اگر منظور اسحاق بن يعقوب از حوادث واقعه، احكام شرعى بود قاعدتاً بايد تعبيراتى نظير اين كه «وظيفه ما در مورد حلال و حرام چيست؟» و يا «در مورد احكام الله چه تكليفى داريم؟» و مانند آنها را بكار مىبرد كه تعبير شايع و رايجى بوده و در ساير روايات هم بسيار بكار رفته است و به هر حال، تعبير «حوادث واقعه» در مورد احكام شرعى به هيچ وجه معمول و متداول نبوده است. و ثالثاً اصولا دلالت الفاظ، تابع وضع آنهاست و كلمه «حوادث واقعه» به هيچ وجه از نظر لغت و دلالت وضعى به معناى احكام شرعى نيست بلكه معناى بسيار وسيع ترى دارد كه حتماً شامل مسائل و مشكلات و رخدادهاى اجتماعى نيز مىشود.بنابراين، سؤال اسحاق بن يعقوب از محضر حضرت ولى عصر(عليه السلام) در واقع اين است كه در مورد مسائل و مشكلات اجتماعى جامعه اسلامى كه در زمان غيبت شما پيش مىآيد وظيفه ما چيست و به چه مرجعى بايد مراجعه كنيم؟ و آن حضرت در جواب مرقوم فرمودهاند كه در اين مورد به «راويان حديث ما» مراجعه كنيد. اكنون ببينيم مراد از «راويان حديث» چه كسانى هستند.
ممكن است كسى بگويد منظور از «راويان حديث» هر كسى است كه مثلاً كتاب اصول كافى يا وسائل الشيعه يا هر كتاب روايى ديگر را بر دارد و احاديث و روايات آن را براى مردم بخواند و نقل كند. امّا با اندكى دقّت و توجّه معلوم مىگردد كه اين تصوّر درست نيست. زيرا كسى كه در زمان ما مىخواهد از قول پيامبر(صلى الله عليه وآله) يا امام صادق و ساير ائمه(عليهم السلام) حديث و روايتى را نقل كند بايد به طريقى احراز كرده باشد كه اين حديث واقعاً از پيامبر يا امام صادق يا امام ديگر است، و در غير اين صورت حق ندارد و نمىتواند بگويد امام صادق چنين فرموده و اگر در حالى كه آن حديث و روايت به هيچ طريق معتبرى برايش ثابت نشده معهذا آن را به امام صادق و يا ساير ائمه و معصومين(عليهم السلام) نسبت دهد از مصاديق كذب و افتراى بر پيامبر و امامان خواهد بود كه گناهى بزرگ است. به عبارت دقيق تر، اگر كسى بخواهد حديثى را از پيامبر يا امامى نقل كند حتماً بايد بتواند بر اساس يك حجّت و دليل شرعى معتبر آن را به امام معصوم نسبت دهد. و واضح است كه اين گونه نقل حديث كردن نياز به تخصّص دارد و تخصّص آن هم مربوط به علم پزشكى يا مهندسى يا كامپيوتر و ساير علوم نيست بلكه مربوط به علم فقه است و «فقيه» كسى است كه از چنين تخصّصى برخوردار است. بنابراين، مقصود از «راويان حديث» در واقع همان فقها و علماى دين هستند.
با توجّه به توضيحى كه درباره دو واژه «حوادث واقعه» و «رواة حديث» داديم اكنون معناى توقيع شريف اين مىشود كه امام زمان(عليه السلام) فرمودهاند «درباره مسائل و مشكلات و رخدادهاى اجتماعى كه در زمان غيبت من در جامعه اسلامى پيش مىآيد به فقها و علماى دين مراجعه كنيد زيرا آنان حجّت من برشمايند و من حجّت خدا بر آنان هستم.» و دلالت چنين جملهاى بر ولايت فقيه در زمان غيبت بسيار روشن و واضح است.
2ـ روايت ديگرى كه مىتوان در اثبات ولايت فقيه به آن استناد كرد حديثى است كه به مقبوله عمربن حنظله مشهور است. در اين حديث، امام صادق(عليه السلام) در بيان تكليف مردم در حلّ اختلافات و رجوع به يك مرجع صلاحيت دار كه حاكم بر مسلمين باشد چنين مىفرمايد:
«... مَنْ كَانَ مِنْكُمْ قَد رَوَى حَِديثَنَا وَ نَظَرَ فِى حَلاَلِنَا وَ حَرَامِنَا وَ عَرَفَ اَحْكَامَنَا فَلْيَرْضَوْا بِهِ حَكَماً فَاِنِّى قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَيكُمْ حَاكِماً فَاِذَا حَكَمَ بِحُكْمِنَا فَلَم يَقْبَلْهُ مِنْهُ فَاِنَّمَا اِسْتَخَفَّ بِحُكْمِ اللَّهِ وَ عَلَيْنَا رَدَّ وَ الرَّادُّ عَلَيْنَا كَالرَّادِّ عَلَى اللَّهِ وَ هُوَ عَلَى حَدِّ الشِّرْكِ بِاللَّهِ
... هر كس از شما كه راوى حديث ما باشد و در حلال و حرام ما بنگرد و صاحب نظر باشد و احكام ما را بشناسد او را به عنوان داور بپذيريد. همانا من او را حاكم بر شما قرار دادم. پس هر گاه حكمى كرد و از او قبول نكردند، حكم خدا را سبك شمردهاند و ما را رد كردهاند و آن كس كه ما را رد كند خدا را رد كرده و رد كردن خدا در حدّ شرك به خداى متعال است. (اصول كافى، ج 1، ص 67)
بديهى است كه عبارت «قَد رَوَى حَدِيثَنَا وَ نَظَرَ فِى حَلاَلِنَا وَ حَرَامِنَا وَ عَرَفَ اَحْكَامَنَا» در اين حديث جز بر شخصى كه فقيه و مجتهد در احكام و مسائل دين باشد قابل تطبيق نيست و قطعاً منظور امام(عليه السلام) فقها و علماى دين هستند كه آن حضرت ايشان را به عنوان حاكم بر مردم معرّفى كرده و حكم فقيه را نظير حكم خويش قرار داده است؛ و بديهى است كه اطاعت حكم امام معصوم(عليه السلام) واجب و الزامى است. بنابراين، اطاعت حكم فقيه نيز واجب و الزامى است و همانگونه كه خود امام(عليه السلام) فرموده، رد كردن و قبول نكردن حاكميت و حكم فقيه به منزله نپذيرفتن حاكميت امام معصوم(عليه السلام) و استخفاف به حكم ايشان است كه آن نيز گناهى است بزرگ و نابخشودنى؛ زيرا كه نپذيرفتن حكم امام معصوم(عليه السلام) عيناً رد كردن و نپذيرفتن حاكميت تشريعى خداى متعال است كه در روايت گناه، آن در حدّ شرك به خداوند دانسته شده و قرآن كريم درباره شرك مىفرمايد:
اِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ(لقمان/ 13)
همانا شرك، ستمى بس بزرگ است.
اِنّ اللَّهَ لاَيَغْفِرُ اَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِكَ لِمَنْ يَشَاءُ(نساء /48)
همانا خداوند اين را كه به او شرك ورزيده شود نمىآمرزد و پايين تر از اين حد را براى هر كس كه بخواهد مىآمرزد.
بنابراين براساس اين روايت شريف، سرپيچى از حاكميت فقيه و نپذيرفتن حكم او ستمى است بس بزرگ و گناهى است كه خداوند آن را نمىبخشد.
اشكالى كه معمولاً در استدلال به اين روايت مطرح مىشود اين است كه گفته مىشود اين روايت در پاسخ به يك سؤال صادر شده كه راوى از حضرت در مورد اختلافات حقوقى و نزاع هايى كه بين شيعيان پيش مىآيد سؤال مىكند كه وظيفه ما چيست؟ آيا به همين تشكيلات قضايى و قضاتى كه در دستگاه حكومت غاصب عبّاسى وجود دارند مراجعه كنيم يا وظيفه ديگرى داريم؟ و حضرت در پاسخ به چنين سؤالى اين فرمايش را فرموده اند؛ و مقبوله عمربن حنظله در واقع مربوط به مسأله قضاوت و اجراى احكام قضايى اسلام است كه تنها بخشى از مسائل حكومت است در حالى كه بحث ولايت فقيه مربوط به كلّ حكومت و اجراى تمامى احكام اسلام و حاكميت فقيه بر تمامى شئون جامعه اسلامى است. بنابراين اگر هم اين روايت را قبول كنيم و در سند آن مناقشه و اشكال نكنيم، اين روايت فقط حق حاكميت و دخالت در امور قضايى را براى فقيه اثبات مىنمايد و بيش تر از اين دلالتى ندارد.
امّا در پاسخ به اين اشكال مىتوان گفت كه اوّلا درست است كه سؤال راوى از مورد خاص (مسأله قضاوت) بوده امّا در فقه مشهور است كه مىگويند همه جا اين طور نيست كه خصوصيت سؤال باعث شود كه پاسخ فقط اختصاص به همان مورد و محدوده داشته باشد و موارد ديگر را شامل نشود بلكه ممكن است گرچه از يك مورد خاص سؤال شده امّا پاسخى كه داده شده عام و كلّى باشد. مثلاً در باب نماز، روايات فراوانى داريم كه راوى سؤال مىكند مردى در حال نماز خواندن است و چنين و چنان مىشود و... در مورد اين روايات هيچ فقيهى نگفته و نمىگويد پاسخى كه امام معصوم (عليه السلام) در جواب اين قبيل سؤالات داده فقط حكم مرد نمازگزار را بيان مىكند و اگر همين مسأله عيناً براى زن نمازگزارى پيش بيايد ديگر حكم آن از اين روايت استفاده نمىشود و بايد روايت ديگرى پيدا كنيم. بلكه برخورد فقها با اين قبيل روايات اين گونه است كه با اين كه در اين قبيل روايات از مورد خاص، يعنى مرد نمازگزار، سؤال شده امّا حكمى را كه حضرت در پاسخ فرموده مربوط به هر نمازگزارى اعمّ از زن و مرد مىدانند.
و ثانياً در مقبوله عمربن حنظله فرموده چنين كسى را (رَوَى حَدِيثَنَا وَ نَظَرَ فِى حَلاَلِنَا وَ حَرَامِنَا وَ عَرَفَ اَحْكَامَنَا) بر شما حاكم قرار دادم و نفرموده او را قاضى بر شما قرار دادم و بين اين كه بفرمايد «جعلته عليكم حاكما» تا اين كه بفرمايد «جعلته عليكم قاضياً» تفاوت وجود دارد و عموميت و اطلاق واژه «حاكم» همه موارد حكومت و حاكميت را شامل مىشود.
به هر حال با توجّه به ادلّه عقلى و نقلى كه نمونهاى از آنها ذكر گرديد به نظر ما ترديدى در اين مسأله وجود ندارد كه در زمان غيبت امام معصوم(عليه السلام) تنها فقيه جامع الشرايط است كه از طرف خداى متعال و امام معصوم (عليه السلام) حق حكومت و حاكميت براى او جعل شده و اذن اِعمال حاكميت به او داده شده است و هر حكومتى كه فقيه در رأس آن نباشد و امور آن با نظر و اذن او اداره نشود هر چه و هر كه باشد حكومت طاغوت است و كمك كردن به آن نيز گناه و حرام است. همانگونه كه اگر در زمانى فقيه جامع الشرايطى بسط يد پيدا كرد و شرايط براى او فراهم شد و تشكيل حكومت داد به حكم ادلّهاى كه گفتيم، اطاعت او واجب و تخلّف از حكومت و حاكميت او حرام است زيرا امام (عليه السلام) فرمود فهو حجّتى عليكم: پس او حجت من بر شماست. و يا فرمود:پس هرگاه حكمى كرد و از او نپذيرفتند، حكم خدا را سبك شمردهاند و ما را رد كرده اند. نظير اين كه اگر در زمان حكومت اميرالمؤمنين (عليه السلام) آن حضرت شخصى را براى حكومت يك منطقه منصوب مىكرد اطاعت او واجب بود و مخالفت با او مخالفت با اميرالمؤمنين (عليه السلام) محسوب مىشد. مثلاً اگر آن حضرت مالك اشتر را براى حكومت مصر فرستاد كسى حقّ مخالفت با فرمان مالك را نداشت و نمىتوانست بگويد با اين كه مىدانم على (عليه السلام) مالك را تعيين كرده و به او فرمان حكومت داده اما بالاخره چون مثلاً مالك معصوم نيست و خودِ على نيست پس اطاعت از مالك اشتر لزومى ندارد و با اين كه مالك در محدوده حكومت خود دستورى داده و قانونى وضع كرده من مخالفت مىكنم و هيچ اشكال شرعى هم ندارد. بديهى است كه چنين استدلال و سخنى باطل و غلط است و مخالفت با مالك اشترى كه از جانب على براى حكومت نصب شده قطعاً جايز نيست. مفاد ادلّهاى هم كه ذكر گرديد دقيقاً همين است كه فقيه در اين زمان نماينده و منسوب از طرف خدا و امام زمان (عليه السلام) است و همانگونه كه خودِ امام (عليه السلام) نيز فرمود مخالفت با او شرعاً جايز نيست.
خلاصه ای از فصل 4 کتاب نگاهی گذرا به ولایت فقیه آیت الله مصباح یزدی
مطالب مرتبط: اثبات ولايت فقيه و ادله عقلی
ولايت تكوينى و ولايت تشريعى
شايد نيازى به تذكر نداشته باشد كه مراد از «ولايت فقيه» ولايت تكوينى نيست بلكه آن چه در صدد اثبات آن هستيم ولايت تشريعى فقيه است. ولايت تكوينى كه به معناى تصّرف در عالم وجود و قانون مندى هاى آن است اساساً مربوط به خداى متعال است كه خالق هستى و نظام خلقت و قوانين حاكم بر آن است.
مسألهاى كه در ارتباط با اداره امور جامعه، هم براى پيامبر و امام معصوم و هم براى فقيه وجود دارد بحث «ولايت تشريعى» آنهاست؛ يعنى همان چيزى كه در آياتى از قبيل «اَلنَبِىُّ اَْولَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ» و در رواياتى از قبيل «مَنْ كُنْتُ مُولاَهُ فَهَذَا عَِلىٌ مَوْلاَهُ» به آن اشاره شده است. ولايت تشريعى يعنى ولايت قانونى؛ يعنى اين كه فردى بتواند و حق داشته باشد از طريق جعل و وضع قوانين و اجراى آنها در زندگى مردم و افراد جامعه تصرّف كند و ديگران ملزم به تسليم در برابر او و رعايت آنها باشند. معناى «النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم» اين است كه تصميمى را كه پيامبر براى يك فرد مسلمان يا جامعه اسلامى مىگيرد لازم الاجراست و بر تصميمى كه خود آنها درباره مسائل فردى و شخصى خودشان گرفته باشند مقدّم است و اولويّت دارد. ولايت فقيه به معناى قيموميت بر مجانين و سفهانيست بلكه حقّ تصرّف و حقّ تشريع و قانون گذارى و تصميم گيرى و اجرايى است كه در مورد اداره امور جامعه و مسائل اجتماعى براى فقيه قائل مىشويم و از اين نظر او را بر ديگران مقدّم مىدانيم و از آن جا كه حقّ و تكليف با يكديگر ملازم و هم آغوشند، وقتى چنين حقّى را براى فقيه اثبات مىكنيم ديگران ملزم و مكلّف به رعايت اين حق و اطاعت از تصميمها و دستورات و قوانين او هستند. به همين دليل مىگوييم بر اساس «النبىّ اولى بالمؤمنين من انفسهم» اگر پيامبر(صلى الله عليه وآله) به فردى دستور بدهد كه به جبهه برود اگر چه خودش شخصاً مايل نباشد بايد اطاعت كند.
شواهد متعدّدى هم در اين باره وجود دارد كه يكى از معروف ترين آنها قضيه تنباكو و حكم مرحوم ميرزاى شيرازى است. همه شيعيانى كه در آن زمان زندگى مىكردند چون اعتقادشان بر اين بود كه علما و مجتهدين جانشين امام زمان(عليه السلام) هستند و اگر جانشين امام چيزى بگويد اطاعت آن لازم است، وقتى كه مرحوم ميرزاى شيرازى فرمود «اليوم استعمال تنباكو حرام و مخالفت با امام زمان(عليه السلام) است» همه قليانها را زدند و شكستند. و حتّى همسر ناصر الدين شاه نيز قليان را از دست او گرفت و انداخت و شكست و به ذهن هيچ كس نيامد كه چطور شد؟ تا ديروز كه استعمال تنباكو حلال بود و اشكالى نداشت؛ مگر حلال و حرام خدا هم عوض مىشود و... بلكه همه، حتّى علما و مراجع و كسانى كه خودشان صاحب فتوا بودند خود را ملزم به رعايت اين حكم ميرزاى شيرازى دانستند.
ولايت فقيه؛ تقليدى يا تحقيقى
از آن جهت كه مسأله ولايت فقيه دنباله بحث امامت است لذا گاهى گفته مىشود اين مسأله از «مسائل كلامى» و از مباحث مربوط به «علم كلام» است. پس از اثبات نبوّت در علم كلام، اين سؤال پيش مىآيد كه «بعد از پيامبر اسلام مسأله رهبرى و جامعه اسلامى چه مىشود؟» و بدنبال اين سؤال بحث امامت مطرح مىگردد و شيعه برطبق ادلّهاى كه دارد حقّ رهبرى جامعه را پس از پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) با امام معصوم مىداند. بدنبال اثبات امامت امام معصوم اين سؤال مطرح مىشود كه «در زمانى مثل زمان ما كه عملا دسترسى به امام معصوم وجود ندارد تكليف مردم و رهبرى جامعه اسلامى چيست؟» و بدنبال اين سؤال است كه بحث ولايت فقيه مطرح مىشود. از آن جا كه مشهور است «تقليد در اصول دين جايز نيست» برخى تصوّر كردهاند كه چون مسأله ولايت فقيه به ترتيبى كه گفته شد از مباحث اصول دين و علم كلام است بنابراين مانند بحث اثبات وجود خدا و يا نبوّت پيامبر، اين بحث هم يك مسألهاى است كه هر كسى خودش بايد برود تحقيق كند و خلاصه اين كه تقليدى نيست.
امّا واقعيت اين است كه چنين تصوّرى درست نيست و در اين رابطه بايد بگوييم كه اوّلا اين گونه نيست كه هر مسألهاى كه از مسائل علم كلام و از فروعات مربوط به اصول دين باشد تقليد در آن جايز نيست و حتماً هر شخصى خودش بايد با دليل و برهان معتبر آن را اثبات كند بلكه بسيارى از مسائل كلامى وجود دارد كه مردم بايد در آن تقليد كنند و ببينند كسى كه صاحب نظر در آن زمينه است چه مىگويد. مثلاً مسأله سؤال شب اوّل قبر از فروعات مربوط به بحث معاد است؛ امّا اين كه اصولا شب اوّل قبر يعنى چه و مثلاً اگر كسى را روز دفن كنند بايد صبر كنيم تا شب بشود و بگوييم شب اوّل قبرش بر پا شد؟ و دهها پرسش ديگر درباره شب اول قبر از چيزهايى هستند كه بسيارى از ما نه تاكنون آنها را تحقيق كرده ايم و نه تخصّص لازم براى تحقيق در مورد آنها را داريم بلكه با خواندن كتابها يا شنيدن سخنان بزرگانى كه به آنان اعتماد و اطمينان داريم راجع به مسأله شب اوّل قبر چيزهايى آموخته ايم و به آنها اعتقاد داريم. مسأله ولايت فقيه هم گر چه از جهتى يك مسأله كلامى و از فروعات بحث نبوّت و امامت است اما به لحاظ ماهيتى كه دارد از آن دسته مسائلى است كه هر شخص خودش توانايى و تخصّص لازم براى تحقيق در مورد آن را ندارد و لذا بايد به گفته شخص ديگرى كه متخصّص و مورد اعتماد است تكيه كند.
و ثانياً، گر چه مسأله ولايت فقيه ازاين نظر كه دنباله بحث امامت است يك مسأله كلامى و از فروعات مربوط به مباحث اصول دين است اما از اين نظر كه رعايت حكم ولىّ فقيه بر مردم واجب است، يا اين كه وظايف ولىّ فقيه چيست؟ حدود اختياراتش تا چه اندازه است؟ و مسائلى از اين قبيل، يك بحث و مسأله فقهى به شمار مىرود. و به همين دليل هم فقها در كتابها و مباحث فقهى خود آن را عنوان نموده و بحث كرده اند. و شكّى نيست كه در مسائل مربوط به فقه (يا همان فروع دين) تقليد جايز و بلكه نسبت به بسيارى از افراد واجب است.
به هر حال، توجّه به اين نكته لازم است كه بحث اثبات ولايت فقيه يك بحث تخصّصى است كه تحقيق در آن، ابزارها و تخصّص خاصّ خود را نياز دارد.
ادلّه اثبات ولايت فقيه
دلايلى كه براى اثبات ولايت فقيه اقامه شده به دو دسته ادلّه عقلى و ادلّه نقلى تقسيم مىگردد. بايد توجّه داشت كه علماى شيعه معتقدند براى اثبات به يك حكم شرعى ممكن است به چهار نوع دليل استناد كنيم: 1ـ كتاب 2ـ سنّت معصومين(عليهم السلام) 3ـ اجماع 4ـ عقل. از نظر علماى شيعه لازم نيست براى اثبات يك حكم شرعى حتماً آيه يا روايتى در دست داشته باشيم بلكه مىتوان با استفاده از عقل و دليل عقلى معتبر نيز به حكمى از احكام شريعت اسلام دست يافت و ان را اثبات نمود. بنابر اين، از نظر فقهى ارزش استناد به دليل عقلى براى اثبات ولايت فقيه به هيچ روى كم تر از ارزش استناد به ادلّه نقلى و آيات و روايات نيست.
1- ادلّه عقلى
دليل عقلى اوّل: اين دليل بطور خلاصه از مقدمات ذيل تشكيل مىشود:
الف ـ براى تأمين مصالح فردى و اجتماعى بشر و جلوگيرى از هرج و مرج و فساد و اختلال نظام، وجود حكومت در جامعه ضرورى و لازم است.
امير المؤمنين على(عليه السلام) در اين رابطه مىفرمايند:
لاَبُدَّ لِلْنَّاسِ مِنْ اَمِيرِ بَرٍّ اَوْ فَاجِر.( نهج البلاغه / خ 40)
وجود حاكمى براى مردم، چه نيكو كار و عادل يا ستم گر و زشت كار، لازم است.
ب ـ حكومت ايده آل و عالى ترين و مطلوب ترين شكل آن، حكومتى است كه امام معصوم(عليه السلام) در رأس آن باشد و جامعه را اداره كند.
ج ـ بر اين اساس كه هنگامى كه تأمين و تحصيل يك مصلحت لازمو ضرورى در حدّ مطلوب و ايده آل آن ميسّر نباشد بايد نزديك ترين مرتبه به حدّ مطلوب را تأمين كرد، لذا در بحث ما هم هنگامى كه مردم از مصالح حكومت معصوم(عليه السلام) محروم بودند بايد بدنبال نزديك ترين مرتبه به حكومت معصوم باشيم.
فرض كنيد ده نفر انسان، آن هم انسان هاى ممتاز و برجسته كه وجود هر يك براى جامعه بسيار مفيد و مؤثّر است در حال غرق شدن هستند و ما اگر با همه امكانات و تجهيزات و افراد نجات غريقى كه در اختيار داريم وارد عمل شويم فقط مىتوانيم جان هفت نفر از آنها را نجات دهيم و سه نفر ديگر غرق خواهند شد. در چنين وضعيتى عقل سليم چه حكمى مىكند؟ آيا مىگويد چون نجات جان همه اين ده نفر ممكن نيست و سه نفر آنان قطعاً غرق خواهند شد، ديگر لزومى ندارد شما دست به هيچ اقدامى بزنيد؟ يا مىگويد اگر نجات جان همه ممكن بود البتّه بايد براى نجات جان همه ده نفر اقدام كنيم امّا اگر نجات جان همه ده نفر ممكن نبود در مورد هفت نفر باقى مانده تفاوتى نمىكند همه هفت نفر را نجات دهيم يا شش نفر را نجات دهيم يا پنج نفر را و يا آن كه فقط براى نجات جان يك نفر اقدام كنيم و به هر حال در صورتى كه نجات جان همه ممكن نباشد آن چه ضرورت دارد اصل اقدام براى نجات است امّا على رغم امكان نجات جان همه هفت نفر باقى مانده، تفاوتى نمىكند كه براى نجات جان همه هفت نفر اقدام كنيم يا اين كه مثلاً فقط جان دو نفر يا حتّى يك نفر را نجات دهيم؟ و يااين كه قضاوت و حكم قطعى عقل اين است كه اگر نجات جان همه ده نفر (مصلحت تام و كامل) ممكن نيست بايد براى نجات جان همه هفت نفر باقى مانده (نزديك ترين مرتبه به مصلحت تامّ و كامل) اقدام كنيم و مجاز نيستيم حتّى يك نفر را كنار بگذاريم؛ تا چه رسد به اين كه بخواهيم مثلاً پنج يا شش نفر ديگر را هم به حال خود رها كنيم و براى نجات جان آنان هيچ اقدامى ننماييم؟ مسلّم است كه قضاوت و حكم قطعى عقل همين گزينه سوّم خواهد بود و هيچ گزينه ديگرى از نظر عقل قابل قبول نيست.
و يا فرض كنيد انسانى در دريا مورد حمله كوسه واقع شده و ما اگر براى نجاب جان او هم اقدام كنيم قطعاً كوسه يك يا دو پاى او را قطع خواهد كرد و خلاصه اگر هم موّفق شويم او را نجات دهيم حتماً دچار نقص عضو خواهد شد.
سؤال اين است كه در اين صحنه عقل ما چه حكمى مىكند؟ آيا مىگويد چون بالاخره نمىتوانيم او را كاملا صحيح و سالم بيرون بياوريم بنابراين ديگر لازم نيست كارى انجام دهيم بلكه كافى است بنشينيم و تماشا كنيم چه پيش مىآيد؟ يا عقل هر انسان عاقل و با وجدانى قطعاً حكم مىكند كه گر چه يقيناً يك يا دوپاى او قطع مىشود و دچار نقص عضو خواهد شد امّا به هر حال بايد براى نجات جانش اقدام كرد و عدم امكان نجات او بطور كاملا صحيح و سالم (مصلحت صد در صد) مجوّز عدم اقدام براى نجات يك انسانِ يك پا(مصلحت ناقص) و تماشاى خورده شدن او توسّط كوسه نخواهد بود؟ به نظر مىرسد پاسخ روشن است.
و بحث فعلى ما هم در واقع يكى از مصاديق و نمونه هاى همين قاعده كلّى است. مصلحت وجود حكومت، يك مصلحت ضرورى و غير قابل چشم پوشى است. حدّ مطلوب و ايده آل اين مصلحت، در حكومت معصوم(عليه السلام) تأمين مىشود. امّا در زمانى كه عملا دسترسى به معصوم و حكومت او نداريم و تأمين اين مصلحت در حدّ مطلوب اوّلى و ايده آل ميّسر نيست آيا بايد دست روى دست گذاشت و هيچ اقدامى نكرد؟ و يا اين كه على رغم امكان تحصيل مصلحت نزديك تر به مصلحت ايده آل مجازيم كه از آن چشم پوشى كرده و به مصالح مراتب پايين تر رضايت دهيم؟ حكم عقل اين است كه به بهانه عدم دسترسى به مصلحت ايده آل و مطلوب حكومت، نه مىتوان از اصل مصلحت وجود حكومت بطور كلّى صرف نظر كرد و نه مىتوان همه حكومتها را على رغم مراتب مختلف آنها يكسان دانست و رأى به جواز حاكميت هر يك از آنها بطور مساوى داد بلكه حتماً بايد بدنبال نزديك ترين حكومت به حكومت معصوم و نزديك ترين مصلحت به مصلحت ايده آل باشيم.
د ـ اقربيت و نزديكى يك حكومت به حكومت معصوم(عليه السلام) در سه امر اصلى متبلور مىشود: يكى علم به احكام كلّى اسلام (فقاهت)، دوّم شايستگى روحى و اخلاقى به گونهاى كه تحت تأثير هواهاى نفسانى و تهديد و تطميعها قرار نگيرد (تقوى)، و سوّم كارآيى در مقام مديريت جامعه كه خود به خصلتها و صفاتى از قبيل درك سياسى و اجتماعى، آگاهى از مسائل بين المللى، شجاعت در برخورد با دشمنان و تبهكاران، حدس صائب در تشخيص اولويت هاو... قابل تحليل است.
بر اساس اين مقدمات نتيجه مىگيريم: پس در زمان غيبت امام معصوم(عليه السلام) كسى كه بيش از ساير مردم واجد اين شرايط باشد بايد زعامت و پيشوايى جامعه را عهده دار شود و با قرار گرفتن در رأس حكومت، اركان آن را هماهنگ نموده و بسوى كمال مطلوب سوق دهد. و چنين كسى جز فقيه جامع الشرايط شخص ديگرى نخواهد بود.
دليل دوّم عقلى: اين دليل نيز از مقدمات ذيل تشكيل مىشود:
الف ـ ولايت بر اموال و اعراض و نفوس مردم، از شئون ربوبيت الهى است و تنها با نصب و اذن خداى متعال مشروعيت مىيابد.
ب ـ اين قدرت قانونى و حق تصرف در اعراض و نفوس مردم، از جانب خداى متعال به پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) وامامان معصوم(عليهم السلام) داده شده است.
ج ـ در زمانى كه مردم از وجود رهبر معصوم محروماند يا بايد خداوند متعال از اجراى احكام اجتماعى اسلام صرف نظر كرده باشد يا اجازه اجراى آن را به كسى كه اصلح از ديگران است داده باشد.
د ـ امّا اين كه خداوند در زمان عدم دسترسى جامعه به رهبر معصوم، از اجراى احكام اجتماعى اسلام صرف نظر كرده باشد مستلزم ترجيح مرجوح و نقض غرض و خلاف حكمت است؛ بنابراين فرض دوّم ثابت مىشود كه ما به حكم قطعىِ عقل كشف مىكنيم اجازه اجراى احكام اجتماعى اسلام توسّط كسى كه اصلح از ديگران است داده شده است.
هـ ـ فقيه جامع الشرايط، يعنى فقيهى كه از دو ويژگى تقوا و كارآيى در مقام مديريت جامعه و تأمين مصالح آن برخوردار باشد صلاحيتش از ديگران براى اين امر بيش تر است.
پس: فقيه جامع الشرايط همان فرد اصلحى است كه در زمانى كه مردم از وجود رهبر معصوم محروماند از طرف خداى متعال و اولياى معصوم(عليهم السلام) اجازه اجراى احكام اجتماعى اسلام به او داده شده است.
اكنون به توضيح اين دليل و مقدّمات آن مىپردازيم:
0حاصل سخن اين بود كه از آن جا كه خداوند، آفريننده و مالك همه هستى و از جمله انسان هاست واز طرفى هم به حكم كلّى عقل، تصرّف در ملك ديگران و بدون اجازه آنان كارى ناپسند و ظالمانه است بنابراين حقّ تصرّف در انسان و متعلّقات او اوّلا و بالذّات در اختيار خداوند است و در مرتبه بعد مىتواند اين حق از طرف خداوند به افراد و انسان هاى ديگرى داده شود.
مقدّمه دوّم نيز در بحث نقش مردم در حكومت اسلامى مورد بحث قرار گرفت و گفتيم كه بر اساس اعتقاد همه مسلمانان، حقّ تصرّف در اموال و اعراض و نفوس مردم از طرف خداوند به پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) داده شده است. همچنين شيعيان معتقدند اين حق بعد از پيامبر به دوازده نفر ديگر كه از ويژگى عصمت برخوردارند نيز داده شده است.
مقدّمه سوّم و چهارم در واقع پاسخ به اين سؤال است كه اگر در زمانى مثل زمان ما مردم به پيامبر و امام معصوم دسترسى نداشتند تكليف چيست؟ آيا على رغم وجود احكام اجتماعى فراوان در اسلام، كه اجراى آنها مستلزم داشتن تشكيلات حكومتى و قدرت سياسى است، خداوند متعال از اين احكام صرف نظر كرده و آنها را به كنار مىنهد و تنها به احكام فردى اسلام و اجراى آنها بسنده مىكند يا همچنان بر اجراى احكام اجتماعى اسلام تأكيد دارد؟ به عبارت ديگر، در زمان عدم حضور معصوم در جامعه، عقلا دو فرض بيش تر متصوّر نيست: يا غرض خداوند به اجراى احكام اجتماعى اسلام تعلّق مىگيرد يا تعلّق نمىگيرد. اكنون صحّت و سقم هر يك از اين دو گزينه را بررسى مىكنيم.
اگر بگوييم در زمان عدم حضور معصوم(عليه السلام) غرض خداوند به اجراى احكام اجتماعى اسلام تعلّق نگرفته و خداوند از آنها دست بر مىدارد و آنها را تعطيل مىكند و تنها به احكام فردى اسلام از قبيل نماز و روزه و حج و طهارت و نجاست اكتفا مىكند لازمه اين فرض، نقض غرض و خلاف حكمت و ترجيح مرجوح از جانب خداوند است كه محال است. توضيح اين كه:
اصولا ما معتقديم برقرارى تشكيلاتى بنام دستگاه نبوّت و فرستادن پيامبران و شرايع آسمانى بر اين اساس بوده كه خداى متعال، اين جهان و از جمله انسان را بيهوده و عبث نيافريده بلكه غرضش به كمال رساندن هر موجودى به تناسب و فراخور ظرفيت وجودى آن موجود بوده است. انسان هم از اين قاعده مستثنى نيست و براى رسيدن به كمال انسانى خلق شده است. امّا از آن جا كه عقل بشر به تنهايى براى شناسايى كمال نهايى انسان و حدود و ثغور و مسير دقيق آن كافى نبوده لذا خداوند متعال با فرستادن پيامبران و ابلاغ احكام و دستوراتى در قالب دين، راه كمال را به انسان نشان داده و او را راهنمايى كرده است و تمامى دستورات و احكامى كه در دين آمده است به نوعى در كمال انسان تأثير دارد. بنابراين، دين در واقع همان برنامهاى است كه براى به كمال رسيدن انسانها ارائه شده است. با چنين تحليلى، اكنون اگر فرض كنيم كه خداى متعال بخش زيادى از احكام اسلام را تعطيل كرده و از آنها دست برداشته است اين بدان معناست كه خداوند غرض خود را كه به كمال رسيدن انسان بوده نقض كرده باشد زيرا آن چه كه سعادت انسان راتأمين مىكند و او را به كمالى كه در خور و متناسب با ظرفيت وجودى اوست مىرساند مجموعه احكام و دستورات دين است نه فقط بخشى از آن؛ و به همين دليل هم، ايمان و عمل به بخشى از تعاليم دين و نپذيرفتن و انكار بخش ديگر آن، بشدّت در قرآن نفى شده است:
اَفَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الكِتَابِ وَ تَكفُرُونَ بِبَعْض فَمَا جَزَاءُ مَنْ يَفْعَلُ ذَلِكَ مِنْكُمْ اِلاَّ خِزْىٌ فِى الحَيَوةِ الدُّنْيَا وَ يَومَ القِيَمَةِ يُرَّدُّونَ اِلَى اَشَدِّ العَذَابِ(بقره / 85)
آيا پس به برخى از كتاب ايمان مىآوريد و به برخى كفر مىورزيد؟ پس پاداش هر كس از شما كه چنين كند نيست مگر ذلّت و خوارى در زندگى دنيا و در قيامت به سخت ترين عذاب دچار خواهد شد.
و اصولا اگر احكام اجتماعى اسلام هيچ تأثيرى در سعادت و كمال انسان نداشت از ابتدا وضع نمىشد. بنابراين، تأثير اين دسته از احكام در سعادت و كمال انسان قطعى است و با اين حساب بديهى است كه تعطيل آنها مخلّ به كمال و سعادت انسان و خلاف حكمت است واز خداوند حكيم على الاطلاق محال است.
همچنين، همانطور كه در توضيح يكى از مقدّمات دليل اوّل عقلى گفتيم بنا به حكم عقل، هنگامى كه تحصيل و تأمين يك مصلحت لازم و ضرورى در حدّ اعلا و كامل آن ميسّر نبود تحصيل نزديك ترين مرتبه به مرتبه اعلا و كامل، واجب و لازم مىشود و به بهانه عدم امكان تحصيل مصلحت كامل، نه مىتوان به كلّى از آن مصلحت چشم پوشيد و نه مىتوان على رغم امكان نيل به مراتب بالاتر، به مراتب پايين تر از آن اكتفا نمود. اكنون با توجّه به اين قاعده مىگوييم لازمه اجراى احكام اجتماعى اسلام، تشكيل حكومت است كه مصلحت و مرتبه كامل آن در حكومت معصوم(عليه السلام) تأمين مىشود امّا در صورت دسترسى نداشتن به معصوم و عدم حضور وى در بين مردم و جامعه، امر داير است بين اين كه:
الف ـ با اجازه اجراى اين احكام به فردى كه اصلح از ديگران است، بالاترين مرتبه مصالح حاصل از اجراى اين احكام بعد از حكومت معصوم(عليه السلام) را تحصيل و تأمين كنيم؛
ب ـ على رغم امكان نيل به مصالح مراتب بالاتر، حكم كنيم كه تمام مراتب مصلحت يكساناند و تأمين مراتب بالاتر لازم نيست؛
ج ـ على رغم امكان وصول به بعض مراتب حاصل از اجراى احكام اجتماعى اسلام، به كلّى از اين مصلحت صرف نظر كرده و آنها را تعطيل نماييم.
روشن است كه از ميان اين سه گزينه، گزينه اول راجح و گزينه دوم و سوّم مرجوح هستند و ترجيح مرجوح بر راجح، عقلا قبيح و از شخص حكيم محال است.
خلاصه ای از فصل 4 کتاب نگاهی گذرا به ولایت فقیه آیت الله مصباح یزدی
این مطلب ادامه خواهد داشت و ادله نقلی ولایت فقیه بررسی خواهد شد
همه چیز درباره ی نماز
شروع نماز
تکبیرة الاحرام
"نماز" با گفتن "الله اکبر" آغاز می شود، گفتن "الله اکبر" در آغازنماز به معنای جدایی از غیر خدا و پیوستن به اوست.
اعلام بزرگی پروردگار و دوری جستن از تمام قدرتهای دروغین است.
با این تکبیر به حریم نماز وارد می شویم و برخی کارها بر ما حرام می شود.
هنگامی که نماز را شروع می کنیم باید متوجه باشیم که چه نمازی را می خوانیم؛ مثلا نماز ظهر است یا عصر و آن را تنها برای اطاعت فرمان خداوند بجا آوریم که این همان "نیت" است و از اجزای اصلی نماز به شمار می آید.
از آغاز تا پایان نماز باید از این کارها که نماز را باطل می کند بپرهیزیم:
1- خوردن و آشامیدن.
2- روی از قبله برگرداندن.
3- سخن گفتن.
4- خندیدن.
5- گریستن.
6- بهم زدن صورت نماز. مثل راه رفتن.
7- کم یا زیاد کردن اجزای اصلی نماز؛ مانند رکوع.
هنگام گفتن "الله اکبر" مستحب است، دستها را تا مقابل گوشها بالا ببریم.
قرائت
پس از گفتن "الله اکبر" سوره حمد را می خوانیم:
بسم الله الرحمن الرحیم
(الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ الرَّحْمـنِ الرَّحِیمِ مَالِکِ یَوْمِ الدِّینِ إِیَّاکَ نَعْبُدُ وإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ اهدِنَــــا الصِّرَاطَالمُستَقِیمَ صِرَاطَ الَّذِینَ أَنعَمتَ عَلَیهِمْ غَیرِ المَغضُوبِ عَلَیهِمْ وَلاَ الضَّالِّینَ)
قرائت
پس از سوره حمد، یک سوره دیگر از قرآن را می خوانیم به عنوان نمونه، می توان سوره توحید را خواند:
سوره توحید
بسم الله الرحمن الرحیم
(قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ اللَّهُ الصَّمَدُ لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ وَلَمْ یَکُن لَّهُ کُفُوًا أَحَدٌ )
پسرها و مردان باید نماز صبح و مغرب و عشا، حمد و سوره را (در رکعت اول و دوم) بلند بخوانند ولی دخترها وبانوان، اگر نا محرم صدای آنان را نشنوند می توانند بلند بخوانند و در نماز ظهر عصر همه باید حمد وسوره را آهسته بخوانند.
انسان باید نماز را یاد بگیرد که غلط نخواند و کسی که اصلا نمی تواند صحیح آن را یاد بگیرد، باید هر طور که می تواند بخواند و بهتر آن است که نماز را به جماعت بجا آورد.
رکوعپس از تمام شدن حمد وسوره سر به رکوع خم می کنیم و دستها را به زانوها می گذاریم و می گوییم:
"سبحان ربی العظیم وبحمده"
و یا می گوییم: "سبحان الله، سبحان الله، سبحان الله"
سجده
سپس سر از رکوع برداشته (می ایستیم) و آنگاه به سجده می رویم و هفت عضو بدن؛ یعنی پیشانی، کف دو دست، سر زانوها و نوک انگشتان بزرگ پا را بر زمین گذاشته و می گوییم:
"سبحان ربی الاعلی وبحمده"
یا "سبحان الله" را سه مرتبه تکرار می کنیم.
در سجده نماز، باید پیشانی را روی خاک یا سنگ یا چیزهای دیگری از زمینبگذاریم.
سجده بر چیزهایی که از زمین می روید و برای خوراک و پوشاک انسان مصرف نمی شود نیز صحیح است.
مهر نماز که بیشتر در بین ما معمول است، در حقیقت قطعه خاک پاکیزه ای است که نمازگزار همراه خود دارد تا برای سجده، پیشانی را روی آن بگذارد.
سجده دوم
پس از سجده اول ، می نشینیم و بار دیگر به سجده رفته و سجده دوم را مانند سجده اول بجا می آوریم.
با تمام شدن سجده دوم، یک رکعت نماز به پایان می رسد؛ یعنی تا بدینجا، رکعت اول نماز را خوانده ایم، بنابراین بطور خلاصه، رکعت اول نماز عبارت است از:
1- تکبیره الاحرام (گفتن "الله اکبر" در آغاز نماز).
2- قرائت (خواندن حمد و سوره).
3- رکوع و ذکر آن.
4- دو سجده و ذکر آنها.
رکعت دوم
پس از تمام شدن رکعت اول نماز، بدون آن که صورت نماز به هم بخورد و یا فاصله ای ایجاد شود، از جا برخاسته، بار دیگر می ایستیم و حمد و سوره را به همان ترتیبی که در رکعت اول نماز گفته شد، می خوانیم.
قنوت
در رکعت دوم نمازهای روزانه، بعد از تمام شدن حمد و سوره و قبل از رکوع، مستحب است، دستها را روبروی صورت گرفته ودعایی بخوانیم؛ این عمل را "قنوت" گویند.
در قنوت می توان این دعا را خواند:
"ربنا آتنا فی الدنیا حسنة وفی الاخرة حسن وقنا عذاب النار"
پیامبر خدا (ص) فرمود: "کسی که قنوت نمازش طولانی تر باشد، حسابرسی او در روز قیامت راحت تر است".
پس از قنوت، رکوع وسجده ها را مانند رکعت اول بجا می آوریم.
تشهددر رکعت دوم هر نماز، پس از تمام شدن سجده دوم باید در حالی که رو به قبله نشسته ایم "تشهد" بخوانیم؛
یعنی بگوییم:
"اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له و اشهد ان محمدا عبده ورسوله اللهم صل علی محمد وال محمد"
سلام
تا اینجا رکعت دوم نماز هم تمام می شود و اگر نماز دو رکعتی باشد؛ مانند نماز صبح، بعد از تشهد، با گفتن سلام، نماز را تمام می کنیم؛ یعنی می گوییم:
السلام علیک ایها النبی ورحمة الله وبرکاته
السلام علینا وعلی عباد الله الصالحین
السلام علیکم ورحمة الله وبرکاته
اکنون نماز صبح را فرا گرفتیم و چنانچه نمازی که می خوانیم سه رکعتی یا چهار رکعتی باشد، باید در رکعت دوم، بعد از خواندن تشهد، بدون آن که سلام نماز را بگوییم، بایستیم و رکعت سوم نماز را بخوانیم.
رکعت سوم
رکعت سوم نماز هم مانند رکعت دوم است، با این تفاوت که در رکعت دوم باید با حمد و سوره بخوانیم، ولی در رکعت سوم، سوره و قنوت ندارد و فقط "حمد" را می خوانیم و یا به جای حمد، سه مرتبه می گوییم:
"سُبحانَ اللهِ والحَمدُ للهِ وَلا اِلهَ الاّ اللهُ واللهُ اکبرُ"
پس اگز نماز مغرب می خوانیم، باید بعد از سجده دوم (در رکعت سوم) تشهد بخوانیم وبا سلام، نماز را پایان دهیم.
رکعت چهارم
اگر نمازی که می خوانیم چهار رکعتی باشد؛ یعنی: نماز ظهر یا عصر یا عشا؛ پس از سجده ها (در رکعت سوم) بدون آن که تشهد یا سلام را بخوانیم، می ایستیم و رکعت چهارم را مانند رکعت سوم انجام می دهیم و در پایان نماز؛ یعنی پس از سجده دوم می نشینیم و تشهد و سلام را می خوانیم و نماز را تمام می کنیم.
خلاصه نماز
اکنون که چگونگی نمازهای روزانه بیان شد، یاد آوری این نکته لازم است که؛ آنچه در نماز خوانده می شود و یاد گرفتن آنها لازم است، تنها بیست جمله می باشد، پس یادگیری نماز را دشوار ندانیم، و این دستور زندگی ساز اسلام را کوچک نشماریم بلکه با چند ساعت صرف و چند مرتبه تکرار این جملات، به آسانی می توان نماز را فراگرفت. برای توجه بیشتر، با حذف جمله های تکراری، بیست جمله واجب نماز را یاد آور می شویم:
1- "اللهُ اَکبَر"
2- بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمـَنِ الرَّحِیمِ
3- الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ
4- الرَّحْمـنِ الرَّحِیمِ
5- مَـالِکِ یَوْمِ الدِّینِ
6- إِیَّاکَ نَعْبُدُ وإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ
7- اهدِنَــــا الصِّرَاطَ المُستَقِیمَ
8- صِرَاطَ الَّذِینَ أَنعَمتَ عَلَیهِمْ
9- غَیرِ المَغضُوبِ عَلَیهِمْ وَلاَ الضَّالِّینَ
10- قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ
11- اللَّهُ الصَّمَدُ
12- لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ
13- وَلَمْ یَکُن لَّهُ کُفُوًا أَحَدٌ
14- سُبحانَ ربٌی العظیمِ وَبحمدهِ
15- سُبحانَ ربٌی الاعلی وَبحمدهِ
16- اشهَدُ اَن لا اِلهَ الا اللهُ وَحدهُ لا شریکَ لَهُ
17- واشهدُ انٌ محمداً عبدُهُ ورَسُولُهُ
18- اللهُمٌ صَلٌ علی محمٌَدٍ والِ مُحمٌد
19- سُبحانَ اللهِ والحَمدُ للهِ وَلا اِلهَ الاّ اللهُ واللهُ اکبرُ
20- السٌلامُ عَلیکُم ورحمة اللهِ وبرکاتُهُ
ترجمه نماز
· "اللهُ اَکبَر": "خداوند از هر کس و هر چند بزرگتر است".
· بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمـَنِ الرَّحِیمِ: "بنام خداوند بخشنده مهربان".
· الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ: "ستایش، مخصوص پرودگار جهانیان است".
· الرَّحْمـنِ الرَّحِیمِ: "خدای بخشنده و مهربان".
· مَـالِکِ یَوْمِ الدِّینِ: "صاحب روز پاداش (قیامت)".
· إیَّاکَ نَعْبُدُ وإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ: "تنها تو را می پرستیم و تنها از تو کمک می خواهیم".
· اهدِنَــــا الصِّرَاطَ المُستَقِیمَ: "ما را به راه راست هدایت فرما".
· صِرَاطَ الَّذِینَ أَنعَمتَ عَلَیهِمْ : "راه آنان که به آنها نعمت دادی".
· غَیرِ المَغضُوبِ عَلَیهِمْ: "نه راه کسانی که بر آنها خشم شده است".
· وَلاَ الضَّالِّینَ: "و نه راه گمراهان".
· قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ : "بگو اوست خدای یکتا".
· اللَّهُ الصَّمَدُ : "خدای بی نیاز".
· لمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ: "خدایی که نه فرزند کسی است و نه فرزندی دارد".
· وَلَمْ یَکُن لَّهُ کُفُوًا أَحَدٌ: "وهیچ کسی، همتای او نیست".
· سُبحانَ ربٌی العظیمِ وَبحمدهِ: "پروردگار بزرگ من پیراسته و منزه است و او را ستایش می کنم".
· سُبحانَ ربٌی الاعلی وَبحمدهِ: "پروردگار من از همه کس بالاتر و منزه است و او را می ستایم"
· اشهَدُ اَن لا اِلهَ الا اللهُ وَحدهُ لا شریکَ لَهُ: "گواهی می دهم که جز آفریدگار، خدایی نیست و یکتا و بی همتاست و شریک ندارد".
· واشهدُ انٌ محمداً عبدُهُ ورَسُولُهُ: "وگواهی می دهم که محمد (ص) بنده و فرستاده خداوند است".
· اللهُمٌ صَلٌ علی محمٌَدٍ والِ مُحمٌد: "خداوندا! بر محمد و خاندان او درود فرست".
· سُبحانَ اللهِ والحَمدُ للهِ وَلا اِلهَ الاّ اللهُ واللهُ اکبرُ: "خداوند از هر عیبی پاک و منزه است و حمد و سپاس مخصوص خداوند است و جز او پروردگاری نیست و خدا بزرگتر و برتر از هر چیز است".
· السلام علیک ایها النبی ورحمة الله وبرکاته: "سلام و رحمت و برکات پروردگار بر تو باد ای پیامبر".
· السلام علینا وعلی عباد الله الصالحین: "سلام بر ما (نمازگزاران) و بر بندگان نیکوکار خداوند".
· السٌلامُ عَلیکُم ورحمة اللهِ وبرکاتُهُ: "سلام و رحمت و برکات خداوند بر شما (مؤمنین) باد".
· ربنا اتنا فی الدنیا حسنة وفی الاخرة حسنة وقنا عذاب النار: "پروردگارا!: هم دنیا و هم در آخرت، به ما نیکی عنایت فرما و ما را از عذاب آتش جهنم نگه دار".
احکام نماز
1- اگر نمازگزار پیش از آنکه به مقدار رکوع خم شود و بدنش آرام گیرد عمداً ذکر رکوع را بگوید، نمازش باطل است.
2- اگر پیش از تمام شدن ذکر واجب، عمداً سر از رکوع بردارد نمازش باطل است.
3- واجب است نمازگزار بعد از رکوع بطور کامل بایستد و سپس به سجده برود و چنانچه عمداً بطور کامل نایستد نمازش باطل است.
4- اگر کسی پیش از آنکه پیشانی اش به زمین برسد و آرام گیرد، عمداً ذکر سجده را بگوید، نمازش باطل است و چنانچه از روی فراموشی باشد باید دو باره در حال آرام بودن، ذکر را بگوید.
5- نمازگزار باید بعد از تمام شدن ذکر سجده اول بنشیند تا بدن آرام گیرد و دو باره به سجده رود.
6- اگر نمازگزار پیش از تمام شدن ذکر، عمداً سر از سجده بردارد نمازش باطل است.
7- بهتر است در نماز بر خاک قبر امام حسین (ع) سجده کنیم که یادآور جهاد و شهادت برترین انسانها، در راه مکتب اسلام است و این عمل، هر روز به ما درس ایثار وفداکاری می دهد.
8- سجده برای غیر خدا حرام است؛ چرا که سجده حالت بندگی انسان است و عبادت و بندگی تنها در پیشگاه پروردگار و به دستور او صحیح است.
برخی از مستحبات نماز
1- پس از تمام شدن قرائت و قبل از رکوع، مستحب است "الله اکبر" بگوییم.
2- بعد از برخاستن از رکوع، مستحب است "الله اکبر" بگوییم و بهتر است این جمله را هم بگوییم: "سمع الله لمن حمده".
3- قبل از سجده ها و بعد از آنها، مستحب است "الله اکبر" بگوییم.
4- بین دو سجده مستحب است بگوییم:
"استغفر الله ربی واتوب الیه"
5- در پایان هر رکعت و هنگام برخاستن برای رکعت بعد، مستحب است بگوییم: "بحول الله وقوته اقوم واقعد".
تعقیب نماز
تعقیب نماز، ادامه دادن حالت عبادت است بعد از نماز.
مستحب است انسان، بعد از نماز، مقداری مشغول گفتن ذکر و خواندن دعا و قرآن شود ولازم نیست دعاها را به عربی بخواند و از بهترین تعقیبها، برای همه نمازها، تسبیحات معروفی است که پیامبر اکرم (ص) به دختر گرامیش حضرت زهرا (ع) آموخت و به "تسبیحات حضرت زهرا" معروف است، و آن عبارت است از:
الله اکبر...............................34 مرتبه
الحمد لله..............................33 مرتبه
سبحان الله...........................33 مرتبه
ونیز مستحب است، سجده شکر بجا آوریم؛ یعنی به قصد شکر نعمتهای پروردگار، به سجده رفته وصد مرتبه یا سه مرتبه و یا یک مرتبه بگوییم: "شکراً لله".
نماز جماعت
یکی از مراسم پرشگوه و با عظمت اسلامی، "نماز جماعت" است.
نماز جماعت تجلی وحدت مسلمانان و تشکل آنان در هر صبح و شام است. در روایات اسلامی برای شرکت در نماز جماعت، ثواب بسیاری شمرده شده است، تا جایی که اگر تعداد نمازگزاران، بیش از ده نفر باشد، ثواب آن قابل شمارش نیست. در احکام اسلامی نیز به مسائل بسیاری بر می خوریم که حکایت از اهمیت بسیار زیاد نماز جماعت دارد و در اینجا به برخی از آنها اشاره می کنیم:
1- شرکت در نماز جماعت برای همه کس مستحب است، به خصوص برای همسایه مسجد.
2- سزاوار نیست که انسان بدون عذر نماز جماعت را ترک کند.
3- شرکت نکردن در نماز جماعت، از روی بی اعتنایی جایز نیست.
4- مستحب است، انسان، صبر کند که نماز را به جماعت بخواند.
5- نماز جماعت، از نماز اول وقت، که به تنهایی خوانده می شود برتر است، هرچند نماز جماعت اول وقت خوانده نشود.
6- نماز جماعتی که مختصر خوانده می شود، از نماز طولانی که به جماعت نیست، بهتر است.
7- وقتی که جماعت برپا می شود، کسی که نمازش را به تنهایی خوانده مستحب است دو باره به جماعت بخواند.
با توجه به مسائلی که بیان شد، به اهمیت نماز جماعت پی می بریم. پس بکوشیم تا از اجتماع هر روز مسلمانان جدا نمانیم و از ثواب بسیار زیاد آن محروم نشویم.
احکام نماز جماعت
1- در نماز جماعت، یک نفر با تقوا که نماز را بطور صحیح می خواند، به عنان امام جماعت، پیشاپیش جمعیت ایستاده و قبل از دیگران نماز را شروع کرده و دیگران در نماز از او پیروی می کنند.
2- کمترین افراد برای تشکیل نماز جماعت، دو نفر می باشد که یک نفر "امام جماعت" و دیگری "مأموم" است.
3- در رکعت اول و دوم نماز، وقتی که امام جماعت حمد وسوره را می خواند. بر دیگران لازم نیست، حمد و سوره را بخوانند بلکه به قرائت امام گوش فرا می دهند ولی بقیه اعمال نماز را باید انجام دهند.
4- مأموم نباید پیش از امام، نماز را شروع کند و کارهای نماز مانند رکوع وسجده را هم نباید جلوتر از او انجام دهد.
5- مأموم نباید جلوتر از امام جماعت باشد، بلکه کمی عقب تر می ایستد.
6- فاصله بین امام و مأموم وصف ها نباید زیاد باشد.
7- اگر برای نماز جماعت، اذان و اقامه گفته باشند، بر مأموم، خواندن آنها مستحب نیست.
نماز جمعه
یکی از نمازهایی که باید به جماعت خوانده شود و به تنهایی نمی توان خواند، نماز بسیار با عظمت جمعه است.
نماز جمعه زیباترین گردهمایی هفتگی مسلمانان و عالی ترین عبادت سیاسی هر هفته خداپرستان است.
در این نماز، امام جمعه نمازگزاران را به تقوا و پاکدامن توصیه می کند و آنها را با مسائل سیاسی و اقتصادی جهان اسلام آگاه می سازد.
حضرت امام خمینی (قدس سره) در باره اهمیت این اجتماع باشکوه، چنین نگاشته اند:
"نماز جمعه و دو خطبه آن، از مراسم بزرگ مسلمانان است؛ مانند مراسم حج. وافسوس که مسلمانان از وظایف مهم سیاسی – اسلامی خود در این مراسم غفلت کرده اند. اسلام با تمام امورش، دین سیاست است و این مطلب برای هر کس که آگاهی کمی از احکام حکومتی، سیاسی، اجتماعی واقتصادی اسلام داشته باشد آشکار است و هرکس گمان کند که دین از سیاست جداست فردنادانی است که نه اسلام را شناخته و نه سیاست را".
احکام نماز جمعه
1- نماز جمعه دو رکعت است (مانند نماز صبح) و دو قنوت مستحبی دارد؛ یکی در رکعت اول، قبل از رکوع و دیگری در رکعت دوم، پس از رکوع.
2- نماز جمعه، اول ظهر روز جمعه و به جای نماز ظهر خوانده می شود.
3- خواندن دو خطبه، توسط امام جمعه، قبل از نماز، واجب است.
4- وقتی که امام جمعه، خطبه های نماز جمعه را می خواند، بر شرکت کنندگان واجب است، به خطبه ها گوش دهند، و سخن گفتن به هنگام ایراد خطبه ها مکروه است، بلکه اگر به سبب سخن گفتن، نتواند به خطبه ها گوش دهد، سکوت لازم است. همچنین هنگام ایراد خطبه ها، خواندن نماز مستحبی یا کتاب و روزنامه و انجام دادن کارهایی که مانع گوش دادن به خطبه ها است، خلاف است.
5- اگر کسی به خطبه اول یا هر دو خطبه نرسد، بازهم، شرکت در نماز جمعه فضیلت دارد و جایگزین نماز ظهر می شود.
نماز مسافر
1- انسان باید در سفر، نمازهای چهار رکعتی را دو رکعت (شکسته) بخواند، به شرط آنکه مسافرتش از هشت فرسخ که حدود 45 کیلومتر است کمتر نباشد.2- اگر مسافر از جایی که نمازش تمام است، مثل وطن حد اقل، چهار فرسخ می رود و چهار فرسخ برمی گردد، نمازش در این سفر هم شکسته است.
3- اگر انسان به جایی سفر کند و بخواهد در آن جا ده روز یا بیشتر بماند باید نماز را تمام بخواند و چنانچه کمتر از ده روز می ماند نمازش در آنجا شکسته است ولی در بین راه هنگام رفتن یابرگشتن از سفر، نماز را باید شکسته بخواند.
4- در وطن باید نماز را تمام بخواند، هر چند کمتر از ده روز در آنجا بماند مثلا از مسافرتی برگشته وچند روزی در وطن می ماند و دو باره به مسافرت می رود.
5- وطن، شهر یا روستایی است که انسان برای زندگی همیشگی خود اختیار کرده است، خواه در آنجا به دنیا آمده باشد و وطن پدر و مادرش باشد، یا خودش آنجا را برای زندگی اختیار کرده است.
6- اگر انسان به جایی سفر کند ونداند در آنجا ده روز می ماند یا نه، اگر با همین حال سی روز در آنجا بماند، پس از سی روز باید نماز را تمام بخواند.
نماز آیات
وقتی خورشید یا ماه بگیرد یا زلزله ای رخ دهد، بر خدا پرستان است که به خدای خود پناه آورده، دو رکعت "نماز آیات بجا آورند. گزاردن چنین نمازی کنایه از این است که اینگونه حوادث نشانه هایی از قدرت الهی و نظم و حساب دقیق عالم طبیعی است.
خواندن این نماز، انسان را از خُرافات و خیال های بیهوده باز می دارد و متوجه آفریدگار هستی می نماید و همچنین سبب فرونشستن ترس و دلهره وآرامش دل ها می شود.
چگونگی نماز آیات
نماز آیات دو رکعت است و در هر رکعت پنج رکوع دارد و قبل از هر رکوع حمد و سوره خوانده می شود و یا سوره ای را پنج قسمت کرده و قسمت اول را قبل از رکوع اول، بعد از حمد می خوانیم وبه رکوع می رویم، سپس از رکوع برخاسته و بدون خواندن حمد قسمت دوم آن سوره را می خوانیم و به رکوع می رویم، پس از رکوع قسمت سوم آن را می خوانیم و باز به رکوع می رویم سپس می ایستیم و همچنین تا رکوع پنجم و سپس به سجده می رویم و رکعت دوم را هم به همین ترتیب بجا می آوریم.
اکنون به عنوان نمونه، نماز آیات را به شکل کوتاه آن با تقسیم سوره "اخلاص" بیان می کنیم:
- با گفتن "الله اکبر" نماز را شروع می کنیم.
- بعد از تکبیر، سوره حمد را می خوانیم و پس از حمد "بسم الله الرحمن الرحیم" را می گوییم.
- سپس به رکوع می رویم (در تمام رکوع ها باید ذکر رکوع گفته شود).
- از رکوع سر بر می داریم و بدون آنکه سوره حمد را بخوانیم، می گوییم: "قل هو الله احد".
- بعد به رکوع دوم می رویم.
- پس از رکوع دوم می خوانیم: "الله الصمد".
- باز به رکوع می رویم.
- پس از رکوع سوم می خوانیم: "لم یلد ولم یولد".
- باز به رکوع رفته، پس از رکوع چهارم می خوانیم:
"ولم یکن له کفواً احد".
- سپس رکوع پنجم را بجا آورده، سر از رکوع برداشته و به سجده می رویم.
- پس از سجده دوم، یک رکعت دیگر، مانند رکعت اول بجا می آوریم و با تشهد و سلام، نماز را تمام می کنیم.
قنوت نماز آیات
در نماز آیات هم خواندن قنوت مستحب است و زمان آن، در رکعت دوم، بعد از تمام شدن سوره، قبل از رکوع پنجم، است.
نماز بر میت
هرگاه مسلمانی، از دنیا برود، پس از انجام غسل و کفن، باید بر او نماز بخوانند، این نماز ممکن است توسط یک نفر خوانده شود و یا افرادی آن را به جماعت بخوانند.
چگونگی نماز میت
میت را باید روبروی نمازگزار طوری قرار دهند که وقتی برای نماز رو به قبله می ایستد، سر میت طرف راست نمازگزار باشد.
این نماز رکوع و سجده وتشهد و سلام ندارد و تنها، پنج تکبیر و چند ذکر و دعاست. بدین ترتیب که نمازگزار با نیت و گفتن "الله اکبر" نماز را شروع می کند.
سپس می گوید:
"اشهدُ ان لا اله الا اللهُ وان محمداً رسول الله"
بعد از آن، تکبیر دوم را می گوید و بعد می خواند:
"اللهم صل علی محمد وال محمد"
وبعد از تکبیر سوم باید بگوید:
"اللهم اغفر للمؤمنین والمؤمنات"
وبعد از تکبیر چهارم می گوید:
"اللهم اغفر لهذا المیت"
وبعد تکبیر پنجم را بگوید و با گفتن تکبیر پنجم، نماز هم تمام می شود.
نماز میت اگر به همین مقدار خوانده شود، کافی است، گرچه بهتر است دعاها وذکرهای مفصل آن خوانده شود.
نمازهای مستحبی
چنانکه گذشت، نمازهای مستحبی بسیار است و در این نوشته نمی گنجد، ولی از آنجا که عاشقان مایلند در اوقات فراغت، به مستحبات بپردازند، برخی از آنها را می آوریم: ناگفته نماند که به نماز مستحبی "نافله" نیز می گویند.
نافله های روزانه
نافله نماز صبح: دو رکعت پیش از نماز صبح.
نافله نماز ظهر: هشت رکعت (چهار رکعت نماز دو رکعتی) پیش از نماز ظهر.
نافله نماز عصر: هشت رکعت، پیش از نماز عصر.
نافله نماز مغرب: چهار رکعت، بعد از نماز مغرب.
نافله نماز عشا: دو رکعت بعد از عشا (نشسته خوانده می شود).
در بین این نمازها، نافله نماز صبح و نافله نماز عشا ثواب بیشتری دارد و سفارش زیادتری نسبت به آنها شده است.
نماز شب
نماز شب یازده رکعت است که از نیمه شب تا اذان صبح خوانده می شود و ثواب بسیار دارد، بدین ترتیب:
هشت رکعت (چهار نماز دو رکعتی) به نیت نافله شب.
دو رکعت به نیت نماز شفع.
یک رکعت به نیت نماز وتر.
نماز غفیله
یکی دیگر از نمازهای مستحبی، نماز غفیله است که بین نماز مغرب و عشا خوانده می شود
التماس دعا - علی صابری
آموزش کامل نماز - شنبه بیست و چهارم آذر 1386
غسل و تیمم - شنبه بیست و چهارم آذر 1386
وضو - شنبه بیست و چهارم آذر 1386
چرا نماز بخوانيم؟ - جمعه بیست و سوم آذر 1386
سن بلوغ - جمعه بیست و سوم آذر 1386
وقت نماز - جمعه بیست و سوم آذر 1386
اذان - جمعه بیست و سوم آذر 1386
قبله - جمعه بیست و سوم آذر 1386
احکام مسجد - جمعه بیست و سوم آذر 1386
ابن تيميّه بنيانگذار فكرى وهّابيّت
أحمد بن تيميّه در سال 665 ق، پنج سال پس از سقوط خلافت بغداد در حرّان از توابع شام به دنيا آمد، و تحصيلات اوليّه را در آن سر زمين به پايان برد. پس از حمله مغول به اطراف شام و همراه خانواده اش به دمشق رفت و در آنجا اقامت گزيد. در سال 698 هـ ق، به تدريج آثار انحراف در وى ظاهر شد، خصوصاً به هنگام تفسير آيه شريفه (الرَّحْمَـنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى )(طه/5)، براى خداوند تبارك وتعالى جايگاهى در فراز آسمانها كه بر تخت سلطنت تكيه زده است، تعيين كرد.
اين تفسير مخالف آيات قرآن چون: لَيْسَ كَمِثْلِهِى شَىْءٌ(6شورى/ 11) و وَ لَمْ يَكُن لَّهُو كُفُوًا أَحَدُم ولَّا تُدْرِكُهُ الْأَبْصَارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصَارَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الخَْبِير ( چشمها او را نمىبينند و او بينندگان را مىبيند. دقيق و آگاه است). (انعام/103)مى باشد كه خداوند را از هر گونه تشبيه به صفات مخلوقات باز داشته است.
انتشار افكار باطل «ابن تيميّه» در دمشق و اطراف آن غوغايى به پا كرد، گروهى از فقهاء عليه او قيام كرده و از جلال الدين حنفى قاضى وقت محاكمه وى را خواستار شدند، ولى وى از حضور در دادگاه امتناع ورزيد. «ابن تيميّه» همواره با آراء خلاف خود افكار عمومى را متشنّج، و معتقدات عمومى را جريحه دار مى كرد، تا اينكه هشتم رجب سال 705 هـ ق، قضات شهر همراه با وى در قصر نائب السلطنه حاضر شدند، و كتاب «الواسطيّة» وى قرائت شد، پس از دو جلسه مناظره با «كمال الدين زملكانى» و اثبات انحراف فكرى و عقيدتى «ابن تيميّه» او را به مصر تبعيد كردند. در آنجا نيز بخاطر نشر انديشه هاى انحرافي توسّط «ابن محلوف مالكى» قاضى وقت به زندان محكوم گشت، و سپس در 23 ربيع الأوّل سال 707 هـ ق، از زندان آزاد شد، ولى بخاطر پافشارى بر نشر عقايد باطلش، قاضى «بدر الدين» وى را محاكمه كرد و احساس نمود كه وى در قضيّه توسل به پيامبر گرامى(ص) ادب را نسبت به حضرت رعايت نمى كند، بنابر اين او را روانه زندان كرد.عاقبت در سال 708 هـ ق، از زندان آزاد شد، ولى فعّاليّت مجدّد وى باعث شد كه آخر ماه صفر سال 709 هـ ق، به اسكندريّه مصر تبعيد شود، و پس از هشت ماه به قاهره بازگردد.
ابن كثير مى نويسد: در 22 رجب سال 720 هـ ق، به خاطر فتاواى دور از مذاهب اسلامى به دار السعاده احضار شد، و قضات هر چهار مذهب (حنفى، مالكى، شافعى و حنبلى) او را مذمّت و به زندان محكوم كردند، تا اينكه در دوّم محرّم سال 721 هـ ق، از زندان آزاد گرديد.
ابن حجر عسقلانى و شوكانى از علماء بزرگ اهل سنّت مى نويسند: قاضى شافعى دمشق دستور داد كه در دمشق اعلان كنند كه: هر كس معتقد به عقايد «ابن تيميّه» باشد، خون و مالش حلال است. (الدرر الكامنة: 1/147، البدر الطالع: 1/67)
انتقادات بزرگان اهل سنّت از «ابن تيميّه»
1 ـ انتقاد تند ذهبى از ابن تيميّه:
«ذهبى» دانشمند بلند آوازه عصر «ابن تيميّه» در نامه اى خطاب به وى مى نويسد:
اى بى چاره، آنان كه از تو متابعت مى كنند در پرتگاه زندقه و كفر و نابودى قرار دارند، نه اين است كه عمده پيروان تو عقب مانده، گوشه گير، سبك عقل، عوام، دروغگو، كودن، بيگانه، فرومايه، مكّار، خشك، ظاهر الصلاح، و فاقد فهم هستند. اگر چنانچه سخن مرا قبول ندارى آنان را امتحان كن، و با مقياس عدالت بسنج.تا كى سخنان نا شايست خود را بالاتر از احاديث صحيح بخارى، و صحيح مسلم مى شمارى؟ اى كاش احاديث آن دو كتاب از اعتراض تو در امان مانده بود، تو بعضى اوقات آنها را تضعيف كرده و بى ارزش مى كنى و يا توجيه نموده و انكار مى كنى!!
آيا وقت آن نرسيده است كه از جهل و نادانى دست بردارى و توبه كنى؟ بدان كه مرگت نزديك شده است، بخدا قسم گمان نمى كنم تو به ياد مرگ باشى، بلكه كسانى را كه به ياد مرگ هستند تحقير مى كنى! ... تو با من كه دوستت هستم اين چنين برخورد مى كنى پس با دشمنانت چه خواهى كرد. به خدا سوگند درميان دشمنانت، افراد صالح و شايسته و عاقل و دانشور فراوان هستند، چنان كه در بين دوستان تو افراد آلوده، دروغگو، نادان و بى عار زياد به چشم مى خورند. (الإعلان بالتوبيخ ص 77. تكملة السيف الصقيل، ردّ ابن زفيل ص 218)
2 ـ ابن حجر عسقلانى و نسبت نفاق به ابن تيميّه:
بزرگان اهل سنّت در رابطه با «ابن تيميّه» نظريّه هاى مختلفى دارند، بعضى معتقدند كه وى قائل به تجسيم است، زيرا او در كتاب «العقيدة الحمويّة» براى خداوند تعالى دست و پا، ساق پا و صورت، تصوّر كرده است. و بعضى به سبب مخالفت او با توسّل و استغاثه به رسول اكرم(ص)، كه اين نيز تنقيص مقام نبوّت، و مخالفت با عظمت حضرت به حساب مى آيد، وى را زنديق و بى دين دانسته اند.و بعضى بجهت سخنان زشتى كه در باره امير مؤمنان(عليه السلام) بيان داشته وى را منافق دانسته اند.
چون وى گفته است: على بن أبي طالب بارها براى به دست آوردن خلافت تلاش كرد، ولى كسى او را يارى نكرد، جنگهاى او براى ديانت خواهى نبود، بلكه براى رياست طلبى بود، اسلام ابوبكر، از اسلام على كه در دوران طفوليّت صورت گرفته با ارزشتر است، و همچنين خواستگارى على از دختر أبو جهل نقص بزرگى براى وى بشمار مى رود. تمامى اين سخنان نشانه نفاق اوست، چون پيامبر گرامى(ص)به على (عليه السلام)فرموده است: جز منافق كسى تو را دشمن نمى دارد.( الدرر الكامنة في أعيان المائة الثامنة: 1/155)
3 ـ سُبْكى، ابن تيميّه را بدعت گزار مى داند:
سُبكى متوفّاى سال 756 هجرى، از دانشمندان بلند آوازه اهل سنّت و معاصر «ابن تيميّه» مى نويسد:
او در پوشش پيروى از كتاب و سنّت، در عقايد اسلامى بدعت گذاشت، و اركان اسلام را درهم شكست، او با اتّفاق مسلمانان به مخالفت بر خاست، و سخنى گفت كه لازمه آن جسمانى بودن خدا و مركّب بودن ذات اوست، تا آنجا كه ازلى بودن عالم را ملتزم شد و با اين سخنان حتى از 73 فرقه نيز بيرون رفت. (الدرّة المضيئة: 5)
4 ـ ابن حجر مكّى، ابن تيميّه را گمراه و گمراه گر مى شمارد:
«ابن حجر مكّى» از دانشمندان بزرگ اهل سنّت و مورد قبول وهّابيّت در باره «ابن تيميّه» مى نويسد:
خدا اورا خوار و گمراه و كور و كر كرده است، و پيشوايان اهل سنّت و معاصرين وى از شافعيها، و مالكيها، و حنفيها، بر فساد افكار واقوال او تصريح دارند، اعتراض وى حتى عمر بن خطاب و على بن أبي طالب (عليه السلام) را نيز در بر گرفته است ... سخنان «ابن تيميّه» فاقد ارزش بوده، واو فردى بدعت گذار، گمراه، و گمراهگر و غير معتدل است، خداوند با او به عدالت خود رفتار نمايد، و ما را از شرّ عقيده و راه و رسم وى حفظ نمايد.( الفتاوى الحديثة: 86)
5 ـ اطلاق شيخ الإسلام به ابن تيميّه كفر است:
«شَوكانى» از علماء بزرگ اهل سنّت مى گويد:
محمّد بخارى حنفى متوفّاى سال 841 در بدعت گذارى و تكفير «ابن تيميّه» بى پرده سخن گفته است، تا آنجا كه در مجلس خود تصريح نموده است، كه اگر كسى «ابن تيميّه» را «شيخ الاسلام» بداند، كافر است.( البدر الطالع: 2/260)
عوامل انزواى «ابن تيميّه» وعلل گسترش مجدّد افكار او
افكار باطل «ابن تيميّه» در منطقه شامات كه مهد علم و دانش بود، با انتقادات و اعتراضات علماء و دانشمندان مذاهب مختلف مواجه شد و در آخر هم درسال 728ه ق در زندان قلعه دمش جان سپرد و افكار و عقايد وى نيز به بوته فراموشى سپرده شد. ولى در قرن 12 اين افكار در منطقه نجد كه از تمدّن و فرهنگ بى بهره بود، مجدّداً منتشر شد، و پس از آن سعودى با پشتيبانى قدرتهاى استعمارى، به ترويج آن پرداخت. جالب است فردی که به فتوی علما بزرگ اهل سنت کافر از دنیا رفت توسط وهابیت دوباره احیاء شد و حال آنها مسلمانان به ویژه شیعه را به جرم شرک و کفر می کشند.
نگاهى گذرا به زندگى محمّد بن عبد الوهّاب
«محمّد بن عبد الوهّاب» در سال 1115، در شهر عُيَينه، از توابع نجد عربستان به دنيا آمد، او فقه حنبلى را در زادگاه خود آموخت و آنگاه براى ادامه تحصيل رهسپار مدينه منوره شد.او در دوران تحصيل مطالبى به زبان مى آورد كه نشانگر انحراف فكرى او بود به طورى كه برخى از اساتيد او نسبت به آينده او اظهار نگرانى مى كردند. گفتنى است كه وى مبتكر و بنيانگذار فرقه وهّابيّت نبود، بلكه قرنها پيش از او اين عقايد يا بخشى از آن توسّط برخى از عالمان كج انديش حنبلى مانند «ابن تيميّه»، و شاگردان او اظهار شده بود، ولى باتوجّه به مخالفتهاى صريح علماى اهل سنّت و شيعه در بوته فراموشى سپرده شده بود، و مهمترين كارى كه «محمّد بن عبد الوهّاب» انجام داد اين بود كه عقايد ابن تيميه را به صورت يك فرقه و يا مذهب جديدى در آورد كه با تمام مذاهب چهارگانه اهل سنّت و مذهب شيعه تفاوت داشت.
آغاز ترويج وهّابيّت و برخورد مردم با آن
محمّد بن عبد الوهّاب در آغاز كارش به بصره آمد، و عقايدش را اظهار نمود، كه با مخالفت شديد بزرگان بصره مواجه شد، كه در نتيجه مردم عليه او قيام نموده و او را از شهر بيرون كردند. او سپس به بغداد و كردستان وهمدان واصفهان روانه شد و سر انجام به زادگاه خويش برگشت.او در زمان حيات پدرش جرأت اظهار عقائد خويش را نداشت ولى پس از آن كه پدر او در سال 1153 در گذشت محيط را براى اظهار عقايد خويش مساعد يافت و مردم را به آيين جديد خود فرا خواند. ولى اعتراض عمومى مردم كه نزديك بود خونش را بريزند، او را ناگزير كرد تا به زادگاه خويش عُيَيْنه باز گردد، و بر اساس پيمانى كه با امير آنجا «عثمان بن مَعْمَر» بست كه هر دو بازوى يكديگر باشند، عقايد خود را تحت حمايت او بى پرده مطرح ساخت، ولى طولى نكشيد كه حاكم عيينه به دستور فرمانرواى احساء، وى را از شهر عيينه اخراج كرد. محمد بن عبد الوهاب به نا چار شهر دِرْعِيّه را براى اقامت برگزيد و با پيمان جديدى كه با محمد بن سعود حاكم درعيه بست كه حكومت از آن محمد بن سعود و تبليغ به دست محمد بن عبد الوهاب باشد. او در آغاز كار به مطالعه زندگى نامه مدّعيان دروغين نبوّت مانند «مُسَيْلمه كذّاب»، «سَجاج» «أسود عَنْبسى» و «طليحه أسدى» علاقه خاصّى داشت، برخى از اساتيد و علماء و حتّى پدرش وى را گمراه دانسته و مردم را از اطاعت وى منع مى كردند(كشف الارتياب ص 7)
اوّلين كتابى كه بر ردّ عقايد باطل وى نوشته شد توسّط برادرش «سليمان بن عبد الوهّاب» به نام «الصواعق الإلهيّة في الردّ على الوهّابيّة» بود.
اوّلين كارى كه «محمّد بن عبد الوهّاب» انجام داد، ويران كردن زيارتگاههاى صحابه، و اولياء در اطراف عُيَيْنه بود، كه از جمله آنان تخريب قبر «زيد بن خطّاب» برادر خليفه دوّم بود ، كه با واكنش شديد علماء و بزرگان اهل سنت مواجه گرديد، به دنبال آن امير عُيَيْنه به ناچار، شيخ را از اين شهر بيرون كرد.
در قرن 12 هجرى موقعيّت بسيار سخت و اوضاع بسيار نامناسبى كه براى مسلمانان پيش آمد و كشورهاى اسلامى از هر طرف مورد تهاجم شديد استعمارگران قرار داشت، كيان امت اسلامى از سوى انگليس، فرانسه، روس و امريكا تهديد مى شد ، جامعه اسلامى بيش از هر زمان ديگرى نياز به وحدت كلمه داشت. در اين عصر، بيش از هر زمانى مسلمانان نياز به وحدت و همكارى بر ضد دشمن مشترك داشتند، ولى متأسفانه «محمّد بن عبد الوهّاب» مسلمانان را به جرم توسّل به انبياء و اولياء الهى، مشرك و بت پرست قلمداد كرد، و فتوا به تكفير آنان داد، و خونشان حلال، و قتل آنان را جايز، و اموال آنان را جزء غنائم جنگى به حساب آورد، و پيروان او به استناد اين فتوا هزاران مسلمان بى گناه را به خاك وخون كشيدند.
شهادت به كفر مسلمانان، شرط ورود به آيين وهّابيّت
أحمد زينى دحلان مفتي مكّه مكرّمه مى نويسد:
اگر چنانچه كسى به مذهب وهّابيّت در مى آمد و قبلاً حج واجب انجام داده بود «محمّد بن عبد الوهّاب» به وى مى گفت: بايد دوباره به زيارت خانه خدا بروى چون حج گذشته تو در حال شرك صورت گرفته است.و به كسى كه مى خواست وارد كيش وهّابيّت بشود مى گفت: پس از شهادتين بايد گواهى دهى كه در گذشته كافر بوده اى و پدر و مادر تو نيز در حال كفر از دنيا رفته اند، و همچنين بايد گواهى دهى كه علماء بزرگ گذشته كافر مرده اند.اگر چنانچه گواهى نمى داد وى را مى كشتند. (الدرر السنيّة: 1/46، الفجر الصادق لجميل صدقي الزهاوي: 17، كشف الارتياب: 135 نقلا عن خلاصة الكلام: 229 - 330 لدحلان)
نتيجه شوم تكفير و اعلام جهاد
1 - قتل و غارت وهابيون در منطقه نجد
2- كشتار بى رحمانه شيعيان در كربلا
3 - قتل عام مردم طائف
4 - كشتار عمومى علماء اهل سنّت
فرض اين كه ساكنان اين مناطق كه مورد حمله و هجوم وهابيون قرار گرفت همگى مشرك بودند، آيا رهبران وهابى قبل از حمله و قتل و غارت، آنان را به طرف اسلام و ايمان دعوت كردند و آنان نپذيرفتند و به دنبال آن، حمله و قتل و غارت را آغاز كردند و يا بدون هيچ اطلاعى، شبانگاه مردم بى دفاع را به رگبار گلوله بستند و زنان حامله از ترس جنين خود را سقط می كردند.
آيا دعوت رسول اكرم(ص) از مشركان اين چنين بود؟
آيا رسول اكرم(ص) يك مورد اين چنين برخوردى با مشركان و حتى يهوديان داشته اند؟
آيا قتل زنان و كودكان فرارى از نظر عرف مردم و قوانين بين المللى قابل توجيه است؟
پاسخ به شبهات غدير 02
پاسخ به شبهات حديث غدير 01
استاد سيد محمد حسيني قزويني
مدرسه مباركه فيضيه
پنجشنبه : 7/8/1386
مطلع شديم كه وهابيها جزوهاي به زبان فارسي منتشر و پخش كردهاند كه در آن چند مسأله را مورد بحث قرار دادهاند كه يكي از آنها بحث و شبهات مربوط به غدير است . بنده اين مبحث را انتخاب كردم روي اين جهت كه عيد غدير نزديك است و از الآن ما به پيشواز غدير برويم و شبهاتي را پيرامون غدير است يك مقداري مطرح كنيم و ببينيم كه اينها در رابطه با چه بحثي تلاشهاي ناجوانمردانه و مذبوحانه دارند .
عزيزان ميدانند كه بحث غدير ، بحث عادي نيست . نبي مكرم در طول23 سال در مناسبت هاي مختلف از جانشيني ، خلافت و امامت اميرالمؤمنين سخن گفته است . از «حديث دار» كه در اولين جلسه نبوت خويش بود و در همان جلسه فرمود :
هذا أخي و وصيّي و خليفتي من بعدي
تا برسد به جنگ خندق ، جنگ احزاب و در تمام مناسبتهاي مختلف ؛ قضيه طاير مشويّ ، نزول آيه تطهير ، نزول آيه مباهله و قضيه تصدق دادن به فقير در حال ركوع ، يعني يكي ، دو مورد نيست .
ما با يكي از اين وهابيها بحث داشتيم ، اينها در مورد (من كنت مولاه) شك داشتند و ميگفتند : اگر چنانچه رسول خدا منظورش اين بود كه علي را به عنوان خليفه نصب كند ، اين طور ميگفت : (ايّها الناس من كنت نبيّه فعلي امامه) و ديگر ما اين اشكال را نميكرديم . گفتم : اگر ما10 تا روايت بياوريم كه پيغمبر فرموده : علي إمام المتقين يا علي امام البررة ، آيا شما قبول ميكنيد ؟ گفت : بله ، بياوريد . ما آورديم . گفتند : نه ، اين امام يعني اينكه براي نماز جماعت پيشنماز شود ، دليلي بياوريد كه فرموده باشد : خليفه من است . گفتم : ما10 دليل ميآوريم كه فرموده : علي خليفه من است . گفتند : نه ، خليفه يعني جانشين من در خانواده من است و يعني اينكه بعد از من خانواده مرا سرپرستي بكند و ديون مرا اداء كند . گفتند كه فرموده باشد : وصي من است . گفتم : من50 روايت ميآورم كه پيغمبر فرموده : علي وصي من است . عاقبت ديد كه ما هر دليلي كه ميخواست ميآوريم ، شروع كرد به فحّاشي كردن . ببينيد اينها وقتي كه به بنبست ميرسند و جوابي ندارند ، تنها حربهشان اهانت و فحاشي است .
شما هر عبارتي را كه بخواهيد پيغمبر در مورد اميرالمؤمنين نگفته باشد ، پيغمبر فرموده است . جالب اين است كه معمولاً واژههائي وارد لغت ميشود كه فرهنگ براي مردم شده باشد؛ مادامي كه يك لغت يا يك واژه ، جزو فرهنگ عمومي مردم نشده باشد وارد كتابهاي لغت نميشود . شما كلمه (وَصِيَ) را در كتابهاي لغت اهل سنت ؛ كتاب تاج العروس ، صحاح اللغه جوهري ، لسان العرب و غيره را ببينيد ، ميگويند : يكي از القاب علي كه درزمان پيغمبر به آن شهرت داشت لقب و كلمه (الوصيّ) بوده است . آيا از اين روشنتر و واضحتر ؟ خب ، اين لقب وصي از كجا آمده ؟ اجنّة گذاشتند ؟ ملائكه گذاشتند ؟ يهوديها گذاشتند ؟ مسيحيها گذاشتند ؟ يا نه ، اين لقب وصي برخاسته از روايات متعددي بود كه توسط نبي مكرم درباره علي استعمال شد ؟ ولي باز هم با تمام تلاشهائي كه نبي مكرم در غدير خم داشت ، روز18 ذيالحجة سال10 هجري يك دفعه آيه نازل ميشود كه :
يا أيّها الرسول بلّغ ما أنزل اليك من ربك و إن لم تفعل فما بلّغت رسالته
آنچه كه مأمور هستي در يك مجمع عمومي ، علي را به عنوان جانشين معرفي كني ، معرفي كن و اگر معرفي نكني رسالت ناتمام خواهد بود .
و لذا ما ميبينيم كه يك مجمع بزرگ بينظير در آن روز كه ابنحجر هيثمي در الصواعق المحرقه ميگويد : حداقل نود هزارنفر و حداكثر يكصد و بيست و چهار هزار نفر تخمين زده شده است . در يك چنين مجمع بزرگي سه شبانه روز نبي مكرم مردم را در گرماي سوزان نگه داشت ، خطبه غدير خوانده ألست أولي بكم من أنفسكم خوانده ، تاج گذاري كرده و مردم يكي يكي آمدهاند و با علي عليه السلام بيعت كردهاند كه در پيشاپيش مردم ابوبكر و عمر گفتند :
بخٍّ بخٍّ لك يا علي ، أصبحت مولاي و مولا كل مؤمن و مؤمنةٍ
مرحوم علامه اميني از 62 كتاب از كتاب هاي اهل سنت اين مطلب را آورده است . بگوئيم50 تا از اين كتاب ها غير معتبر و ضعيف است ، باز هم12 كتاب معتبر داريد كه اين قضيه را آوردهاند . حتي در روز سوم ، نبي مكرم زنان خودش را ــ البته اين مطلب را هم داشته باشيد كه اولين سفري كه نبي مكرم همه زنان خود را به سفر برد ، همين سفر حجة الوداع بوده است ، در ساير سفرها حضرت قرعه ميانداخت چنانكه اين قرعه انداختن در سفرها را عايشه هم نقل كرده است؛ ولي در حجة الوداع تمام زنان خودش را با خود برد ــ در روز سوم حضرت در يك خيمهاي تشتي گذاشتند و در آن آب ريختند ، علي عليه السلام دست خود را در داخل آب قرارداد و زنان پيغمبر به عنوان بيعت دستشان را در داخل اين آب قرار دادند . از اين واضحتر و روشنتر نيست .
و لذا دشمنان به دنبال اين بودند كه از همان روز اول ، تلاش كنند تا زحمات پيغمبر را به يك نوعي به هدر بدهند . فخر رازي ميآيد و ميگويد : اصلاً علي در قضيه حجة الوداع نبوده است و اينها را شيعهها ساختهاند؛ علي نه در حجة الوداع بود و نه در غدير خم بود ، علي در يمن بود . اين را ما در سال گذشته بحث كرديم كه ابنحجر در الصواعق المحرقه ميگويد : غلط ميكند كسي كه ميگويد علي در حجة الوداع نبوده است حتي علي در حجة الوداع از يمن آمد و بخشي از قربانيهائي را كه پيغمبر در مني ذبح فرمودند را از يمن با خود آورده بود . اين در صحيح بخاري هست ، در صحيح مسلم هست ، در سنن ابنماجه هست ، در سنن ابيداود هست ، همه صحاح سته آوردهاند . گاهي ميآيند و ميگويند كه روايت صحيح نيست . مُقبلي ميگويد : اگر بنا باشد كه حديث غدير صحيح نباشد ، پس ما در اسلام يك حديث صحيح هم نداريم .
اينها نهايت تلاششان را براي بياثر كردن غدير كردهاند و شبهه ديگري مطرح كردهاند تا در اختيار جوانهاي ما قرار بدهند . ميگويند : آيا ميدانيد واقعيت غدير چه بوده است ؟ علي براي جمعآ؛وري بيت المال به يمن رفته بود . تعدادي از اين لشكريان در بيت المال تصرف كردند ، علي عليه السلام عصباني شد و فرمود : چرا شما در بيت المال تصرف كرديد ؟ شتران بيت المال را سوار شديد و لباسهاي بيت المال را به تن كرديد ، اينها بايد به مدينه برود و جزو بيت المال قرار بگيرد . اگر پيغمبر تقسيم كرد شما مجاز هستيد در سهم خود تصرف كنيد اما اينها مال عموم مسلمانها است . اين سختگيري اميرالمؤمنين باعث شد كه وقتي سپاه يمن خدمت نبي مكرم آمدند از علي شكايت كردند . براي اينكه پيغمبر اين ناراحتي را از دل سپاه يمن و كدورتي را كه از علي در صحابه بود بيرون كند ، آمد در قضيه غدير خم فرمود :
أيّها الناس من كنت مولاه فعلي مولاه
علي آدم خوبي است ، هر كس مرا دوست دارد علي را هم دوست داشته باشد . اصلاً قضيه غدير يك قضيه شخصيه بود كه پيغمبر به خاطر اينكه كدورت علي را از دل صحابه بيرون كند اين حرف را فرمودند . من قسمتي از اين شبهه را ميخوانم كه البته جواب آن دو ، سه جلسه طول خواهد كشيد كه در اين جلسه جواب مختصري داده جوابهاي مفصلتر را در جلسات بعدي خواهيم داد :
ماجراي غدير خم و رابطه آن با اصل امامت :
پيامبر خدا صلي الله عليه و سلّم سپاهي را به فرماندهي خالد بن وليد به يمن فرستاد غنائم زيادي را به دست آوردند . پامبر صلي الله عليه و سلّم علي بن ابيطالب را فرستاد تا خمس غنائم را اجرا كند و بقيه را تقسيم نمايد . او از اين كار فارغ شد در حالي كه خسته به نظر ميرسيد . بريده ميگويد : گفتيم : يا ابا الحسن! اين چيست ؟ گفت : اين جاريهاي به نام وصيفه ، جزء اسرا بود كه در تقسيم به سهم اهل بيت پيامبر و سپس به خانواده علي رسيد . خالد بن وليد در نامهاي ماجرا را براي پيامبر نوشت ، علي از يمن خارج شد . همراهان از او خواستند تا كه شتران خود را استراحت بدهند و بر شتران به غنيمت گرفته شده شوار شوند . علي آنان را منع كرد سپس براي خود جانشيني تعيين كرد و خودش زودتر رفت تا كه به مراسم حجة الوداع برسد . جانشين علي رضي الله عنه به هر يك از همراهانش يك لباسي از كتان داد و به آنان اجازه داد كه بر شتران به غنيمت گرفته شده سوار شوند . علي رضي الله عنه بعد از فارغ شدن از مراسم حج نزد آنان بازگشت ، لباس و شتران را از افراد گرفت و بر نائبش خشمگين شد و او را بر كارش سرزنش كرد . گلايه و شكايت در ميان سپاه ظاهر شد و با علي به مخالفت پرداختند و هنگام رسيدن به پيامبر شكايت خود را از رفتار علي اعلام كردند . بدين ترتيب در ميان همراهان پيامبر بحث علي و شاكيانش منتشر شد و سخن عليه علي ــ ببينيد كه اينها اين ظرافتها را هم در نوشتار فارسي رعايت كردهاند نگفته برعليه بلكه گفته عليه ــ نزد پيامبر افزايش يافت . بريده ميگويد : وقتي نزد پيامبر رسيدم از كار علي انتقاد كردم و اشكالات او را گفتم تا ديدم چهره پيامبر صلي الله عليه و سلم تغيير كرد و فرمود : آيا من از خود مؤمنين ــ ببينيد ميخواهند قضيه غدير به اين شكل لوث كنند ــ نسبت به آنان اولي نيستم ألست اولي بالمؤمنين من أنفسهم ، گفتم : بله ، سپس فرمود : من كنت مولاه فعلي مولاه ــ ميخواهند بگويند كه تمام جريان غدير كه شيعه اينگونه سر و صدا ميكند اين بوده است ــ پس پيامبر در ميان ما بلند شد و فرمود : اي مردم از علي شكايت نكنيد ، قسم به خدا او با تقواتر از آن است كه از او شكايت شود .
در حقيقت عصاره اين جزوه وهابيها روي اين مسأله دور ميزند ، بعد ميگويند : امامت كه شيعه معتقد است كه جزو اصول دين است ، اين عقيده شيعه اشتباه است و بر همين محور نظر دادهاند كه غير شيعه همه نجس هستند ، اصول دين بايد با قرآن ثابت شود اگر چنانچه امامت جزو اصول دين است چرا ما يك آياه هم در قرآن درباره امامت نداريم ؟ با آنكه در رابطه با روزه ، نماز ، زنا و دروغ قرآن آيه دارد ولي در رابطه با امامت يك آيه هم نداريم ـــ ببينيد چقدر شيطنت! ـــ پس اثبات اصول بدون آيات محكم امكانپذير نيست و اثبات امامت نيازمند نصّ قرآن است . بعد در اين جزوه ميگويند كه آيات بلاغ (بلّغ ما أنزل اليك من ربّك) ، اكمال دين (اليومَ اكملتُ لكم دينكم) ، آيه ولايت (إنّما وليّكم الله . . .) نه صريحاً و نه اشارتاً ارتباطي با امامت ندارد ، چه رسد به امامت علي رضي الله عنه و ساير امامان ديگر كه مردم جز شناخت آنها راه ديگري ندارند . بعد در پايان دوباره شروع كرده در رابطه با غدير و دلالت روايت غدير صحبت كردن .
ببينيد اين نشان ميدهد كه اولاً نويسنده مقاله از الفباي تاريخ بيخبر بوده كه عرض خواهيم كرد ، حتي اگر يك كتاب تاريخي مثل تاريخ طبري را ميخواند اين حرفهاي گزاف و لاطائلات نميزد . در ابتداي مقاله آمده قضيه بريده را با قضيه غنائم جنگي و خطبه پيغمبر (لا تشكوا علياً فإنّه أخشن في ذات الله) را به هم مخلوط كرده . قضيه بريده و وصيفه كنيزي كه علي براي خود گرفت را با قضيه تقسيم غنائم با هم مخلوط كرده است . كه عرض خواهيم كرد كه هركدام از اينها يك دنياي ويژهاي براي خودش دارد . جالب اين است كه دوباره در بخش پاياني مقاله ميگويد :
دلالت روايت غدير :
اگر به ابتداي روايت و قصه توجه كنيم معلوم ميشود كه بين علي و سپاهش به علت نكاح وصيفه و جلوگيري از سوار شدن بر شتران غنيمت و در آوردن لباس كتاني غنائم از تن آنها اختلاف ايجاد شد . بعد از بازگشت از حج كه دوباره به پيامبر رسيدند ، شكايت و انتقاد از علي زياد شد و در ميان مردم بحث او انتشار يافت تا آنجا كه پيامبر صلي الله عليه و سلم ضروري دانست كه در اين مكان ــ يعني در غدير خم ــ با وجود هواي گرم پياده شود و با بياناتش علي را تبرئه نمايد . پس اصلاً صحبت از بيعت با كسي از دور و نزديك براي خلافت مطرح نبود لذا چون شناخت سبب حقيقت امر را كشف ميكند ، قائلين به امامت روايت را بريده و قطع ميكنند و بدون ذكر مقدمه آن را نقل مينمايند براي اينكه سبب آن مجهول باشد و حجتشان ابطال نگردد .
پس در حقيقت عصاره شبهه اين است كه حديث غديردو انگيزه داشته است :
اول اينكه علي عليه السلام وقتي در يمن غنائم جنگي را تقسيم كرد يكي از كنيزان را به نام وصيفه خودش برداشت كه در برخي مصادر آمده كه كنيز خيلي زيبائي بود و ميگويند كه حضرت تصرف كرد و از خيمهاش بيرون آورد در حالي كه قطرات بضع از سر مباركش ميريخت و اين بر خالد و سپاهيان گران آمد و پيش پيغمبر شكايت كردند و او فرمود :
من كنت مولاه فعلي مولاه .
انگيزه دوم آنكه سپاه در غياب علي در بيت المال تصرف كردند و بر شتران بيت المال سوار شدند ، از لباسهاي بيت المال استفاده كردند و وقتي علي عليه السلام رسيد لباسها را از تنشان بيرون آورد ، شتران را از آنها گرفت و اين بر سپاه يمن گران آمد . آمدند خدمت نبي مكرم و از علي شكايت كردند . پيغمبر هم در غدير خم فرمود : من كنت مولاه فعلي مولاه ، هر كس كه مرا دوست دارد بايد علي را هم دوست داشته باشد ، از علي ناراحت نشويد .
و ميگويند : شيعه بدون اينكه سبب غدير را بگويد روايت غدير را مطرح ميكند .
چند مسأله است كه بايد در مورد آنها كار كرد : يكي سابقه اين شبهه : اين شبههاي كه مثلاً امسال آقايان وهابيون با يك تيراژ صد هزار تا به صورت بروشور چاپ ميكنند و در اختيار جوانان ايراني قرار ميدهند ، آيا سابقه داشته يا اينكه اين همين امسال ساختهاند ؟ بحث دوم سفرهاي اميرالمؤمنين به يمن است و اينكه حضرت چند سفر به يمن داشته است ؟ نكته سوم شكايت بُرَيده كه از ناحيه خالد بن وليد ميآيد و از علي شكايت ميكند، اين و همچنين شكايت سپاه صحابه بايد روشن شود و در پايان ببينيم كه اين شكايت در كجا بوده است ، شكايت در مدينه بوده يا در مكه بوده و يا در غدير خم ؟ اينها چيزهائي است كه بايد از آنها جواب بدهيم . شاكيان از علي چه كساني بودند ، سپاه بود ، بُرَيده بود ، ابوسعيد خدري بود يا ديگر صحابه بودند ؟ پيغمبر اكرم خطبه خواند و فرمود : از علي شكايت نكنيد ، او باتقواتر از آن است كه از او شكايت كنيد يا لاتَشّكُواْ عليّاً فإنّه أخْشَنِ في ذاتِ الله ، اين خطبه پيغمبر مربوط به غدير خم است يا مربوط به مكه مكرمه ؟ و اين شكايت قبل از مراسم حج بوده يا بعد از مراسم حج ؟ اين مسائل بايد كاملاً روشن شود.
امّا سابقه اين شبهه : اين شبهه را حدود سه سال قبل ، در روزنامه رسمي اهل سنت شرق كشور به نام «نداي اسلام» در سال84 يا83 ، قبل از غدير، شماره17 يا 18 كه با امكانات جمهوري اسلامي و با مجوّز وزارت ارشاد چاپ ميشود مطرح كردند كه انگيزه حديث غدير شكايت مردم يمن بوده است . شيعه در اشتباه است كه ميگويد : حديث غدير براي معرفي امامت اميرالمؤمنين بوده است . ما تاريخ را ورق ميزنيم و به عقب بر ميگرديم ، باز ميبينيم كه قبل از اينها «دهلوي» كه از شخصيتهاي برجسته اهل سنت است در كتاب التحفة الاثناعشريّة اين شبهه را مطرح كرده است ، دهلوي متوفاي 1239 هجري است . باز ورق ميزنيم و به عقب بر ميگرديم ، ميبينيم ابنحجر هيثمي متوفاي974 هجري است در كتاب الصواعق المحرقة اين شبهه را مطرح كرده . ورق ميزنيم تاريخ را و به عقب بر ميگرديم ، ميبينيم ابنكثير دمشقي متوفاي 774هجري هم باز اين شبهه را مطرح كرده . باز به عقب بر ميگرديم ، ميبينيم آقاي بيهقي صاحب كتاب دلائل النبوة و كتابهاي متعدد ديگر كه متوفاي 458هجري است باز اين شبهه را مطرح كرده است . بنده آنچه كه توانستم پيدا كنم اينها بوده است و البته جديداً هم يكي از وهابيون عربستان به نام دكتر ناصر الغفاري در كتاب أصول مذهب الشيعة الإثناعشريّ از بيهقي نقل كرده است . قبل از بيهقي بنده نديدم ، احتمال ميدهم كه شايد قاضي عبدالجبار معتزلي متوفاي413 هجري در كتاب المغني مطرح كرده باشد كه عرض كردم بنده نديدم ؛ چون وهابيّون هر چه دارند از شبهات ضدّ شيعي عيال كنار سفره قاضي عبدالجبارند يعني ايشان مغز متفكر اقاء شبهه عليه شيعيان بوده است ، تمام شبهاتي را كه وهابيون امروز مطرح ميكنند اگر بخواهيد سر نخشان را پيدا كنيد و به عقب بر گرديد شايد هفتاد يا هفتاد و پنج در صد آن باز گردد به قاضي عبدالجبار. از آن طرف پاسخهائي كه شيعه ميدهد چه بزرگان معاصر، چه علامه اميني ، قبل ازاو مرحوم مير حامد حسين صاحب عبقات ، قبل از ايشان قاضي نور الله شوشتري صاحب احقاق الحق ، قبل از او علامه حلّي ، قبل از او شيخ طوسي همه بر ميگردند به سيد مرتضي علم الهدي . أسّ و أساس پاسخگوئي به شبهات ، سيد مرتضي علم الهدي ــ كه رضوان خدا بر او باد ــ بوده است ، متوفاي435 هجري . اگر بنده كارهاي حوزوي در دستم ميبود كتاب سيد مرتضي الشافي في الإمامة را جزو كتابهاي درسي و نمره قبولي را هم از18 به بالا قرار مي دادم . اين قدر اين كتاب محكم ، متقن و زيبا است و واقعاً ميارزد كه يا خود الشافي و يا تلخيص آن را كه مال شيخ طوسي متوفاي460هجري است ، دوستان يك مطالعهاي كنند اگر چه عبارت سيد مرتضي يك مقدار اغلاق دارد ولي شايد در حد رسائل و مكاسب باشد و چه بسا در بعضي قسمتهاي كتاب نياز به توضيح استاد است . من عرض كردم كه سر نخ اين شبهه را تا بيهقي رساندهام و اگر دوستان بتوانند بفهمند كه آيا به قاضي عبدالجبار هم ميرسد و در اختيار ما قرار دهند ما تشكر ميكنيم .
امّا در رابطه با پاسخ :
عزيزان خوب دقت كنند ، من يكي جواب سر انگشتي و خلاصه و مجمل عرض كنم . آنچه كه در تاريخ ثبت است ، اميرالمومنين سلام الله عليه به امر رسول الله سه مرتبه به يمن مسافرت كرد ـــ اين را كه من عرض مي كنم بيش از دويست ساعت روي اين شبهه كار كردهام و چون چند باردر بحثها و مناظرات گرفتار شدم ، ديدم با مطالعه الغدير و نفحات الاظهار و يا عبارتهاي ديگران نميشود جواب داد . امروز دشمن آمده با يك آب و تابي اين شبهه را مطرح ميكند لذا ما هم بايد با اين شبهه جلو برويم . بعضي از محققين عراقي هم كه با ما كار ميكردند ، شايد بيش از دويست و پنجاه ساعت هم آنها كار كرده باشند . تقريباً از مجموع چهار صد و پنجاه ساعت مطالعه و تحقيق مقالهاي ده صفحهاي به دست آمده است . شما ببينيد كه چه كاري شده و چه نتيجهاي به دست آمده است ـــ ما در بررسيهايمان به اين نتيجه رسيديم كه علي عليه السلام سه سفر به يمن داشته است : سفر اول به عنوان داعياً الي الاسلام ، اهل يمن را دعوت كنند به اسلام يا رفتهاند غازياً يعني براي جنگ و اعلام اينكه يا اسلام يا جزيه يا جنگ . در اين باره روايات متعدد داريم از جمله محمد بن مسلم بخاري متوفاي256 هجري در كتاب صحيح بخاري اين جريان را مفصل آورده است كه اميرالمومنين به دستور پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم به يمن رفتند داعياً الي الاسلام . سفر دومي كه علي رفته به يمن براي قضاوت بود ــ كه البته اگر رسيديم در اين جلسه و الا در جلسه بعد روايات آن را بررسي خواهيم كرد ــ علي عرض كرد : يا رسول الله من جوان هستم ، تجربه قضائي ندارم . حضرت دست خود را بر روي سينه من گذاشت و دعا كرد و بعد از دعاي پيغمبر هيچ مسأله قضائي نبود كه برايم لاينحلّ باشد . سفر سوم : براي جمعآوري بيت المال ، ذكوات و صدقات . ما توانستيم اين سه سفر را در كتب تاريخ پيدا كنيم البته به طور مستند ؛ ما براي هر يك از اين سفرها بيست ، سي مصدر از كتب تاريخي اهل سنت يافتيم . فقط يك مطلبي را از كتاب شيخ مفيد گرفتهايم كه ــ ان شاء الله ــ در جاي خود آن را مورد بحث و نقد قرار خواهيم داد و جسارت خود را به محضر مقدس شيخ نشان خواهيم داد . پس اميرالمؤمنين سه سفر به يمن داشته است .
نكته بعد اين است كه در سفر اول و سفر سوم از علي شكايت به پيغمبر رسيده است ، اما در سفر وسط كه براي قضاوت رفته حتي در يك روايت ضعيف هم شكايتي مطرح نشده است و البته كه مدارك اينها را عرض خواهيم كرد .
نكته ديگر اينكه در سفر اول ، محرك براي شكايت ، خالد بن وليد بوده است . در روايات دارد كه : خالد بن وليد به امر پيغمبر براي دعوت به اسلام به يمن رفت ولي مردم به او جواب ندادند و او نتوانست كاري انجام دهد . سپس اميرالمومنين رفت و پيغمبر فرمود : فرماندهي لشكر به عهده علي عليه السلام است . علي رفت و در مدت كوتاهي جنگ مختصري صورت گرفت و حضرت ــ به قول معروف ــ ضربه شصتي به يمنيها نشان داد و بعد مردم يمن طوعاً اسلام آوردند بويژه قبيله همدان از كساني بودند كه وقتي آمدن علي سفير پيغمبر را شنيدند ، دخلوا في دين الله أفواجاً . پيغمبر اكرم وقتي كه خبر اسلام آوردن قبيله همدان را شنيد ، يك يا سه بار فرمود :
السلام علي همدان
و مردم يمن از همان ابتدا جزو ارادتمندان اميرالمومنين بودند . آن شعر را هم كه حفظ هستند كه ؛
يا حارُ همدان من يَمُت يرني من مؤمنٍ أو منافقِ قَبِلا
اي كه گفتي (فمن يَمُت يرني) جان فداي كلام دلجويت كاش روزي هزار مرتبمي مردمت تا بديدمت رويت
همين حار همدان كه حارث همداني است ، جزو همان قبيلهاي است كه به دست اميرالمومنين سلام الله عليه مسلمان شدند . در اين قضيه اول ، خالد بن وليد به پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم نامهاي نوشت و آن را به دست بُرَيده داد . بريده نيز از صحابه پيغمبر و جزو سپاهيان خالد بن وليد بود . بريده به مدينه آمد ــ ببينيد اين آقايان كه عرض كردم از الفباي تاريخ هم بيخبر هستند ، قضيه مسافرت اول علي مربوط به اوائل سال10 هجري است يعني شايد هفت ، هشت ، ده ماه قبل از حركت پيغمبر براي حجة الوداع ــ بريده به مدينه آمد و صراحت دارد ــ براي روشن شدن بيتقوائي اينهائي كه جزوه مينويسند و يا شبنامه پخش ميكنند و معلوم شدن دروغ اينهائي كه از الفباي حتي تاريخ خود اهل سنت هم بيخبرند و ميگويند : قضيه حديث غدير مربوط به شكايت بريده بود از سپاه يمن ــ ببينيد ، خود بريده ميگويد :
و أخذ عليّ جاريةً من الخمس
علي عليه السلام جاريهاي از خمس غنائم جنگي گرفت.
كه عرض كردم داستانش به طور مفصل در تاريخ طبري ، تاريخ ابناثير، سيره ابنهشام آمده است كه : اميرالمؤمنين غنائم را بين قبائل تقسيم كرد ، ده كنيز به قبيله آل ابيطالب رسيد ، بعد آنها را تقسيم كرد و بالاخره يك كنيز خيلي زيبا در قرعه به نام علي عليه السلام افتاد ــ البته اين را اينها دارند نقل ميكنند كه ما زير بار اين چنين قضيهاي نميرويم چون ما معتقد هستيم و روايات متعدد داريم بر اين كه
إنّ الله حرّم نساء العالَم علي عليٍّ ما دامت فاطمة حيّةً
مادامي كه فاطمه زهرا در قيد حيات بود تمام زنان عالم بر اميرالمؤمنين حرام بوده است.
ولي اينها ميگويند : اين كنيز زيبا به علي افتاد و حضرت تصرف هم كرد ، غسل هم كرد و در حالي كه قطرات آب هم از سر مباركش ميريخت جلوي مردم آمد به قول معروف براي پُز دادن . اين براي خالدي كه سراپاي وجودش بغض علي بن ابيطالب است گران آمد . خالد بريده را خواست و نامهاي به عنوان شكايت نوشت ، به بريده گفت : به نزد پيغمبر ميروي و اين قضايا را به او بگو . كه علي اين چنين كاري كرده است ، حالا اگر خلاف شرع نبوده خلاف عرف كه بوده است ؛ چرا علي در غنائم تصرف كرده ، جلوي ديگران غسل هم كرده است ؟ بريده خود ميگويد : ــ ببينيد اينها كه شبهه كردهاند چقدر بيسواد بودهاند يا اگر سواد هم دارند معاند هستند . اين شكايت ارتباطي به قضيه غدير خم ندارد و حدود ده ماه قبل از حركت پيغمبر به حجة الوداع بوده است يعني بعد از فتح يمن پيغمبر عدهاي را براي قضاوت فرستاده ، دوباره علي را چند ماه براي قضاوت فرستاده ، علي قضاوت كرده و برگشته ، دوباره او را براي جمعآوري زكات فرستاده و بعد از آن خود حضرت براي حجة الوداع حركت كرده است يعني اين قضيه شكايت ده ماه قبل از حجة الوداع است ــ بريده ميگويد :
دخلت المسجد و رسول الله صلي الله عليه و سلّم في منزله و ناسٌ من أصحابه علي بابه فقالوا ما الخبر يا بريده ؟ فقلت : خير فتح الله علي المسلمين فقالوا ما أقدم ؟ قال : جارية أخذها عليّ من الخمس فجئت لأخبر النبي صلي الله عليه و سلّم قالوا : فأخبره فإنّه يسقطه من عين رسول الله .
وارد مسجد شدم كه رسول خدا در منزل خود بودند در حالي كه عدهاي از ياران آن حضرت هم در مقابل در مسجد بودند . گفتند : بريده از يمن چه خبر داري ؟ گفتم : خبر خوش دارم ، خداوند عالم پيروزي و فتح نصيب مسلمانان كرده است . گفتند : تو براي چه جلوتر از سپاه آمدهاي ؟ علي كنيزي را از غنائم گرفته و تصرف كرده ، آمدهام كه به پيغمبر خبر دهم . گفتند : بريده برو و حتماً اين خبر را به پيغمبر بده كه اين كار باعث ميشود كه علي از چشم پيغمبر بيفتد .
پس در اينكه شكايت از علي كردهاند ماه قبول داريم ولي اين شكايت چه ربطي دارد به حديث غدير . حديث غدير مربوط است به ذيالحجه سال10هجري و اين قضيه مربوط به تقريباً يك سال قبل از غدير و حجة الوداع . آيا اين بيوجداني و بيانصافي نيست ؟ ما بيائيم آسمان و ريسمان را به هم بپيونديم تا بتوانيم عقائد شيعه را زير سؤال ببريم و ستونهاي امامت و ولايت علي را متزلزل كنيم ، ارتباطي ندارد .
نكته اول اين است كه اين قضيه مربوط به مدينه است نه در حجة الوداع ، خود بريده هم ميگويد : وقتي من وارد مسجد شدم رسول خدا در منزل خود بود و برخي از اصحاب در مقابل در مسجد بودند ؛ اينها همه نشان ميدهد كه اين قضيه ربطي به غدير خم ندارد . اما سند اين قضيهاي كه نقل كرديم : معجم أوسط طبراني ، ج6 ، ص163 و معجم كبير طبراني ، ج18 ، ص128 و مستدرك حاكم نيشابوري ، ج3 ، ص110 كه ميگويد : هذا حديث صحيح علي شرط مسلم ، اين حديث صحيح است و شرائط صحيح بودن مسلم را هم دارد ، يعني روايت معتبر است و آقايان نميتوانند حرفي را در اين زمينه به ما بزنند .
نكته دوم آنكه اين روايت دلالت دارد بر توطئه صحابه بر ضدّ علي . شما كه ميفرمائيد : الصحابه كلّهم عدول و هر كس نسبت به صحابه بد بگويد فهو زنديق ، خود همين قضيهاي كه شما نقل ميكنيد دلالت ميكند بر توطئه و بر سعايت صحابه بر ضد علي ، آيا سعايت از ديدگاه شما مخل به عدالت نيست ؟ شما كه خواستيد غدير را زير سوال ببريد صحابه را زير سؤال برديد ، شما كه خواستيد اهل بيت را رها كرديد و صحابه را گرفتيد و ميگوئيد كه پيغمبر فرموده : اصحاب من مانند ستارگانند كه به هر يك از آنها اگر تمسّك كنيد هدايت مييابيد ، آيا اين روايت درست است ؟ آيا يك مسلمان ميتواند با تمسك به اين دسته از اصحاب رسول خدا كه سعايت علي را كردند تا او را از چشم پيغمبر بيندازند ، سعايت مسلماني را كند تا او را از چشم مسلمان ديگر بيندازد . آيا قبول ميكنيد كه ما استناداً به عمل صحابه سعايت مسلمانان را كنيم ؟ كسي بيايد و سعايت داماد شما را بكند تا زندگي او را بر هم بزند استناداً به عمل صحابه ، آيا شما ميپذيريد ؟ يا نه ، به اين نتيجه ميرسيد كه يك شعري انشاء كردهايد كه در قافيهاش ماندهايد ؟
اما نكته سوم اين است كه اين قضيه شكايت بريده و همچنين شكايت برخي از افراد باعث غضب پيغمبر شد . احمد بن حنبل ــ كه در مسندش ميگويد هر حديث صحيحي را من توانستهام در اين كتاب آوردهام ، اگر روايتي را در صحيح من نديديد بدانيد كه آن روايت صحيح نيست ــ از قول بريده ميگويد : آمدم نزد پيغمبر و نامه خالد را به او دادم
فرأيت الغضب في وجه رسول الله .
مسند احمد (چاپ قاهره ، شرح حمزة احمد زين) ، ج16 ، ص486
آثار غضب و خشم در سيماي پيغمبر مشاهده كردم.
كه محقق اين چاپ نيز به آن افزوده كه : اسناده صحيحٌ . آقاي نسائي هم در سنن كبري ، ج5 ، ص133 اين حديث را نقل كرده است . در بعضي از روايات است كه وقتي بريده با اصحاب مشغول گفتگو بود كه لشكر پيروز شد اما علي فلان كار و فلان كار را كرد ، رسول خدا كلام ما را ميشنيد
فخرج رسول الله مغضباً و قال : ما بال أقوال ينتقصون عليّاً ؟ من ينتقص عليّاً فقد تنقّصني و من فارقني فقد فارقني
پيغمبر در حالي كه غضبناك بود از حجره بيرون آمد و فرمود : چه فكرهائي ميكنند كساني كه اين همه از علي بدگوئي ميكنند ؟ هر كس از علي بدگوئي كند از من بدگوئي كرده است و هر كس از علي جدا شود از من جدا شده است.
اين را معجم أوسط طبراني ، ج6 ، ص163 آورده است . حاكم نيشابوري در مستدرك ، ج3 ، ص110 دارد كه :
فأقبل عليه رسول الله و الغضب يعرف في وجهه و قال : ما تريدون من علي ؟ عليً منّي و أنا منه .
پيغمبر از حجرهاش بيرون آمد به طرف بُرَيده در حالي كه غضب در چهره حضرت نمايان بود ، فرمود : از جان علي چه ميخواهيد ؟ علي از من و من از علي هستم .
اين كار آقايان باعث شد كه پيغمبر غضبناك و اذيت شد ؛ آيه قرآن ميفرمايد :
إنّ الذين يُؤذونَ الله و رسولَه لعنَهُم الله في الدنيا و الآخرةِ و لهم عذاب أليمٌ
شما آمديد كه ابرو را درست كنيد اما چشم شخص را هم كور كرديد . اين صحابهاي را كه اين همه نقل ميكنيد كه چنين هستند و چنان هستند يا به قول آن آقا كه در كتابش كمتقوائي يا بيتقواوي نشان ميدهد و ميگويد : إنّ الصحابه مراجع الأمّة بعد النبيّ و ليس يعدل عنهم الي الأبد يا اينكه ميگويد: إنّ الصحابه لايصدرون إلا عن مصدر الوحي و لاينطقون إلا بلسانه الناطق كه متأسفانه برخي از حوزهايهاي ما هم بيخبر اين مطالب ضد قرآني و ضر ضروريات ديني را تجليل ميكنند ، اگر اينها واقعاً (لايصدرون إلّا عن مصدر الوحي) هستند ، باعث شدند كه پيغمبر از كارشان غضبناك و متأذي شد ، ايذاء پيغمبر هم كه كار كوچكي نيست لعنهم الله في الدنيا و الآخرة هر كس زمينه ايذاء پيغمبر را فراهم كند گرفتار لعنت خدا خواهد شود هم در دنيا و هم در آخرت . شما بايد به ما جواب بدهيد ؛ ميفرمائيد : حديث غدير شكايت بريده و برخي از صحابه بوده است ، خب شكايت صحابه كه تمام تار و پود مباني شما اهل سنت را بر هم ميزند . صحابه در همين قضيه زمينه غضب و ايذاء پيغمبر را فراهم كردند .
سلّمنا كه قضيه شكايت بريده باعث شد كه رسول اكرم بفرمايد : من كنت مولاه فعلي مولاه ، ثمّ ماذا ؟ آيا در اين گونه موارد أخذ به سبب ميشود يا أخذ به مسبب ؟ از نظر مباني فقهي به هيچ وجهي در قضاياي خارجيه به سبب و علل نگاه نميشود ؛ اگر كسي در مسجد، بچهاي را گذاشت و آن بچه مسجد را نجس كرد و از آن طرف پيغمبر ميفرمايد : مسجد را سريعاً بشوئيد و مسجد نبايد نجس باشد ، كاري به كسي كه آن بچه را آورده نداريم كه آيا كارش چنين است يا چنان است ؟ بلكه حكمي استنباط ميكنيم كه كل آن قسمت مسجد بايد در همان لحظه طاهر شود ، فقهاء أخذ به سبب نميكنند ، ملاك مسبب است . اينجا هم مردم آمدهاند نزد پيغمبر و شكايت كردهاند ، حضرت هم فرموده : ايها الناس من كنت مولاه فعلي مولاه . از اين هم بالاتر ، پيغمبر فرمود: علي منّي و أنا من علي ، علي از من و من از علي هستم . از اين بهتر، از اين روشنتر ، از اين واضحتر ، عدوّ شود سبب خير اگر خدا خواهد . اينها از علي شكايت كردند و پيغمبر اين گونه فرمود. آقاي حاكم نيشابوري در مستدرك ، ج3 ، ص110 ميگويد : هذا حديث صحيح علي شرط مسلم ، اين حديث شرائط صحت مسلم را دارد . در روايات صحيح اهل سنت از جمله احمد بن حنبل در مسند خود ، ج5 ، ص350 دارد كه : و هو ولي كلّ مؤمن بعدي ، علي بعد از من ولي و سر پرست تمام مسلمين است . جالب اينجاست كه آقاي ذهبي كه متهم به نصب است و تلاش ميكند كه روايات فضائل علي را به يك نوع قلع و قمع كند ، در كتاب تاريخ اسلام ، ج3 ، ص603 به اين روايت (و هو ولي كل مؤمن بعدي) كه ميرسد ميگويد : أخرجه احمد في المسند و الترمذي حسّنه و النسائي . پس ثبت ولاية علي بن ابيطالب . اين همه آقايان تلاش كردند كه غدير را زير سؤال ببرند و گفتند كه انگيزه اين حديث شكايت مردم يمن يا بريده بوده است ، ما چهار جواب از اشكالشان داديم :
1ـ شكايت بريده يك سال قبل از غدير و همچنين در مدينه بوده نه در مكّه و يا منطقه غدير خم.
2ـ اين قضيه نشان ميدهد كه صحابه عليه علي توطئه و سعايت كردند كه با عدالت صحابه سازگاري ندارد .
3ـ اين كار موجب ايذاء پيغمبر شد و ايذاء پيغمبر همان است كه آيه شريفه ميفرمايد :
الذين يُؤذون رسول الله لعنهم الله في الدنيا و الآخرة و لهم عذاب اليمٌ .
4ـ اين قضيه باعث شد كه پيغمبر بفرمايد : علي ولي همه مؤمنين بعد از من است. من ينتقص عليّاً فقد تنقّصني و من فارقني فقد فارقني ، هر كس از علي بدگوئي كند از من بدگوئي كرده است و هر كس از علي جدا شود از من جدا شده است. و اين يعني خط بطلان بر عمل صحابه بعد از پيغمبر و يعني خط بطلان بر تمام كساني كه جنگ خانمانسوز جمل را به راه انداختند و بيش از سي هزار نفر را به خاك و خون كشاندند و يعني خط بطلان بر كساني كه18 ماه جنگ صفين به راه انداختند كه نتيجه آن يكصد و ده هزار كشته از طرفين شد و يعني خط بطلان بر كساني كه آتش جنگ نهروان را برافروخته كردند و چهار هزار نفر انسان در اين ميان كشته شد ؛ من فارق علياً فقد فارقني .
در آخر از شما سؤال ميكنيم : شما كه امروز در كتابهاي فقهي ، اصولي ، تاريخي و تفسيريتان از ابوهريره ، كعب الاحبار يهودي ، تميم الداري هزاران روايت داريد ولي از علي هيچ روايتي نداريد . موطأ مالك يكي از صحاح سته شماست ، منصور دوانيقي به مالك رئيس مالكيها ميگويد : اي مالك ! كتابي بنويس به شرط آنكه در آن يك روايت از علي نياورده باشي . شما كتاب موطأ مالك را ببينيد ، اگر يك روايت از علي عليه السلام پيدا كرديد ! آيا اين مصداق من فارق علياً فقد فارقني نيست ؟ ان شاء الله قضيه سفر دوم و سوم اميرالمؤمنين را مورد بررسي قرار خواهيم داد .
دكتر سيد محمد حسيني قزويني
ولايت تكوينى و ولايت تشريعى
شايد نيازى به تذكر نداشته باشد كه مراد از «ولايت فقيه» ولايت تكوينى نيست بلكه آن چه در صدد اثبات آن هستيم ولايت تشريعى فقيه است. ولايت تكوينى كه به معناى تصّرف در عالم وجود و قانون مندى هاى آن است اساساً مربوط به خداى متعال است كه خالق هستى و نظام خلقت و قوانين حاكم بر آن است.
مسألهاى كه در ارتباط با اداره امور جامعه، هم براى پيامبر و امام معصوم و هم براى فقيه وجود دارد بحث «ولايت تشريعى» آنهاست؛ يعنى همان چيزى كه در آياتى از قبيل «اَلنَبِىُّ اَْولَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ» و در رواياتى از قبيل «مَنْ كُنْتُ مُولاَهُ فَهَذَا عَِلىٌ مَوْلاَهُ» به آن اشاره شده است. ولايت تشريعى يعنى ولايت قانونى؛ يعنى اين كه فردى بتواند و حق داشته باشد از طريق جعل و وضع قوانين و اجراى آنها در زندگى مردم و افراد جامعه تصرّف كند و ديگران ملزم به تسليم در برابر او و رعايت آنها باشند. معناى «النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم» اين است كه تصميمى را كه پيامبر براى يك فرد مسلمان يا جامعه اسلامى مىگيرد لازم الاجراست و بر تصميمى كه خود آنها درباره مسائل فردى و شخصى خودشان گرفته باشند مقدّم است و اولويّت دارد. ولايت فقيه به معناى قيموميت بر مجانين و سفهانيست بلكه حقّ تصرّف و حقّ تشريع و قانون گذارى و تصميم گيرى و اجرايى است كه در مورد اداره امور جامعه و مسائل اجتماعى براى فقيه قائل مىشويم و از اين نظر او را بر ديگران مقدّم مىدانيم و از آن جا كه حقّ و تكليف با يكديگر ملازم و هم آغوشند، وقتى چنين حقّى را براى فقيه اثبات مىكنيم ديگران ملزم و مكلّف به رعايت اين حق و اطاعت از تصميمها و دستورات و قوانين او هستند. به همين دليل مىگوييم بر اساس «النبىّ اولى بالمؤمنين من انفسهم» اگر پيامبر(صلى الله عليه وآله) به فردى دستور بدهد كه به جبهه برود اگر چه خودش شخصاً مايل نباشد بايد اطاعت كند.
شواهد متعدّدى هم در اين باره وجود دارد كه يكى از معروف ترين آنها قضيه تنباكو و حكم مرحوم ميرزاى شيرازى است. همه شيعيانى كه در آن زمان زندگى مىكردند چون اعتقادشان بر اين بود كه علما و مجتهدين جانشين امام زمان(عليه السلام) هستند و اگر جانشين امام چيزى بگويد اطاعت آن لازم است، وقتى كه مرحوم ميرزاى شيرازى فرمود «اليوم استعمال تنباكو حرام و مخالفت با امام زمان(عليه السلام) است» همه قليانها را زدند و شكستند. و حتّى همسر ناصر الدين شاه نيز قليان را از دست او گرفت و انداخت و شكست و به ذهن هيچ كس نيامد كه چطور شد؟ تا ديروز كه استعمال تنباكو حلال بود و اشكالى نداشت؛ مگر حلال و حرام خدا هم عوض مىشود و... بلكه همه، حتّى علما و مراجع و كسانى كه خودشان صاحب فتوا بودند خود را ملزم به رعايت اين حكم ميرزاى شيرازى دانستند.
ولايت فقيه؛ تقليدى يا تحقيقى
از آن جهت كه مسأله ولايت فقيه دنباله بحث امامت است لذا گاهى گفته مىشود اين مسأله از «مسائل كلامى» و از مباحث مربوط به «علم كلام» است. پس از اثبات نبوّت در علم كلام، اين سؤال پيش مىآيد كه «بعد از پيامبر اسلام مسأله رهبرى و جامعه اسلامى چه مىشود؟» و بدنبال اين سؤال بحث امامت مطرح مىگردد و شيعه برطبق ادلّهاى كه دارد حقّ رهبرى جامعه را پس از پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) با امام معصوم مىداند. بدنبال اثبات امامت امام معصوم اين سؤال مطرح مىشود كه «در زمانى مثل زمان ما كه عملا دسترسى به امام معصوم وجود ندارد تكليف مردم و رهبرى جامعه اسلامى چيست؟» و بدنبال اين سؤال است كه بحث ولايت فقيه مطرح مىشود. از آن جا كه مشهور است «تقليد در اصول دين جايز نيست» برخى تصوّر كردهاند كه چون مسأله ولايت فقيه به ترتيبى كه گفته شد از مباحث اصول دين و علم كلام است بنابراين مانند بحث اثبات وجود خدا و يا نبوّت پيامبر، اين بحث هم يك مسألهاى است كه هر كسى خودش بايد برود تحقيق كند و خلاصه اين كه تقليدى نيست.
امّا واقعيت اين است كه چنين تصوّرى درست نيست و در اين رابطه بايد بگوييم كه اوّلا اين گونه نيست كه هر مسألهاى كه از مسائل علم كلام و از فروعات مربوط به اصول دين باشد تقليد در آن جايز نيست و حتماً هر شخصى خودش بايد با دليل و برهان معتبر آن را اثبات كند بلكه بسيارى از مسائل كلامى وجود دارد كه مردم بايد در آن تقليد كنند و ببينند كسى كه صاحب نظر در آن زمينه است چه مىگويد. مثلاً مسأله سؤال شب اوّل قبر از فروعات مربوط به بحث معاد است؛ امّا اين كه اصولا شب اوّل قبر يعنى چه و مثلاً اگر كسى را روز دفن كنند بايد صبر كنيم تا شب بشود و بگوييم شب اوّل قبرش بر پا شد؟ و دهها پرسش ديگر درباره شب اول قبر از چيزهايى هستند كه بسيارى از ما نه تاكنون آنها را تحقيق كرده ايم و نه تخصّص لازم براى تحقيق در مورد آنها را داريم بلكه با خواندن كتابها يا شنيدن سخنان بزرگانى كه به آنان اعتماد و اطمينان داريم راجع به مسأله شب اوّل قبر چيزهايى آموخته ايم و به آنها اعتقاد داريم. مسأله ولايت فقيه هم گر چه از جهتى يك مسأله كلامى و از فروعات بحث نبوّت و امامت است اما به لحاظ ماهيتى كه دارد از آن دسته مسائلى است كه هر شخص خودش توانايى و تخصّص لازم براى تحقيق در مورد آن را ندارد و لذا بايد به گفته شخص ديگرى كه متخصّص و مورد اعتماد است تكيه كند.
و ثانياً، گر چه مسأله ولايت فقيه ازاين نظر كه دنباله بحث امامت است يك مسأله كلامى و از فروعات مربوط به مباحث اصول دين است اما از اين نظر كه رعايت حكم ولىّ فقيه بر مردم واجب است، يا اين كه وظايف ولىّ فقيه چيست؟ حدود اختياراتش تا چه اندازه است؟ و مسائلى از اين قبيل، يك بحث و مسأله فقهى به شمار مىرود. و به همين دليل هم فقها در كتابها و مباحث فقهى خود آن را عنوان نموده و بحث كرده اند. و شكّى نيست كه در مسائل مربوط به فقه (يا همان فروع دين) تقليد جايز و بلكه نسبت به بسيارى از افراد واجب است.
به هر حال، توجّه به اين نكته لازم است كه بحث اثبات ولايت فقيه يك بحث تخصّصى است كه تحقيق در آن، ابزارها و تخصّص خاصّ خود را نياز دارد.
ادلّه اثبات ولايت فقيه
دلايلى كه براى اثبات ولايت فقيه اقامه شده به دو دسته ادلّه عقلى و ادلّه نقلى تقسيم مىگردد. بايد توجّه داشت كه علماى شيعه معتقدند براى اثبات به يك حكم شرعى ممكن است به چهار نوع دليل استناد كنيم: 1ـ كتاب 2ـ سنّت معصومين(عليهم السلام) 3ـ اجماع 4ـ عقل. از نظر علماى شيعه لازم نيست براى اثبات يك حكم شرعى حتماً آيه يا روايتى در دست داشته باشيم بلكه مىتوان با استفاده از عقل و دليل عقلى معتبر نيز به حكمى از احكام شريعت اسلام دست يافت و ان را اثبات نمود. بنابر اين، از نظر فقهى ارزش استناد به دليل عقلى براى اثبات ولايت فقيه به هيچ روى كم تر از ارزش استناد به ادلّه نقلى و آيات و روايات نيست.
1- ادلّه عقلى
دليل عقلى اوّل: اين دليل بطور خلاصه از مقدمات ذيل تشكيل مىشود:
الف ـ براى تأمين مصالح فردى و اجتماعى بشر و جلوگيرى از هرج و مرج و فساد و اختلال نظام، وجود حكومت در جامعه ضرورى و لازم است.
امير المؤمنين على(عليه السلام) در اين رابطه مىفرمايند:
لاَبُدَّ لِلْنَّاسِ مِنْ اَمِيرِ بَرٍّ اَوْ فَاجِر.( نهج البلاغه / خ 40)
وجود حاكمى براى مردم، چه نيكو كار و عادل يا ستم گر و زشت كار، لازم است.
ب ـ حكومت ايده آل و عالى ترين و مطلوب ترين شكل آن، حكومتى است كه امام معصوم(عليه السلام) در رأس آن باشد و جامعه را اداره كند.
ج ـ بر اين اساس كه هنگامى كه تأمين و تحصيل يك مصلحت لازمو ضرورى در حدّ مطلوب و ايده آل آن ميسّر نباشد بايد نزديك ترين مرتبه به حدّ مطلوب را تأمين كرد، لذا در بحث ما هم هنگامى كه مردم از مصالح حكومت معصوم(عليه السلام) محروم بودند بايد بدنبال نزديك ترين مرتبه به حكومت معصوم باشيم.
فرض كنيد ده نفر انسان، آن هم انسان هاى ممتاز و برجسته كه وجود هر يك براى جامعه بسيار مفيد و مؤثّر است در حال غرق شدن هستند و ما اگر با همه امكانات و تجهيزات و افراد نجات غريقى كه در اختيار داريم وارد عمل شويم فقط مىتوانيم جان هفت نفر از آنها را نجات دهيم و سه نفر ديگر غرق خواهند شد. در چنين وضعيتى عقل سليم چه حكمى مىكند؟ آيا مىگويد چون نجات جان همه اين ده نفر ممكن نيست و سه نفر آنان قطعاً غرق خواهند شد، ديگر لزومى ندارد شما دست به هيچ اقدامى بزنيد؟ يا مىگويد اگر نجات جان همه ممكن بود البتّه بايد براى نجات جان همه ده نفر اقدام كنيم امّا اگر نجات جان همه ده نفر ممكن نبود در مورد هفت نفر باقى مانده تفاوتى نمىكند همه هفت نفر را نجات دهيم يا شش نفر را نجات دهيم يا پنج نفر را و يا آن كه فقط براى نجات جان يك نفر اقدام كنيم و به هر حال در صورتى كه نجات جان همه ممكن نباشد آن چه ضرورت دارد اصل اقدام براى نجات است امّا على رغم امكان نجات جان همه هفت نفر باقى مانده، تفاوتى نمىكند كه براى نجات جان همه هفت نفر اقدام كنيم يا اين كه مثلاً فقط جان دو نفر يا حتّى يك نفر را نجات دهيم؟ و يااين كه قضاوت و حكم قطعى عقل اين است كه اگر نجات جان همه ده نفر (مصلحت تام و كامل) ممكن نيست بايد براى نجات جان همه هفت نفر باقى مانده (نزديك ترين مرتبه به مصلحت تامّ و كامل) اقدام كنيم و مجاز نيستيم حتّى يك نفر را كنار بگذاريم؛ تا چه رسد به اين كه بخواهيم مثلاً پنج يا شش نفر ديگر را هم به حال خود رها كنيم و براى نجات جان آنان هيچ اقدامى ننماييم؟ مسلّم است كه قضاوت و حكم قطعى عقل همين گزينه سوّم خواهد بود و هيچ گزينه ديگرى از نظر عقل قابل قبول نيست.
و يا فرض كنيد انسانى در دريا مورد حمله كوسه واقع شده و ما اگر براى نجاب جان او هم اقدام كنيم قطعاً كوسه يك يا دو پاى او را قطع خواهد كرد و خلاصه اگر هم موّفق شويم او را نجات دهيم حتماً دچار نقص عضو خواهد شد.
سؤال اين است كه در اين صحنه عقل ما چه حكمى مىكند؟ آيا مىگويد چون بالاخره نمىتوانيم او را كاملا صحيح و سالم بيرون بياوريم بنابراين ديگر لازم نيست كارى انجام دهيم بلكه كافى است بنشينيم و تماشا كنيم چه پيش مىآيد؟ يا عقل هر انسان عاقل و با وجدانى قطعاً حكم مىكند كه گر چه يقيناً يك يا دوپاى او قطع مىشود و دچار نقص عضو خواهد شد امّا به هر حال بايد براى نجات جانش اقدام كرد و عدم امكان نجات او بطور كاملا صحيح و سالم (مصلحت صد در صد) مجوّز عدم اقدام براى نجات يك انسانِ يك پا(مصلحت ناقص) و تماشاى خورده شدن او توسّط كوسه نخواهد بود؟ به نظر مىرسد پاسخ روشن است.
و بحث فعلى ما هم در واقع يكى از مصاديق و نمونه هاى همين قاعده كلّى است. مصلحت وجود حكومت، يك مصلحت ضرورى و غير قابل چشم پوشى است. حدّ مطلوب و ايده آل اين مصلحت، در حكومت معصوم(عليه السلام) تأمين مىشود. امّا در زمانى كه عملا دسترسى به معصوم و حكومت او نداريم و تأمين اين مصلحت در حدّ مطلوب اوّلى و ايده آل ميّسر نيست آيا بايد دست روى دست گذاشت و هيچ اقدامى نكرد؟ و يا اين كه على رغم امكان تحصيل مصلحت نزديك تر به مصلحت ايده آل مجازيم كه از آن چشم پوشى كرده و به مصالح مراتب پايين تر رضايت دهيم؟ حكم عقل اين است كه به بهانه عدم دسترسى به مصلحت ايده آل و مطلوب حكومت، نه مىتوان از اصل مصلحت وجود حكومت بطور كلّى صرف نظر كرد و نه مىتوان همه حكومتها را على رغم مراتب مختلف آنها يكسان دانست و رأى به جواز حاكميت هر يك از آنها بطور مساوى داد بلكه حتماً بايد بدنبال نزديك ترين حكومت به حكومت معصوم و نزديك ترين مصلحت به مصلحت ايده آل باشيم.
د ـ اقربيت و نزديكى يك حكومت به حكومت معصوم(عليه السلام) در سه امر اصلى متبلور مىشود: يكى علم به احكام كلّى اسلام (فقاهت)، دوّم شايستگى روحى و اخلاقى به گونهاى كه تحت تأثير هواهاى نفسانى و تهديد و تطميعها قرار نگيرد (تقوى)، و سوّم كارآيى در مقام مديريت جامعه كه خود به خصلتها و صفاتى از قبيل درك سياسى و اجتماعى، آگاهى از مسائل بين المللى، شجاعت در برخورد با دشمنان و تبهكاران، حدس صائب در تشخيص اولويت هاو... قابل تحليل است.
بر اساس اين مقدمات نتيجه مىگيريم: پس در زمان غيبت امام معصوم(عليه السلام) كسى كه بيش از ساير مردم واجد اين شرايط باشد بايد زعامت و پيشوايى جامعه را عهده دار شود و با قرار گرفتن در رأس حكومت، اركان آن را هماهنگ نموده و بسوى كمال مطلوب سوق دهد. و چنين كسى جز فقيه جامع الشرايط شخص ديگرى نخواهد بود.
دليل دوّم عقلى: اين دليل نيز از مقدمات ذيل تشكيل مىشود:
الف ـ ولايت بر اموال و اعراض و نفوس مردم، از شئون ربوبيت الهى است و تنها با نصب و اذن خداى متعال مشروعيت مىيابد.
ب ـ اين قدرت قانونى و حق تصرف در اعراض و نفوس مردم، از جانب خداى متعال به پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) وامامان معصوم(عليهم السلام) داده شده است.
ج ـ در زمانى كه مردم از وجود رهبر معصوم محروماند يا بايد خداوند متعال از اجراى احكام اجتماعى اسلام صرف نظر كرده باشد يا اجازه اجراى آن را به كسى كه اصلح از ديگران است داده باشد.
د ـ امّا اين كه خداوند در زمان عدم دسترسى جامعه به رهبر معصوم، از اجراى احكام اجتماعى اسلام صرف نظر كرده باشد مستلزم ترجيح مرجوح و نقض غرض و خلاف حكمت است؛ بنابراين فرض دوّم ثابت مىشود كه ما به حكم قطعىِ عقل كشف مىكنيم اجازه اجراى احكام اجتماعى اسلام توسّط كسى كه اصلح از ديگران است داده شده است.
هـ ـ فقيه جامع الشرايط، يعنى فقيهى كه از دو ويژگى تقوا و كارآيى در مقام مديريت جامعه و تأمين مصالح آن برخوردار باشد صلاحيتش از ديگران براى اين امر بيش تر است.
پس: فقيه جامع الشرايط همان فرد اصلحى است كه در زمانى كه مردم از وجود رهبر معصوم محروماند از طرف خداى متعال و اولياى معصوم(عليهم السلام) اجازه اجراى احكام اجتماعى اسلام به او داده شده است.
اكنون به توضيح اين دليل و مقدّمات آن مىپردازيم:
0حاصل سخن اين بود كه از آن جا كه خداوند، آفريننده و مالك همه هستى و از جمله انسان هاست واز طرفى هم به حكم كلّى عقل، تصرّف در ملك ديگران و بدون اجازه آنان كارى ناپسند و ظالمانه است بنابراين حقّ تصرّف در انسان و متعلّقات او اوّلا و بالذّات در اختيار خداوند است و در مرتبه بعد مىتواند اين حق از طرف خداوند به افراد و انسان هاى ديگرى داده شود.
مقدّمه دوّم نيز در بحث نقش مردم در حكومت اسلامى مورد بحث قرار گرفت و گفتيم كه بر اساس اعتقاد همه مسلمانان، حقّ تصرّف در اموال و اعراض و نفوس مردم از طرف خداوند به پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) داده شده است. همچنين شيعيان معتقدند اين حق بعد از پيامبر به دوازده نفر ديگر كه از ويژگى عصمت برخوردارند نيز داده شده است.
مقدّمه سوّم و چهارم در واقع پاسخ به اين سؤال است كه اگر در زمانى مثل زمان ما مردم به پيامبر و امام معصوم دسترسى نداشتند تكليف چيست؟ آيا على رغم وجود احكام اجتماعى فراوان در اسلام، كه اجراى آنها مستلزم داشتن تشكيلات حكومتى و قدرت سياسى است، خداوند متعال از اين احكام صرف نظر كرده و آنها را به كنار مىنهد و تنها به احكام فردى اسلام و اجراى آنها بسنده مىكند يا همچنان بر اجراى احكام اجتماعى اسلام تأكيد دارد؟ به عبارت ديگر، در زمان عدم حضور معصوم در جامعه، عقلا دو فرض بيش تر متصوّر نيست: يا غرض خداوند به اجراى احكام اجتماعى اسلام تعلّق مىگيرد يا تعلّق نمىگيرد. اكنون صحّت و سقم هر يك از اين دو گزينه را بررسى مىكنيم.
اگر بگوييم در زمان عدم حضور معصوم(عليه السلام) غرض خداوند به اجراى احكام اجتماعى اسلام تعلّق نگرفته و خداوند از آنها دست بر مىدارد و آنها را تعطيل مىكند و تنها به احكام فردى اسلام از قبيل نماز و روزه و حج و طهارت و نجاست اكتفا مىكند لازمه اين فرض، نقض غرض و خلاف حكمت و ترجيح مرجوح از جانب خداوند است كه محال است. توضيح اين كه:
اصولا ما معتقديم برقرارى تشكيلاتى بنام دستگاه نبوّت و فرستادن پيامبران و شرايع آسمانى بر اين اساس بوده كه خداى متعال، اين جهان و از جمله انسان را بيهوده و عبث نيافريده بلكه غرضش به كمال رساندن هر موجودى به تناسب و فراخور ظرفيت وجودى آن موجود بوده است. انسان هم از اين قاعده مستثنى نيست و براى رسيدن به كمال انسانى خلق شده است. امّا از آن جا كه عقل بشر به تنهايى براى شناسايى كمال نهايى انسان و حدود و ثغور و مسير دقيق آن كافى نبوده لذا خداوند متعال با فرستادن پيامبران و ابلاغ احكام و دستوراتى در قالب دين، راه كمال را به انسان نشان داده و او را راهنمايى كرده است و تمامى دستورات و احكامى كه در دين آمده است به نوعى در كمال انسان تأثير دارد. بنابراين، دين در واقع همان برنامهاى است كه براى به كمال رسيدن انسانها ارائه شده است. با چنين تحليلى، اكنون اگر فرض كنيم كه خداى متعال بخش زيادى از احكام اسلام را تعطيل كرده و از آنها دست برداشته است اين بدان معناست كه خداوند غرض خود را كه به كمال رسيدن انسان بوده نقض كرده باشد زيرا آن چه كه سعادت انسان راتأمين مىكند و او را به كمالى كه در خور و متناسب با ظرفيت وجودى اوست مىرساند مجموعه احكام و دستورات دين است نه فقط بخشى از آن؛ و به همين دليل هم، ايمان و عمل به بخشى از تعاليم دين و نپذيرفتن و انكار بخش ديگر آن، بشدّت در قرآن نفى شده است:
اَفَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الكِتَابِ وَ تَكفُرُونَ بِبَعْض فَمَا جَزَاءُ مَنْ يَفْعَلُ ذَلِكَ مِنْكُمْ اِلاَّ خِزْىٌ فِى الحَيَوةِ الدُّنْيَا وَ يَومَ القِيَمَةِ يُرَّدُّونَ اِلَى اَشَدِّ العَذَابِ(بقره / 85)
آيا پس به برخى از كتاب ايمان مىآوريد و به برخى كفر مىورزيد؟ پس پاداش هر كس از شما كه چنين كند نيست مگر ذلّت و خوارى در زندگى دنيا و در قيامت به سخت ترين عذاب دچار خواهد شد.
و اصولا اگر احكام اجتماعى اسلام هيچ تأثيرى در سعادت و كمال انسان نداشت از ابتدا وضع نمىشد. بنابراين، تأثير اين دسته از احكام در سعادت و كمال انسان قطعى است و با اين حساب بديهى است كه تعطيل آنها مخلّ به كمال و سعادت انسان و خلاف حكمت است واز خداوند حكيم على الاطلاق محال است.
همچنين، همانطور كه در توضيح يكى از مقدّمات دليل اوّل عقلى گفتيم بنا به حكم عقل، هنگامى كه تحصيل و تأمين يك مصلحت لازم و ضرورى در حدّ اعلا و كامل آن ميسّر نبود تحصيل نزديك ترين مرتبه به مرتبه اعلا و كامل، واجب و لازم مىشود و به بهانه عدم امكان تحصيل مصلحت كامل، نه مىتوان به كلّى از آن مصلحت چشم پوشيد و نه مىتوان على رغم امكان نيل به مراتب بالاتر، به مراتب پايين تر از آن اكتفا نمود. اكنون با توجّه به اين قاعده مىگوييم لازمه اجراى احكام اجتماعى اسلام، تشكيل حكومت است كه مصلحت و مرتبه كامل آن در حكومت معصوم(عليه السلام) تأمين مىشود امّا در صورت دسترسى نداشتن به معصوم و عدم حضور وى در بين مردم و جامعه، امر داير است بين اين كه:
الف ـ با اجازه اجراى اين احكام به فردى كه اصلح از ديگران است، بالاترين مرتبه مصالح حاصل از اجراى اين احكام بعد از حكومت معصوم(عليه السلام) را تحصيل و تأمين كنيم؛
ب ـ على رغم امكان نيل به مصالح مراتب بالاتر، حكم كنيم كه تمام مراتب مصلحت يكساناند و تأمين مراتب بالاتر لازم نيست؛
ج ـ على رغم امكان وصول به بعض مراتب حاصل از اجراى احكام اجتماعى اسلام، به كلّى از اين مصلحت صرف نظر كرده و آنها را تعطيل نماييم.
روشن است كه از ميان اين سه گزينه، گزينه اول راجح و گزينه دوم و سوّم مرجوح هستند و ترجيح مرجوح بر راجح، عقلا قبيح و از شخص حكيم محال است.
خلاصه ای از فصل 4 کتاب نگاهی گذرا به ولایت فقیه آیت الله مصباح یزدی
این مطلب ادامه خواهد داشت و ادله نقلی ولایت فقیه بررسی خواهد شد
تفکر وهابیت : زيارت قبور پيامبران و صالحان بلكه هر گونه تكريم و بزرگداشت آنان را وهّابيّون حرام و موجب شرك مى دانند. هر كس سفرش را به قصد زيارت قبر رسول اكرم(ص) انجام دهد، مثل كسانى كه به قصد زيارت قبور پيشوايانشان در مدينه و مساجدى كه اطراف آن است سفر مى كنند، با اجماع مسلمانان مخالفت نموده و از شريعت پيامبر اكرم(ص) خارج شده است.زيارت قبر پيامبر يا غير او، و غير خدارا خواندن، و شريك كردن آنان در كارهاى خدايى، حرام، و شرك است. مسح و بوسيدن هر قبرى اگر چه قبر پيامبر باشد، شرك است .
وَيَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مَا لَا يَضُرُّهُمْ وَلَا يَنْفَعُهُمْ وَيَقُولُونَ هَؤُلَاءِ شُفَعَاؤُنَا عِنْدَ اللَّهِ قُلْ أَتُنَبِّئُونَ اللَّهَ بِمَا لَا يَعْلَمُ فِي السَّمَوَاتِ وَلَا فِي الْأَرْضِ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى عَمَّا يُشْرِكُونَ (يونس/ 18) آنان به جاى خدا چيزهايى را مىپرستند كه نه زيانى به آنان مىرسانند و نه سودى به آنان مىدهند و مىگويند: اينان شفيعان ما نزد خدايند. بگو: آيا خدا را به شفيعانى خبر مىدهيد كه آنها را در آسمانها و زمين [به عنوان شفيع] نمىشناسد؟ او از آنچه كه شريك او قرار مىدهند، منزّه و برتر است
خداوند در اين آيه خبر مي دهد هرکس بين خود و خدايش واسطه قرار دهد در حقيقت آن واسطه را پرستيده و او را به عنوان شريک خدا قرار داده است ، و اين مطلب به خاطر اين است که شفاعت تماما متعلق به خداست . قل للَّه الشفاعة جميعاً (الزمر/ 44) اي رسول ما بگو : «شفاعت ، يكسره از آن خداست »
تفکر شیعه : منظور وهّابى ها از اين كه توسّل را شرك مى دانند، آن است كه توسّل منافات با توحيد افعالى دارد. زيرا كسى كه به پيامبر، يا امامى متوسّل مى شود و انجام كار يا حلّ مشكلى را از او طلب مى كند، براى غير خداوند تأثير قائل شده است، و مى دانيم كه تأثير تنها از آنِ خداوند است و اگر كسى معتقد شود غير از خداوند، تأثيرگذارى در عالم هستى مى باشد، چنين كسى مشرك محسوب مى شود. براى اين كه روشن شود توسّل هيچ منافاتى با توحيد ندارد، لازم است ابتدا توحيد را تفسير، و جايگاه والاى آن را بشناسيم.
1 ـ توحيد ذات: يعنى ذات خداوند يگانه است; نه اين كه خداوند يكى هست و دو تا نيست. زيرا در تفسير اوّل شبيه و مثل و مانندى براى خداوند تصوّر نمى شود،
2 ـ توحيد صفات: تمام صفات خداوند متعال به يك حقيقت بازمى گردد. در مورد خداوند صفت علم جداى از قدرت خداوند نيست و صفت قدرت جداى از شجاعت نيست و صفت ازليّت جداى از علم و قدرت و شجاعت نمى باشد
3 ـ توحيد افعال: هر فعل و حركت و پديده اى در جهان رخ دهد از سوى خداوند است و هيچ چيزى بدون اذن و اراده خداوند تأثيرگذار نيست; «لا مُؤَثِّرَ فِى الْوُجُودِ اِلاَّ اللهُ»، اگر آتش هم مى سوزاند به فرمان خداست; بدين جهت، آتشى كه ابراهيم خليل در آن انداخته مى شود، آن حضرت را نمى سوزاند; چون چنين اجازه اى از ناحيه خداوند به او داده نشده بود. بنابراين، ما هر كارى كنيم به فرمان خداوند است; چرا كه خدا به ما اختيار داده، تا انتخاب كنيم; قدرت، عقل، انتخاب، اختيار ما، همه از ناحيه خداوند است و همه حركات ما به ذات پاك او برمى گردد. خلاصه اين كه مؤثّر مستقل خداوند است و بقيّه اسباب، هر اثرى داشته باشند به اراده الهى است.
4 ـ توحيد عبادت: عبادت و پرستش فقط براى خداوند است و هيچ موجودى غير از خداوند سزاوار پرستش نمى باشد.
اشاعره و تفسيرى غلط از توحيد افعالى!
اشاعره، كه يكى از مذاهب اهل سنّت هستند، از آن جا كه نتوانستند توحيد افعالى را حل كنند و تفسير صحيحى از آن ارائه دهند، معتقد به جبر شده اند و انسان ها را بى اراده و بدون اختيار معرّفى نموده اند! آن ها تصوّر كرده اند كه اگر انسان در كارهايش مختار باشد، اين تفكّر باعث شرك در شاخه توحيد افعالى مى شود. در حالى كه عقيده آن ها، يعنى جبر، تمام دستگاه نبوّت، قيامت، عبادت و امامت را زير سؤال مى برد!
راستى اگر انسان فاقد اراده است و در افعال و كردار خويش مجبور مى باشد، سؤال و جواب روز قيامت چه معنى دارد؟ مجازات گنهكاران و پاداش به بندگان خوب خدا، چه توجيهى دارد؟ زيرا نه گنهكار در گناهش اختيار داشته و نه مطيع، با اراده عبادت كرده است، پس نه اين مستحقّ پاداش است و نه آن استحقاق عقوبت دارد! اگر جبر را بپذيريم هيچ دادگاهى نبايد مجرمى را محاكمه كند; زيرا در ارتكاب جرم از خود اختيارى نداشته است.
خوانندگان عزيز شايد تصوّر كنند كه اين مطالب صرفاً يك نظريّه است و طرفدار واقعى ندارد، ولى متأسّفانه بايد اعلام كنيم كه عدّه اى زیادی از اهل سنت بطور جدّى از اين نظريّه باطل دفاع مى كنند و در دفاع از آن، كتاب هاى مختلفى نوشته اند و چنين انسان هايى وجود دارند.
اشاعره و معتقدان به جبر، حتّى منكر عالَم أسباب شده اند. آن ها مى گويند: «آتش نمى سوزاند، بلكه اين خداوند است كه مى سوزاند!» همچنين معتقدند كه: «سنگ شيشه را نمى شكند، بلكه همين كه سنگ به نزديك شيشه مى رسد، خداوند شيشه را مى شكند». آرى آن ها اين امور روشن و بديهى را در سايه تفسير غلطى كه از توحيد افعالى داشته اند، منكر شده اند. بنابراين توحيد افعالى هيچ منافاتى با اختيار و اراده انسان و همچنين با عالَم أسباب ندارد، چون اراده و سببيّت، همه كار خداست. خداوند به انسان قدرت و قوّت و عقل و اختيار و اراده و انتخاب داده است و چون همه اين ها از ناحيه اوست، پس همه كارها را خداوند انجام مى دهد; هر چند انسان در مقابل آنچه انتخاب مى كند مسؤول است.
براى روشن تر شدن مطلب به اين مثال توجّه كنيد: پدرى، پولى در اختيار فرزندش قرار مى دهد تا خرج زندگى اش كند; امّا پدر در كنار اوست، هر لحظه بخواهد پول را پس مى گيرد. در اين جا پول متعلّق به پدر است; هر چند فرزند در مقابل خريدى كه انجام مى دهد و مصرفى كه مى كند مسؤول است. نتيجه اين كه، توحيد افعالى هيچ منافاتى با اختيار و اراده انسان ندارد و نبايد آن را به صورت افراطى و شرك آلود معرّفى كرد.
آيا توسّل با توحيد سازگار است؟
سؤال : چرا توسّل به عقيده وهّابى ها نوعى شرك محسوب مى شود؟ مگر توسّل با كدام يك از شاخه هاى توحيد ناسازگار است؟ آيا توسّل با توحيد ذات منافات دارد؟ آيا توسّل با توحيد در صفات ناسازگار است؟ بدون شك توسّل هيچ ناهماهنگى با توحيد ذات و صفات ندارد.
آيا توسّل مشكلى در توحيد عبادت ايجاد مى كند؟ اگر جواب مثبت است، بايد بگويم كه وهّابى ها اشتباه بزرگى كرده اند; چون شيعه به هنگام توسّل به پيامبر (ص)يا ائمّه معصومين (عليهم السلام) يا قرآن و مانند آن، هرگز آن ها را عبادت و پرستش نمى كند، آن گونه كه بت پرستان با پرستش بت ها آن ها را شفيع و واسطه قرار مى دادند. بلكه ما از اين بزرگان مى خواهيم كه در پيشگاه الهى از آبرو و اعتبار خود مايه بگذارند و حلّ مشكل ما را از خداوند طلب نمايند.
شيعه، پيامبر و امام و قرآن مجيد، و خلاصه آنچه كه در توسّلاتش به آن متوسّل مى شود، را دستگاه تأثيرگذارى در جهان هستى در عرض خداوند نمى داند، بلكه آن ها را در طول دستگاه آفرينش و با اذن و اجازه پروردگار مؤثّر مى داند و اين مطلب هيچ منافاتى با توحيد افعالى ندارد. بله، اگر مى گفتيم پيامبر و امام ـ نعوذ بالله ـ مستقلاّ تأثيرگذار هستند، اين شرك بود. ولى هيچ كس چنين چيزى نمى گويد. اگر مى گوييم پيامبر (ص)نزد خداوند براى ما شفاعت مى كند تا خداوند كارى براى ما انجام دهد و مشكلى از مشكلات ما را حل كند، اين شرك نيست; بلكه عين توحيد است چرا که پیامبران قدرت خود را از جانب خدا گرفته اند و با اجازه و اختیار اوست که عمل می کنند.
توسّل در قرآن
قرآن مجيد آياتى وجود دارد كه صريحاً مسأله توسّل را مطرح نموده است; به نمونه هايى از اين آيات توجّه كنيد:
1 ـ در آيه شريفه 97 سوره يوسف مى خوانيم:
قالُوا يا اَبانَا اسْتَغْفِرْلَنا ذُنُوبَنا اِنّا كُنّا خاطِئينَ
(برادران يوسف خطاب به پدرشان) گفتند: پدر! از خدا آمرزش گناهان ما را بخواه، كه ما خطاكار بوديم.
وقتى كه خبر سلامتى حضرت يوسف (عليه السلام) به پدر و برادرانش رسيد، آن ها پى به خطا و اشتباهاتشان بردند و در صدد جبران و توبه و استغفار برآمدند، به خدمت پدر رسيدند تا او را بين خود و خدايشان واسطه قرار دهند، به پدر متوسّل شدند تا او از خداوند بخواهد كه گناهانشان را ببخشايد، پدر در جواب فرزندانش گفت:
سَوْفَ اَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبّى اِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحيمُ(یوسف/98)
بزودى براى شما از پروردگارم آمرزش مى طلبم، كه او آمرزنده و مهربان است.
طبق اين آيه شريفه فرزندان خطاكار حضرت يعقوب (عليه السلام) به آن پيامبر عاليقدر متوسّل شدند و از او خواستند كه در درگاه الهى براى آن ها استغفار و طلب آمرزش كند. بنابراين، چه اشكالى دارد كه ما هم به پيامبر اسلام (ص) يا ائمّه معصومين (عليهم السلام)يا قرآن مجيد يا چيزهاى محترم ديگر، متوسّل شويم و از آن ها بخواهيم كه از خداوند حلّ مشكل ما را بخواهند؟!
2 ـ در آيه شريفه 64 سوره نساء مى خوانيم:
وَ مَآ أَرْسَلْنَا مِن رَّسُول إِلاَّ لِيُطَاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّـلَمُواْ أَنفُسَهُمْ جَآءُوكَ فَاسْتَغْفَرُواْ اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُواْ اللَّهَ تَوَّابًا رَّحيماً
ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر براى اين كه به فرمان خدا، از وى اطاعت شود. و اگر اين مخالفان، هنگامى كه به خود ستم مى كردند (و فرمان هاى خدا را زيرپا مى گذاردند) به نزد تو مى آمدند، و از خدا طلب آمرزش مى كردند، و پيامبر هم براى آن ها استغفار مى كرد، خدا را توبه پذير و مهربان مى يافتند
خداوند متعال، خود در اين آيه شريفه راه توسّل را به مردم تعليم مى دهد. وهّابى ها در مقابل اين دو آيه قرآن مجيد، كه صريحاً توسّل را تجويز مى كند، چه جوابى دارند؟
جالب است که بدانید خداوند متعال کسی را که توسل به پیامبر را که در اصل توسل به خدا است را انجام نمی دهد منافق می داند .
وَ إِذا قيلَ لَهُمْ تَعالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَ رَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَكْبِرُون (منافقون/5) هنگامى كه به آنان گفته شود: «بياييد تا رسول خدا براى شما استغفار كند!»، سرهاى خود را (از روى استهزا و كبر و غرور) تكان مىدهند و آنها را مىبينى كه از سخنان تو اعراض كرده و تكبر مىورزند
زماني که اعراض و رو گرداني از طلب استغفار از پيامبر را که در حقيقت طلب شفاعت از ايشان است خداوند علامت نفاق مي داند پس قطعا طلب نمودن اين مطلب و ممارست بر آن علامت ايمان خواهد بود.
آن ها كه جواب قانع كننده اى در برابر اين استدلال ها و آيات قرآن ندارند، مجبور شدند مقدارى از مواضع خود عدول نموده و توسّل به پيامبر (ص) را در زمان حياتش جايز بشمرند، ولى معتقدند كه توسّل به آن حضرت بعد از وفاتش جايز نمى باشد!
آن ها به لوازم اين سخن توجّه نكرده اند; زيرا معناى اين سخن طبق عقيده آن ها اين است كه شرك در حال حيات پيامبر جايز است، ولى بعد از رحلت آن حضرت جايز نمى باشد! و به تعبير ديگر، لازمه سخن آنان اين است كه شرك بر دو قسم است: 1. شرك مجاز و مباح! 2. شرك غيرمجاز و حرام!
آيا تا كنون هيچ دانشمندى چنين سخنى گفته است؟
آيا هيچ مسلمانى تا كنون شنيده است كه شرك مجاز هم وجود دارد؟
باطل بودن و غيرمجاز بودن شرك يك قانون كلّى عقلى است، كه هيچ استثنايى ندارد. وهّابى ها از نظر علمى جمعيّتى عقب مانده هستند و قابل مقايسه با ساير مذاهب اسلامى نمى باشند.
علاوه بر اين، مگر بعد از رحلت پيامبر (ص)چه چيزى از آن حضرت كم شده است؟ هر چند ممكن است جسم آن حضرت از بين برود، ولى بدون شك روح پس از جدايى از جسم، قوى تر و وسيع تر مى شود! قرآن مجيد در مورد شهدا حيات برزخى قائل است. در آيه 169 سوره آل عمران مى خوانيم:
وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلُوا فى سَبيلِ اللهِ اَمْواتاً بَلْ اَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ
(اى پيامبر!) هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدند، مردگانند! بلكه آنان زنده اند، و نزد پروردگارشان روزى داده مى شوند.
وقتى شهدا پس از مرگ زنده هستند و در نزد خداوند روزى مى خورند و طبق آيه بعد ناظر اعمال دوستان خويش در دنيا هستند، آيا پيامبر اسلام (ص) كه مقامى به مراتب بالاتر از شهداء دارد، پس از مرگ زندگى برزخى ندارد؟ بدون شك آن حضرت داراى حيات برزخى، در سطحى بالاتر از شهدا مى باشد. به همين جهت مسلمانان همه روز در پايان نماز به آن حضرت سلام مى دهند:
«اَلسَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا النَّبِىُّ وَ رَحْمَةُ اللهِ وَ بَرَكاتُهُ»
اگر آن حضرت زنده نيست، اين سلام خطاب به كيست؟ و معناى آن چيست؟
دليل که وهابیها بر تحريم شفاعت از آیات سورهای يونس/18 و الزمر/ 44 بود همانطور که در بالا ذکر شد .در جواب مي گوئيم :
اولا : در مورد آیه الزمر/ 44 کسانيکه از انبيا و ائمه معصومين عليهم السلام و صالحين طلب شفاعت مي کنند آنها را نمي پرستند بلکه از آنها مي خواهند که به اذن خداوند (همانطوري که قرآن ميفرمايد) شفيع او باشند . و همانطوري که ذکر شد اين عمل از قبل تولد رسول اکرم تا بعد از وفات ايشان بعنوان امري مطلوب ميان مؤمنين و اصحاب بزرگوار رسول خدا رايج بوده است بنابراين محمد بن عبدالوهاب و پيروانش با تحريم اين عمل الهي نه تنها خلاف قرآن و روايات نبوي عمل نموده اند بلکه عملا به صحابه رسول خدا نسبت کفر و شرک داده اند .
ثانيا :در مورد آیه يونس/18 تفسير وهابیها از اين آيه همانند بقيه نظراتش نه تنها مخالف با نظر علما و مفسرين اهل سنت است بلکه با شأن نزول آيه نيز نمي سازد . و از آنجائيکه امکان آوردن تمامي عبارات علماي اهل سنت نيست. بعنوان نمونه عبارت سیوطی از مفسرين اهل سنت را می آورم:
سيوطي مي گويد : ابي حاتم از عکرمه نقل کرده است که نضر بن حرث گفت زماني که روز قيامت شد بت لات و عزي مرا شفاعت مي کنند بعد از اين گفته او اين آيه نازل شد . (تـفسير الدر المنثور ـ جلال الدين سيوطي ـ ذيل آيه 18 سوره يونس)
تفکر وهابیت : زيارت قبور پيامبران و صالحان بلكه هر گونه تكريم و بزرگداشت آنان را وهّابيّون حرام و موجب شرك مى دانند. هر كس سفرش را به قصد زيارت قبر رسول اكرم(ص) انجام دهد، مثل كسانى كه به قصد زيارت قبور پيشوايانشان در مدينه و مساجدى كه اطراف آن است سفر مى كنند، با اجماع مسلمانان مخالفت نموده و از شريعت پيامبر اكرم(ص) خارج شده است.زيارت قبر پيامبر يا غير او، و غير خدارا خواندن، و شريك كردن آنان در كارهاى خدايى، حرام، و شرك است. مسح و بوسيدن هر قبرى اگر چه قبر پيامبر باشد، شرك است .
وَيَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مَا لَا يَضُرُّهُمْ وَلَا يَنْفَعُهُمْ وَيَقُولُونَ هَؤُلَاءِ شُفَعَاؤُنَا عِنْدَ اللَّهِ قُلْ أَتُنَبِّئُونَ اللَّهَ بِمَا لَا يَعْلَمُ فِي السَّمَوَاتِ وَلَا فِي الْأَرْضِ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى عَمَّا يُشْرِكُونَ (يونس/ 18) آنان به جاى خدا چيزهايى را مىپرستند كه نه زيانى به آنان مىرسانند و نه سودى به آنان مىدهند و مىگويند: اينان شفيعان ما نزد خدايند. بگو: آيا خدا را به شفيعانى خبر مىدهيد كه آنها را در آسمانها و زمين [به عنوان شفيع] نمىشناسد؟ او از آنچه كه شريك او قرار مىدهند، منزّه و برتر است
خداوند در اين آيه خبر مي دهد هرکس بين خود و خدايش واسطه قرار دهد در حقيقت آن واسطه را پرستيده و او را به عنوان شريک خدا قرار داده است ، و اين مطلب به خاطر اين است که شفاعت تماما متعلق به خداست . قل للَّه الشفاعة جميعاً (الزمر/ 44) اي رسول ما بگو : «شفاعت ، يكسره از آن خداست »
تفکر شیعه : منظور وهّابى ها از اين كه توسّل را شرك مى دانند، آن است كه توسّل منافات با توحيد افعالى دارد. زيرا كسى كه به پيامبر، يا امامى متوسّل مى شود و انجام كار يا حلّ مشكلى را از او طلب مى كند، براى غير خداوند تأثير قائل شده است، و مى دانيم كه تأثير تنها از آنِ خداوند است و اگر كسى معتقد شود غير از خداوند، تأثيرگذارى در عالم هستى مى باشد، چنين كسى مشرك محسوب مى شود. براى اين كه روشن شود توسّل هيچ منافاتى با توحيد ندارد، لازم است ابتدا توحيد را تفسير، و جايگاه والاى آن را بشناسيم.
1 ـ توحيد ذات: يعنى ذات خداوند يگانه است; نه اين كه خداوند يكى هست و دو تا نيست. زيرا در تفسير اوّل شبيه و مثل و مانندى براى خداوند تصوّر نمى شود،
2 ـ توحيد صفات: تمام صفات خداوند متعال به يك حقيقت بازمى گردد. در مورد خداوند صفت علم جداى از قدرت خداوند نيست و صفت قدرت جداى از شجاعت نيست و صفت ازليّت جداى از علم و قدرت و شجاعت نمى باشد
3 ـ توحيد افعال: هر فعل و حركت و پديده اى در جهان رخ دهد از سوى خداوند است و هيچ چيزى بدون اذن و اراده خداوند تأثيرگذار نيست; «لا مُؤَثِّرَ فِى الْوُجُودِ اِلاَّ اللهُ»، اگر آتش هم مى سوزاند به فرمان خداست; بدين جهت، آتشى كه ابراهيم خليل در آن انداخته مى شود، آن حضرت را نمى سوزاند; چون چنين اجازه اى از ناحيه خداوند به او داده نشده بود. بنابراين، ما هر كارى كنيم به فرمان خداوند است; چرا كه خدا به ما اختيار داده، تا انتخاب كنيم; قدرت، عقل، انتخاب، اختيار ما، همه از ناحيه خداوند است و همه حركات ما به ذات پاك او برمى گردد. خلاصه اين كه مؤثّر مستقل خداوند است و بقيّه اسباب، هر اثرى داشته باشند به اراده الهى است.
4 ـ توحيد عبادت: عبادت و پرستش فقط براى خداوند است و هيچ موجودى غير از خداوند سزاوار پرستش نمى باشد.
اشاعره و تفسيرى غلط از توحيد افعالى!
اشاعره، كه يكى از مذاهب اهل سنّت هستند، از آن جا كه نتوانستند توحيد افعالى را حل كنند و تفسير صحيحى از آن ارائه دهند، معتقد به جبر شده اند و انسان ها را بى اراده و بدون اختيار معرّفى نموده اند! آن ها تصوّر كرده اند كه اگر انسان در كارهايش مختار باشد، اين تفكّر باعث شرك در شاخه توحيد افعالى مى شود. در حالى كه عقيده آن ها، يعنى جبر، تمام دستگاه نبوّت، قيامت، عبادت و امامت را زير سؤال مى برد!
راستى اگر انسان فاقد اراده است و در افعال و كردار خويش مجبور مى باشد، سؤال و جواب روز قيامت چه معنى دارد؟ مجازات گنهكاران و پاداش به بندگان خوب خدا، چه توجيهى دارد؟ زيرا نه گنهكار در گناهش اختيار داشته و نه مطيع، با اراده عبادت كرده است، پس نه اين مستحقّ پاداش است و نه آن استحقاق عقوبت دارد! اگر جبر را بپذيريم هيچ دادگاهى نبايد مجرمى را محاكمه كند; زيرا در ارتكاب جرم از خود اختيارى نداشته است.
خوانندگان عزيز شايد تصوّر كنند كه اين مطالب صرفاً يك نظريّه است و طرفدار واقعى ندارد، ولى متأسّفانه بايد اعلام كنيم كه عدّه اى زیادی از اهل سنت بطور جدّى از اين نظريّه باطل دفاع مى كنند و در دفاع از آن، كتاب هاى مختلفى نوشته اند و چنين انسان هايى وجود دارند.
اشاعره و معتقدان به جبر، حتّى منكر عالَم أسباب شده اند. آن ها مى گويند: «آتش نمى سوزاند، بلكه اين خداوند است كه مى سوزاند!» همچنين معتقدند كه: «سنگ شيشه را نمى شكند، بلكه همين كه سنگ به نزديك شيشه مى رسد، خداوند شيشه را مى شكند». آرى آن ها اين امور روشن و بديهى را در سايه تفسير غلطى كه از توحيد افعالى داشته اند، منكر شده اند. بنابراين توحيد افعالى هيچ منافاتى با اختيار و اراده انسان و همچنين با عالَم أسباب ندارد، چون اراده و سببيّت، همه كار خداست. خداوند به انسان قدرت و قوّت و عقل و اختيار و اراده و انتخاب داده است و چون همه اين ها از ناحيه اوست، پس همه كارها را خداوند انجام مى دهد; هر چند انسان در مقابل آنچه انتخاب مى كند مسؤول است.
براى روشن تر شدن مطلب به اين مثال توجّه كنيد: پدرى، پولى در اختيار فرزندش قرار مى دهد تا خرج زندگى اش كند; امّا پدر در كنار اوست، هر لحظه بخواهد پول را پس مى گيرد. در اين جا پول متعلّق به پدر است; هر چند فرزند در مقابل خريدى كه انجام مى دهد و مصرفى كه مى كند مسؤول است. نتيجه اين كه، توحيد افعالى هيچ منافاتى با اختيار و اراده انسان ندارد و نبايد آن را به صورت افراطى و شرك آلود معرّفى كرد.
آيا توسّل با توحيد سازگار است؟
سؤال : چرا توسّل به عقيده وهّابى ها نوعى شرك محسوب مى شود؟ مگر توسّل با كدام يك از شاخه هاى توحيد ناسازگار است؟ آيا توسّل با توحيد ذات منافات دارد؟ آيا توسّل با توحيد در صفات ناسازگار است؟ بدون شك توسّل هيچ ناهماهنگى با توحيد ذات و صفات ندارد.
آيا توسّل مشكلى در توحيد عبادت ايجاد مى كند؟ اگر جواب مثبت است، بايد بگويم كه وهّابى ها اشتباه بزرگى كرده اند; چون شيعه به هنگام توسّل به پيامبر (ص)يا ائمّه معصومين (عليهم السلام) يا قرآن و مانند آن، هرگز آن ها را عبادت و پرستش نمى كند، آن گونه كه بت پرستان با پرستش بت ها آن ها را شفيع و واسطه قرار مى دادند. بلكه ما از اين بزرگان مى خواهيم كه در پيشگاه الهى از آبرو و اعتبار خود مايه بگذارند و حلّ مشكل ما را از خداوند طلب نمايند.
شيعه، پيامبر و امام و قرآن مجيد، و خلاصه آنچه كه در توسّلاتش به آن متوسّل مى شود، را دستگاه تأثيرگذارى در جهان هستى در عرض خداوند نمى داند، بلكه آن ها را در طول دستگاه آفرينش و با اذن و اجازه پروردگار مؤثّر مى داند و اين مطلب هيچ منافاتى با توحيد افعالى ندارد. بله، اگر مى گفتيم پيامبر و امام ـ نعوذ بالله ـ مستقلاّ تأثيرگذار هستند، اين شرك بود. ولى هيچ كس چنين چيزى نمى گويد. اگر مى گوييم پيامبر (ص)نزد خداوند براى ما شفاعت مى كند تا خداوند كارى براى ما انجام دهد و مشكلى از مشكلات ما را حل كند، اين شرك نيست; بلكه عين توحيد است چرا که پیامبران قدرت خود را از جانب خدا گرفته اند و با اجازه و اختیار اوست که عمل می کنند.
توسّل در قرآن
قرآن مجيد آياتى وجود دارد كه صريحاً مسأله توسّل را مطرح نموده است; به نمونه هايى از اين آيات توجّه كنيد:
1 ـ در آيه شريفه 97 سوره يوسف مى خوانيم:
قالُوا يا اَبانَا اسْتَغْفِرْلَنا ذُنُوبَنا اِنّا كُنّا خاطِئينَ
(برادران يوسف خطاب به پدرشان) گفتند: پدر! از خدا آمرزش گناهان ما را بخواه، كه ما خطاكار بوديم.
وقتى كه خبر سلامتى حضرت يوسف (عليه السلام) به پدر و برادرانش رسيد، آن ها پى به خطا و اشتباهاتشان بردند و در صدد جبران و توبه و استغفار برآمدند، به خدمت پدر رسيدند تا او را بين خود و خدايشان واسطه قرار دهند، به پدر متوسّل شدند تا او از خداوند بخواهد كه گناهانشان را ببخشايد، پدر در جواب فرزندانش گفت:
سَوْفَ اَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبّى اِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحيمُ(یوسف/98)
بزودى براى شما از پروردگارم آمرزش مى طلبم، كه او آمرزنده و مهربان است.
طبق اين آيه شريفه فرزندان خطاكار حضرت يعقوب (عليه السلام) به آن پيامبر عاليقدر متوسّل شدند و از او خواستند كه در درگاه الهى براى آن ها استغفار و طلب آمرزش كند. بنابراين، چه اشكالى دارد كه ما هم به پيامبر اسلام (ص) يا ائمّه معصومين (عليهم السلام)يا قرآن مجيد يا چيزهاى محترم ديگر، متوسّل شويم و از آن ها بخواهيم كه از خداوند حلّ مشكل ما را بخواهند؟!
2 ـ در آيه شريفه 64 سوره نساء مى خوانيم:
وَ مَآ أَرْسَلْنَا مِن رَّسُول إِلاَّ لِيُطَاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّـلَمُواْ أَنفُسَهُمْ جَآءُوكَ فَاسْتَغْفَرُواْ اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُواْ اللَّهَ تَوَّابًا رَّحيماً
ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر براى اين كه به فرمان خدا، از وى اطاعت شود. و اگر اين مخالفان، هنگامى كه به خود ستم مى كردند (و فرمان هاى خدا را زيرپا مى گذاردند) به نزد تو مى آمدند، و از خدا طلب آمرزش مى كردند، و پيامبر هم براى آن ها استغفار مى كرد، خدا را توبه پذير و مهربان مى يافتند
خداوند متعال، خود در اين آيه شريفه راه توسّل را به مردم تعليم مى دهد. وهّابى ها در مقابل اين دو آيه قرآن مجيد، كه صريحاً توسّل را تجويز مى كند، چه جوابى دارند؟
جالب است که بدانید خداوند متعال کسی را که توسل به پیامبر را که در اصل توسل به خدا است را انجام نمی دهد منافق می داند .
وَ إِذا قيلَ لَهُمْ تَعالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَ رَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَكْبِرُون (منافقون/5) هنگامى كه به آنان گفته شود: «بياييد تا رسول خدا براى شما استغفار كند!»، سرهاى خود را (از روى استهزا و كبر و غرور) تكان مىدهند و آنها را مىبينى كه از سخنان تو اعراض كرده و تكبر مىورزند
زماني که اعراض و رو گرداني از طلب استغفار از پيامبر را که در حقيقت طلب شفاعت از ايشان است خداوند علامت نفاق مي داند پس قطعا طلب نمودن اين مطلب و ممارست بر آن علامت ايمان خواهد بود.
آن ها كه جواب قانع كننده اى در برابر اين استدلال ها و آيات قرآن ندارند، مجبور شدند مقدارى از مواضع خود عدول نموده و توسّل به پيامبر (ص) را در زمان حياتش جايز بشمرند، ولى معتقدند كه توسّل به آن حضرت بعد از وفاتش جايز نمى باشد!
آن ها به لوازم اين سخن توجّه نكرده اند; زيرا معناى اين سخن طبق عقيده آن ها اين است كه شرك در حال حيات پيامبر جايز است، ولى بعد از رحلت آن حضرت جايز نمى باشد! و به تعبير ديگر، لازمه سخن آنان اين است كه شرك بر دو قسم است: 1. شرك مجاز و مباح! 2. شرك غيرمجاز و حرام!
آيا تا كنون هيچ دانشمندى چنين سخنى گفته است؟
آيا هيچ مسلمانى تا كنون شنيده است كه شرك مجاز هم وجود دارد؟
باطل بودن و غيرمجاز بودن شرك يك قانون كلّى عقلى است، كه هيچ استثنايى ندارد. وهّابى ها از نظر علمى جمعيّتى عقب مانده هستند و قابل مقايسه با ساير مذاهب اسلامى نمى باشند.
علاوه بر اين، مگر بعد از رحلت پيامبر (ص)چه چيزى از آن حضرت كم شده است؟ هر چند ممكن است جسم آن حضرت از بين برود، ولى بدون شك روح پس از جدايى از جسم، قوى تر و وسيع تر مى شود! قرآن مجيد در مورد شهدا حيات برزخى قائل است. در آيه 169 سوره آل عمران مى خوانيم:
وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلُوا فى سَبيلِ اللهِ اَمْواتاً بَلْ اَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ
(اى پيامبر!) هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدند، مردگانند! بلكه آنان زنده اند، و نزد پروردگارشان روزى داده مى شوند.
وقتى شهدا پس از مرگ زنده هستند و در نزد خداوند روزى مى خورند و طبق آيه بعد ناظر اعمال دوستان خويش در دنيا هستند، آيا پيامبر اسلام (ص) كه مقامى به مراتب بالاتر از شهداء دارد، پس از مرگ زندگى برزخى ندارد؟ بدون شك آن حضرت داراى حيات برزخى، در سطحى بالاتر از شهدا مى باشد. به همين جهت مسلمانان همه روز در پايان نماز به آن حضرت سلام مى دهند:
«اَلسَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا النَّبِىُّ وَ رَحْمَةُ اللهِ وَ بَرَكاتُهُ»
اگر آن حضرت زنده نيست، اين سلام خطاب به كيست؟ و معناى آن چيست؟
دليل که وهابیها بر تحريم شفاعت از آیات سورهای يونس/18 و الزمر/ 44 بود همانطور که در بالا ذکر شد .در جواب مي گوئيم :
اولا : در مورد آیه الزمر/ 44 کسانيکه از انبيا و ائمه معصومين عليهم السلام و صالحين طلب شفاعت مي کنند آنها را نمي پرستند بلکه از آنها مي خواهند که به اذن خداوند (همانطوري که قرآن ميفرمايد) شفيع او باشند . و همانطوري که ذکر شد اين عمل از قبل تولد رسول اکرم تا بعد از وفات ايشان بعنوان امري مطلوب ميان مؤمنين و اصحاب بزرگوار رسول خدا رايج بوده است بنابراين محمد بن عبدالوهاب و پيروانش با تحريم اين عمل الهي نه تنها خلاف قرآن و روايات نبوي عمل نموده اند بلکه عملا به صحابه رسول خدا نسبت کفر و شرک داده اند .
ثانيا :در مورد آیه يونس/18 تفسير وهابیها از اين آيه همانند بقيه نظراتش نه تنها مخالف با نظر علما و مفسرين اهل سنت است بلکه با شأن نزول آيه نيز نمي سازد . و از آنجائيکه امکان آوردن تمامي عبارات علماي اهل سنت نيست. بعنوان نمونه عبارت سیوطی از مفسرين اهل سنت را می آورم:
سيوطي مي گويد : ابي حاتم از عکرمه نقل کرده است که نضر بن حرث گفت زماني که روز قيامت شد بت لات و عزي مرا شفاعت مي کنند بعد از اين گفته او اين آيه نازل شد . (تـفسير الدر المنثور ـ جلال الدين سيوطي ـ ذيل آيه 18 سوره يونس)
قبل از شروع بحث همه دوستان را باز هم دعوت می کنم که در حوزه مباحث اصول عقاید به ویژه امامت بدون هیچ گونه سابقه فکری و جانب داری از این که مثلا خانواده ام شیعه هستند و اهل بیت را دوست می دارم و اینکه بغض نسبته به خلفا سه گانه دارم ، وارد بحث شوید . هرچه که در ذهن خود از این امور دارید پاک کنید و اینگونه باشید که بدون تعلقات مکتبی و خانودگی با فکری پاک شده از هر گونه تفکری در مورد جانشینی حضت رسول اکرم وارد بحث بشوید و کاری نداشته باشید علی ، ابوبکر ، عمر چه کسانی بودند و چه کرده اند یا اینکه امام صادق چه می گوید . تنها مطالبی را قبول کنید که بدوراز تعصب فرقه ای و جانب داری از شخصی خاص آن مطالبی را بپذرید که تنها با پیامبر دورنی شما سازگار است که همان عقل است آن گوهری که خداوند بارها در کتاب خود مورد تایید و تاکید قرار داده است .
تفکر شیعه
سیره پیغمبر اکرم گواه است که اگر ایشان برای مدت کوتاهی از شهر خارج می شدند برای خود جانشینی انتخاب می کرد تا در غیاب ایشان به زمام امور را به دست داشته باشد و به عنوان جانشیان ایشان به کارهای مربوط به ایشان بپردازد .
ایشان برای سپاهی که خود آن را همراهی نمی کرد بیش از یک فرمانده انتخاب می کرد تا اگر فرمانده اول به شهادت رسید ، نفر دومی باشد که رهبری سپاه را بر عهده بگیرد .
تاریخ زمان حضرت رسول شهادت می دهد که منافقان زیادی که کانون اصلی آنها در مدینه بود در اندیشه کودتا بودند و از هر فرصتی و به هر شکلی می خواستند به این مهم دست یابند . ایات زیادی از قران همانند ایات ابتدایی سوره بقره این منافقان را توصیف می کند و حتی مسجد ضراره به فرمان ایشان با خاک یکسان شد(السیره النبویه ج 2 ص 530) زیرا که به هر بهانه ای و از هر فرصتی و به هر شکلی می خواستند به خواسته خود دست یابند . در جنگهای زیادی منافقان باعث مشکل می شدند مانند جنگ با شامیان که حضرت رسول اسامه جوان را فرماندهی قرار داد و گروه منافق از همراهی اسامه سر باز زندند واز دستور پیغمبر نافرمانی کردند.
پیدایش گروهی با ادعای دروغین نبوت در اطراف مدینه که طبل نافرمانی و ارتداد می کوبیدند و مردم را به آیین و شریعت جدید فرا می خوانند و مردم هنوز کامل تربیت نشده آن زمان بسیار مستعد گمراهی از طرف این پیامبران دروغین بودند .
در زمان حضرت رسول دو قدرت آن موقع (حکومت پادشاهی شام و ایران ) منتظر فرصتی بودند که قدرت خود را تثبیت کنند و دیگر به حضرت رسول اجازه ندهند که تفکراتش فرا گیرتر شود تا برای دستگاههای حکومتی آنها مشکلی به وجود بیاورد . در مورد حکومت شام حتی در آخرین روزهای عمر خود حضرت رسول به فکر مقابله بود و سپاه اسامه را دستور به این امر داده بود که در جبران جنگ موته که مسلمانان از شامیان شکست خورده بودند به جبران آن شکست هر چه زود تر لشگر اسامه به سمت شام حرکت کند .
حال با این توضیحات مختصر سوال ما این است که چگونه پیامبری که سیره اواینگونه است که حتی برای چند روز نبود ایشان در مرکز حکومت خود برای خود جانشینی انتخاب می کند چگونه می شود که از این دنیا سفر ابدی داشته باشد بدون اینکه برای خود جانشینی انتخاب کند و این همه زحمتی که برای برپایی دین حق کرده است را بدون هیچ جانشینی رها کند ؟
نه تنها بدون جانشین بلکه برای امر به این مهمی حتی توصیه ای هم نداشته باشد و سفارشی نکند که بگوید مثلا بعد از من به صورت شورا جانشین برای من انتخاب کنید ؟
مدعیان پیروی از سنت !!! کجای سیره پیامبر اکرم می باشد که ایشان با اینکه به تعداد بار زیادی برای خود جانشین انتخاب کرده است با کسی مشورت کرده باشد . در انتخاب جانشین همیشه ایشان خودشان به تنهایی تصمیم می گرفتند و با کسی مشورت نمی کردند ؟
کدام عقل بدور از تعصب و جانب گرایی حاضر است بگوید که مردی که برای به پا داشتن آیینی سختیها و مشکلات طاقت فراسیی را بکشد و مردمانی را که در جهل و تاریکی فراوانی به سر می بردند را از بند آن همه گمراهی رها کند اما نه بطور کامل زیرا که نشانهای آن مردم جاهل عرب حتی تا آخرین روزهای زندگی پیامبر از اطرافیانش سر می زد وایشان می دانست به هر بهانه ای ممکن است این انسانهای جاهل گذشته و مردمان خو گرفته انسانیت امروز را اگر رها کند و برود در حالی که جانشینی برای خود انتخاب کرده باشد این مردمان به ریشهای تفکر عرب جاهلیت به علاوه منافقین و یهودیانی که در مدینه آن زمان به وفور بودند و مشرکان مکه و اطراف اکناف که که اسلام را تنها با زبان خود نه با دل خود قبول کرده بودند ، حاضرند همان کارهایی را بکنند که تا چند سال قبل در دوران جاهلیت خود انجام می دادند زیرا امیر بودن برای مرمان جاهل عرب یکی از بزرگترین شئون بود و برای رسیدن به این امر به هر کار که لازم بود دست می زدند .(برای فهم بیشتر مطلب دوستان را دعوت می کنم که تحقیقی در مورد اوضاع اعراب قبل از بعثت پیامبر اکرم انجام دهند)
دراین مطلب به برسی حدیث منزلت که یکی از قوتی ترین و متقن ترین دلایل امامت و ولایت حضرت علی (ع) است می پردازم
محمد بن اسماعيل بخاري در الصحيح البخاری مينويسد :
عَنْ سَعْدٍ قَالَ سَمِعْتُ إِبْرَاهِيمَ بْنَ سَعْدٍ عَنْ أَبِيهِ قَالَ قَالَ النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ لِعَلِيٍّ أَمَا تَرْضَى أَنْ تَكُونَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى . صحيح البخاري ، ج 4 - ص 208 .
رسول اكرم (ص) خطاب به حضرت على (ع)فرمود : آيا خرسند نيستى از اين كه منزلت تو در نزد من ، مساوى با منزلت هارون (ع)در نزد موسى (ع)باشد ؟
تواتر حديث منزلت :
این حدیث بسیار زیاد در صحاح سته تکرار شده است که تنها برخی منابع آن را می آورم :
صحيح البخاري ، ج 5 - ص 129 /صحيح مسلم ، ج 7 - ص 120 /صحيح مسلم ، ج 7 - ص 120 /صحيح مسلم ، ج 7 - ص 121 /صحيح مسلم ، ج 7 - ص 120 / سنن الترمذی ج 5 ص 302 تا 304 / سنن ابن ماجه ج 1 ص 208 / المستدرک علی الصحیحین ج 2 ص ص 337 و ....
حاكم حسكاني از بزرگان اهل سنت ، بعد از نقل حديث منزلت مينويسد :
اين همان حديث منزلت است كه استاد ما ابوحازم حافظ (درباره اش) مى گفت : من آن را به پنج هزار سند استخراج كرده ام . شواهد التنزيل - الحاكم الحسكاني - ج 1 - ص 195
آيا غير از اين حديث ، حديث ديگري در كتابهاي اهل سنت يافت ميشود كه پنج هزار سند داشته باشد ؟ پس در صحت سند اين روايت هيچ شك و شبههاي نيست . ابن حجر عسقلاني در تهذيب التهذيب ، شمس الدين ذهبي در تاريخ الإسلام و ... نوشتهاند :
از حريز بن عثمان شنيدم كه ميگفت : اين روايتي كه مردم از پيامبر نقل ميكنند كه به علي (ع)فرمود : "تو نسبت به من بمنزله هارون نسبت به موسي هستي " درست است ؛ ولي راوي اشتباه شنيده است . راوي ميگويد پرسيدم كه اصل روايت چگونه بوده است ؟ گفت : پيامبر فرموده : ياعلي ! دشمني تو با من ، همانند دشمني قارون با موسي است . وقتي از او سؤال ميكنند كه اين حديث را از كي شنيدهاي ؟ در جواب ميگويد : من ديدم كه وليد بن عبد الملك آن را بر بالاي منبر ميخواند . ((تاريخ بغداد - الخطيب البغدادي - ج 8 - ص 262 و تاريخ مدينة دمشق - ابن عساكر - ج 12 - ص 349 و تهذيب الكمال - المزي - ج 5 - ص 577 و تهذيب التهذيب - ابن حجر - ج 2 - ص 209 و تاريخ الإسلام - الذهبي - ج 10 - ص 122 و ...))
اينهائي كه با حديث منزلت که صحیحین بخاری و مسلم دیگر صحاح سته و آن را آورده اند . کسانی که با حدیث که سند به این محکمی دارد اين طوري بازي كردند، مشخص است كه اگر نام حضرت امير در قرآن آمده بود، با قرآن چه ميكردند؟ اين را عزيزان يك مقداري در مورد دقت كنند (برای مطالعه بیشتر به مطلب چرا نام امامن در قرآن نیامده است ؟مراجعه کنید) به راستي چه قدر امير المؤمنين (ع)مظلوم بوده است و چه دشمنان بي انصافي داشته است .
دلالت حديث منزلت
طبق اين روايت و به مقتضاى عموميتي كه پيامبر اسلام در جمله «بمنزلة هارون من موسي » به كار برده است ، هر مقامى را كه هارون نسبت به موسى داشته ، براى امير المؤمنين(ع) نسبت به پيغمبر (ص) ثابت مى كند ، و استثنا كردن مقام نبوت ، خود تأكيدي است قوي بر عموميت منزلت امير المؤمنين (ع).
منزلتهاي هارون
آنچه از آيات قرآن كريم استفاده ميشود ، منزلتهاي هارون نسبت به حضرت موسي ، به پنج امر خلاصه ميشود که برای تمامی این پنج امر در سیره پیامبر اکرم (ص) جریاناتی است که نشان می دهد که حضرت علی (ع) آنها را انجام داده است که در اینجا تنها به برخی فقط اشاره می شود که مطلب برای تحقیق خیلی بیش از این می باشد .
1- مقام وزارت
وزير كسى است كه امير را در انجام امور ياري ميكند و بار سنگين مسؤليتى را كه امير دارد بر دوش مى كشد ، و متصدى انجام آن مى شود . و هارون در زمان حضرت موسي همين مقام را داشته است ؛ چنانچه از قول حضرت موسي (ع)آمده است :
وَ اجْعَل لىِّ وَزِيرًا مِّنْ أَهْلىِ هَارُونَ أَخِى .(طه / 29)
و وزيرى از خاندانم براى من قرار ده ، برادرم هارون را .
وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ وَ جَعَلْنا مَعَهُ أَخاهُ هارُونَ وَزيراً .( فرقان / 35)
و ما به موسى كتاب (آسمانى) داديم و برادرش هارون را ياور او قرار داديم .
در سیره پیامبر اکرم (ص) از همان روزهای آغازین علنی تبلیغ رسالت خود در روز یوم الدار این نکته را گوش زد کرد و تا روزهای پایانی عمر خود در غدیر خم این امر که از جانب خدا بر گردن او بود به مردم گوشزد می کرد .
2- اصلاح امر
وَ وَاعَدْنَا مُوسىَ ثَلَاثِينَ لَيْلَةً وَ أَتْمَمْنَاهَا بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِيقَاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً وَ قَالَ مُوسىَ لِأَخِيهِ هَرُونَ اخْلُفْنىِ فىِ قَوْمِى وَ أَصْلِحْ وَ لَا تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِين . (الأعراف / 142)
و ما با موسى ، سى شب وعده گذاشتيم سپس آن را با ده شب ( ديگر ) تكميل نموديم به اين ترتيب ، ميعاد پروردگارش ( با او ) ، چهل شب تمام شد . و موسى به برادرش هارون گفت : « جانشين من در ميان قومم باش و (آنها) را اصلاح كن! و از روش مفسدان، پيروى منما » .
در جریان جنگ تبوك از جهات مختلف ، مخصوصاً طولانى شدن عدم حضور پيامبر (ص) و مسلمانان و دور بودن مسافت بين مدينه و تبوك ،با تمام جنگهايى كه در عصر پيامبر (ص) انجام شد تفاوت مى كرد و احتمال كودتاى منافقين مدينه و توطئه دشمنان خارج از مدينه نيز مى رفت. بدين جهت بايد در غياب پيامبر اسلام (ص) قوى ترين فرد از مسلمانان جايگزين آن حضرت شود و پايتخت اسلام را در برابر توطئه هاى احتمالى حفظ كند و آن شخص جز على (ع)كسى نبود.
3- اخوت و برادرى
هارُونَ أَخي . (طه / 30) هارون برادرم را وزیرم کن
از آن جايي كه برادرى هارون با موسى نسبى بود و پيامبر اسلام (ص)ميخواست تمامي مقامات هارون نسبت به حضرت موسي در حق امير المؤمنين (ع)تحقق يابد ، با امير المؤمنين (ع)عقد اخوت بست و او را برادر خود در دنيا و آخرت خطاب كرد ؛ چنانچه حاكم نيشابوري و بسياري ديگر از علماي اهل سنت نقل كردهاند :
عبد الله بن عمر گفت : چون پيغمبر به مدينه وارد شد ، بين اصحاب اخوت و برادرى بر قرار كرد ، پس على ( (ع)) با چشم گريان آمد ، گفت يا رسول الله اصحابت را برادر كردى ، و مرا با كسى برادر نكردى ، فرمود : " يا على ، تو در دنيا و آخرت برادر منى ".
((المستدرك - الحاكم النيسابوري - ج 3 - ص 14 و عمدة القاري - العيني - ج 2 - ص 147 و الاستيعاب - ابن عبد البر - ج 3 - ص 1098 و الجامع الصغير - جلال الدين السيوطي - ج 2 - ص 176 و تهذيب الكمال - المزي - ج 20 - ص 484 و ... .))
4- مقام پشتيباني
اشْدُدْ بِهِ أَزْري . (طه / 31) محکم کن به وسیله او پشت مرا
همان طوري كه حضرت موسى از خداوند درخواست كرد كه پشت او را به هارون محكم كند ، به مقتضاي اين حديث مقام پشتيبانى از حضرت خاتم براى امير المؤمنين عليهما السلام ثابت ميشود که در عمل و تاریخ صدر اسلام گواه این ویژگیها و درخشش بی مانند حضرت علی می باشد ، افتخاراتی که تنها منحصر به اوست که برای نمونه یاد آوری می کنم :
در جنگ خيبر افراد مختلفى براى فتح قلعه خيبر رفتند و نا اميد برگشتند تا اين كه پيامبر(ص) در يكى از شبها فرمود:«فردا پرچم را به مردى خواهم داد كه از مبارزه خسته نمى شود و به دشمن پشت نمى كند! خدا و رسول او را دوست می دارند و او نیز خدا و رسول را دوست می دارد و او یاور و پشتیبان مومنان است » و فردا علی را خواست و پرچم را به دست او داد .
یا در جنگ احد وقتی پيامبر(ص) را در ميدان جنگ مجروح شد، با صداى بلند فرياد زدند: «محمّد كشته شد!» عدّه زيادى، و طبق برخى روايات همه، با شنيدن اين سخن فرار كردند، ولى على(ع) كه به گفتار پيامبر(ص) مبنى بر پيروزى اسلام بر كفر ايمان داشت و لحظه اى در ايمان خويش ترديد نداشت، به اين سخن توجّهى نكرد و همچنان به نبرد تن به تن با دشمن ادامه داد! تا اين كه جسد سراسر مجروح پيامبر(ص) را يافت و همچون پروانه اى برگرد شمع وجود آن حضرت مى گشت و از فرستاده خدا دفاع مى كرد.
یا در جنگ احزاب هنگامى كه قهرمان بزرگ عرب، عمر و بن عبدود، موّفق به عبور از خندق شد، با صد اى بلند مبارز طلبيد، هيچ كس جز على (ع) به او پاسخ مثبت نداد، اين جريان سه بار تكرار شد و در هر دفعه جز على(ع) كسى بر نخواست.
5- شراكت در امر
وَ أَشْرِكْهُ فىِ أَمْرِى (طه / 32) و شریک کن او را در کار من
همان طوري كه هارون شريك كار موسى بود ، اين مقام به مقتضاى اين حديث و به نص صريح قرآن ؛ به جز در نبوت براى على (ع) ثابت ميشود و در سیره پیامبر بسیار داریم که در کارها پیامبر شراکت داشت از جمله آن در جریان لیله المبیت که به اختصار می آورم :
مشركان مكّه براى نابودى دين جوان و نو پاى اسلام در يك نقشه شيطانى و خطرناك، طرح ترور و قتل پيامبر اسلام(ص) را تصويب كردند. براى اين منظور و به جهت اين كه در آينده قبيله حضرت رسول(ص)نتوانند شخص خاصّى را به عنوان قصاص به قتل برسانند، قرار شد چهل شمشير زن قوىّ و شجاع، در يك شب تاريك به منزل آن حضرت هجوم برند و نقشه فوق را عملى سازند.خداوند به وسيله پيك وحى، پيامبرش را از اين توطئه خطرناك آگاه كرد. پيامبر(ص)براى رهايى از اين توطئه بايد خود به سوى مدينه هجرت كند، ولى براى اين كه دشمن متوجّه غيبت آن حضرت نشود، مى بايست شخصى شجاع و از خود گذشته و آماده مرگ در شب موعود در بستر پيامبر(ص) بيارامد. پيامبر(ص)، على(ع)را براى اين كار انتخاب كرد و این آیه در شان حضرت علی (ع) نازل شد :
وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَشْرى نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللهِ وَ اللهُ رَئُوفٌ بِالْعِبادِ «سوره بقره، آيه 207»
بعضى از مردم (با ايمان و فداكار، همچون على (ع) در «ليلة المبيت» به هنگام خفتن در جايگاه پيغمبر (ص) جان خود را به خاطر خشنودى خدا مى فروشند; و خداوند نسبت به بندگان مهربان است.
در نتيجه با اين حديث تمامي مقامات حضرت هارون ؛ جز مقام نبوت(آوردن شریعت جدید) ، براي امير المؤمنين (ع)نيز ثابت مي شود و امير المؤمنين ؛ وزير ، خليفه ، برادر ، پشتيبان و شريك در امر رسول خدا (ص)است .
تفکر مکتب خلفا : خوب با این حدیث متواتر و دلیل به این محکمی و روشن ،اهل سنت چه دلالی دارند که از این حدیث برداشت امامت حضرت علی (ع) را نمی کنند . برای اینکه دلیل خوبی از اهل سنت ارائه شود از کتاب عیانات که مولفش آن را در رد عقاید شیعه نوشته است می آورم از فصل 5 امامت و خلافت قسمت روایت منزلت :
رسول خدا (ص) طبق هميشه كه در هر غزوهاى فرماندهاى را به عنوان جانشين خود در مدينه مىگذاشت، در جريان اين غزوه «محمّدبنسلمه انصارى» را بر امارت مدينه گماشت و علي (رضي الله عنه) را نيز در ميان خانواده و عيال خويش به جانشينى گذاشت.. اين كار پیامبر (ص)، شباهت زيادى به اقدام ديگر او در جريان هجرتش از مكّه به مدينه دارد كه علي (رضي الله عنه) را براى استرداد امانت مردم در مكّه باقى گذاشت؛ در اينجا نيز او را در مدينه باقى گذاشت تا خانواده خود و خانواده پیامبر (ص) را در اين مدّت اداره كند.
علي (رضي الله عنه) نيز - همچون هميشه - امر پیامبر (ص) را به جاى آورد و در مدينه باقى ماند.. امّا در اين ميان، منافقانى كه از هر مسألهاى براى ايجاد ترديد و دودلى و نيز فسادانگيزى استفاده مىكردند و مىكوشيدند تا با سخنچينىها و با طرح گفتههاى ناروا، پيوندهاى بين افراد را بر هم بزنند، همين كه علي (رضي الله عنه) را در مدينه ديدند، تعجّب كردند و گفتند: چه شده كه پيامبر از على استفاده نكرده است؟! حكومت را هم به محمّدبن سلّمه سپرده است! پس على اينجا چه كار مىكند؟!.. بنابراين دست به پخش شايعه ديگرى زدند و گفتند: پيامبر، على را بدين دليل در مدينه باقى گذاشته است، چون على خود از اين جهاد و شركت در آن، اكراه داشته و خوددارى كرده است و لذا پيامبر - همانگونه كه به بهانهجويان ديگر اجازه معافيّت داد - بر او نيز آسان گرفت و اجازه داد تا در مدينه باقى بماند!.. بعضى هم گفتند: پيامبر خواسته او را از سر خود واكند! خواسته او را خفيف سازد و به همين دليل بين زنان و كودكان جا گذاشته است! اسلامشناسى، شريعتى، ص362
منطق این نویسنده را ببینید ، واقعا جای تاسف دارد که انسان چقدر می تواند متعصب و دگم اندیش باشد که حدیثی به این محکمی و روشن را چگونه توجیه می کند . این جریان که محمّدبنسلمه انصارى دروغی بیش نیست و چون می داند این حرف را نمی تواند از کتب تاریخی معتبر شیعه و سنی اثبات کند متوسل به کتاب دکتر شریعتی می شود که حتی خود دکتر شریعتی هم معتقد است که کتابهای اسلامی او بدون ایراد نیست لذا طی وصیتی به علامه محمد رضا حکیمی در خواست می کند که کتابهای او را بازبینی کند (برای دیدن وصیت دکتر علی شریعتی به استاد محمدرضا حکیمی اینجا را کلیک کنید) و در ضمن آنقدر مطلب واضح و روشن است که حتی نیازی به تاریخ نیست ، اینکه بگوییم پیامبر حضرت علی را جانشین خود در خانواده خود قرار داد امری بی فایده است چرا که مثل روز روشن است که حضرت علی نسبت به خانواده پیامبر اکرم چه جایگاهی دارد او پسر عمو و داماد پیامبر می باشد و فقط به خاطر اینکه بگوید علی جانشین من در خانواده من است این حرف را با این همه تکرار کرده است . حال اگر پیامبر این فرمایش را به این تواتر نمی زد آیا کسی پیدا می شد که نزدیکی حضرت علی را به پیامبر منکر شود . مورد دیگر اصلا چه ربطی به منافقین مدینه پیدا می کند آیا آنها قبل از این نمی دانستند که حضرت علی برادر پیامبر می باشند و تنها برداشت فرمایش پیامبر ، تاکیدی برای جانشینی در مقام خلافت حضرت علی (ع)بود که فتنه ها را بخواباند و این حدیث به غیر از جریان تبوک در مناسبتهای مختلف از زبان پیامبر تکرار شده است.
حديث ثقلین به تواتر در کتاب اهل سنت آمده است به طور مثال :
بزودي فرستاده پروردگارم مي آيد ، و من دعوت حق را اجابت مي کنم و همانا در ميان شما دو چيز سنگين و گرانبها بجاي مي گذارم ، آول آنها کتاب خدا است که در آن هدايت و نور است و دوم اهل بيتم ، شما را بخدا اهل بيتم را از ياد نبريد ، شما را به خدا اهل پيغمبر را فراموش نکنيد
منابع حديث : صحيح مسلم – باب قصائل علي – ج 5 – ص 122 ،صحيح ترمذي – ج5 – ص 2728 ، مستدرک حاکم – ج3 – ص 148 – مسند امام حنبل – ج3 – ص 17
من در ميا ن شما دو چيز گرانبها مي گذارم که يکي کتاب خداست و ديگري خاندان من و خانواده ام هستند . تا هنگامي که به آن دو چنگ بزنيد ، هرگز پس از من گمراه نخواهيد شد ، از انها جلو نيفتيد که بيچاره مي شويد و از انها عقي نيفتيد که بد بخت مي شويد. و به انها چيزي نياموزيد که آنان از شما داناترند.
صحيح ترمذي ج 5 ص 621-صحيح مسلم ج7 ص 123 –مستدرک حاکم – صحيح مسلم ج 7 ص123 – مسند حنبل ج3 ص 14-کنزالعمال ج1 ص 185 تا 187 – خصائص نصائي ج 15
هان ، من در ميان شما دو چيز سنگين و گرانبها باقي مي گذارم ، يکي کتاب خداي عز و جل است ، آن ريسمان الهي است که هر که آن را پيروي کند هدايت شده است و هرکه از آن جدا شود گمراه است و اهل بيتم ! من شما را نسبت به اهل بيتم سفارش مي کنم (و سه بار اين جمله را تکرار فرمود . ما گفتيم : اهل بيت چه کساني هستند ؟ زنانش ؟! گفت : نه به خدا قسم ، چرا که زن ممکن است ، مدت زماني با شوهرش باشد سپس او را طلاق دهد و به سوي پدر وقومش بازگردد ولي اهل بيتش ، اصل و ريشه و خانواده اشت هستند که پس از او صدقه بر آنان حرام شده است . صحيح مسلم ج 7 ص 123
تمسك به قرآن و تمسك به اهل بيت عصمت و طهارت بهترين راه براي ايجاد وحدت است.حديث ثقلين بهترين رهنمودي است براي ايجاد وحدت ميان امت اسلامي و جلوگيري از هر گونه تشتت ، به طوري كه در قرآن ولايت اهل بيت و محبت اهل بيت (سلام الله عليهم) اجر رسالت قرار گرفته است .
آقاي ابنتيميه در منهاج السنه، جلد7، صفحه317 وقتي به قضيه حديث ثقلين كه ميرسد ميگويد :
اشكال كار اين است كه اين حديث را فقط مسلم در صحيحش آورده، بخاري نياورده است
يعني اگر واقعا حديث واقعيت داشت بايد آقاي محمد بن اسماعيل بخاري هم آورده بود. البته اگر كسي كتاب منهاج السنه را ملاحظه كند خيلي از موارد وقتي ابنتيميه از ايراد اشكال وقتي عاجز ميماند در برابر سخنان محكم و متقن علامه حلي نميتواند مقاومت كند متوسل ميشود كه اين روايت در صحيحين يا در صحيح بخاري و مسلم نيست.
اولاً صحيحين تمام مسائل اسلامي رو نياوردهاند ؛ يعني اين طوري نيست كه بخاري و مسلم تمام رواياتي را كه مربوط به مسائل اعتقادي ، مباحث اخلاقي و احكام است همه را استيعاب كرده باشند
خود آقاي بخاري صراحت دارد و ميگويد:
من خيلي از احاديث صحيح را در اين كتابم نياوردم، فقط به خاطر اينكه كتابم طولاني نشود».
كتاب «تغليق التعليق»، ج5، ص420 تأليف آقاي ابنحجر عسقلانيه، متوفاي852، چاپ المكتب الاسلامي اردن.
نكته دوم : رواياتي را كه آورده در صحيح مسلم آمده ،نویسنده معتقد است كه اين روايت اجماعي است و در حد تواتره است. اتفاقاً خوشبختانه حديث ثقلين در صحيح مسلم آمده و اين دليل بر اين است كه حديث ثقلين حديث مجمعٌ عليه است.
حدیث ثقلین و دلالت بر ولایت اهل بیت
همچنين ابنتيميه ميگويند كه حالا اگر كه صحيح هم كه باشد از كجا دلالت بر امامت علي بن ابيطالب يا أئمه دارد ؟
منهاج السنه، ج7، ص317 ، مجموع فتاوي ،ج13، ص113، كتاب المغني قاضي عبدالجبار، ج20، ص191، تحفه اثناعشريه كه چاپ پاكستان بنده دارم، ص439،
در كتاب صحيح ترمذي كه بعضي معتقدند آقاي ترمذي شرط نقل روايتش بيش و سختتر از شرط مسلم وبخاري بوده ، اين تعبير رو به كار ميبرند:
إن أخذتم بهما لن تضلّوا
اگر شما به كتاب و عترت اخذ بكنيد قطعاً گمراه نخواهيد شد.
اين واژه «إن أخذتم بهما لن تضلوا» يعني گمراه نشدن جاودانگي را در روايت ، نبي مكرم منوط فرموده به أخذ از قرآن و اهل بيت.
واژه بعدی كه دلالت بر امامت اهل بيت ميكند و تبعيت مطلق از اهل بيت ميكند امر به اعتصام است :
لن تضلوا ان اعتصمتم كتاب الله و عترتي اهل بيتي
در ميان شما چيزي گذاشتهام كه اگر به اونها اعتصام بكنيد و به اونها تكيه بزنيد به هيچ وجه گمراه نخواهيد شد: كتاب خدا و عترت من؛ اهل بيت من.
مشخص است كه وقتي پيغمبر اكرم دستور ميدهد ما از قرآن و اهل بيت اخذ بكنيم ، «ان اخذتم لن تضلوا» دستور ميدهد به اونها تمسك كنيد، دستور ميدهد از اونها تبعيت كنيد، دستور ميدهد به آنها اعتصام بكنيد ، جز با امامت اهل بيت و ولايت تامه اهل بيت که عصمت را دار می باشند و انسان را به سازگاری می رسانند به هيچ وجه سازگاري ندارد.
نكته ديگري كه عزيزان توجه بكنند ، جمله نبي مكرم است كه
لايفترقان حتي يردا عليّ الحوض
اين دو از همديگر جدا نميشوند تا در حوض كوثر به من ملحق شوند.
«اين واژه لن يفترقا حتي يردا علي الحوض» ميخواهد چه را بفهماند ؟ همان گونهاي كه قرآن ، بدون قيد و شرط ، امام و هدايت و پيشواي ما است اهل بيت هم امام و پيشوا و الگوي مايند .
از همه اين ها بالاتر، در بعضي از اسانيد ، در همين سندهائي كه الآن عرض كردم ؛ مسند احمد، ج5، ص182 ، مجمع الزوائد، ج1، ص170 و مصادر ديگر ، پيغمبر اكرم از كتاب و سنت به جاي ثقلين تعبير ميكند به خليفتين . ميگويد :
من گمان ميكنم اينجا ديگه كوچكترين راه خدشه نيست
إنّي تاركٌ فيكم خليفتين كتاب الله حبلٌ ممدودٌ ما بين السماء و الارض و عترتي و اهل بيتي.
اين را هم آقاي هيثمي ميگويد : طبراني در معجم كبيرش آورده و رجالش همه ثقه هستند.
واژه خليفتين را ما ميخواهيم چطور معنا كنيم ؟ هر معنائي شما در كتاب هاي لغت يا در عرف مردم براي واژه خليفه داريد همان تعبير را شما در قرآن و عترت به كار ببريد ، در اينجا امامت و زعامت اهل بيت از حديث ثقلين كاملاً استفاده ميشود .
عصمت در حدیث ثقلین
در رابطه با اينكه ما عصمت را از اين حديث ثقلين برداشت می شود يا نه ؟ . پيغمبر اكرم ميفرمايد :
إني تاركٌ فيكم الثقلين كتاب الله و عترتي إن تمسكتم بهما لن تضلوا بعدي
دستور تمسك به قرآن واهل بيت داده و هيچ قيدي هم نياورده ، مثلاً ميتوانست قيد بياورد كه تمسك به اهل بيت كنيد اگر راست گفتند ، تمسك به اهل بيت كنيد اگر چنين بود. از نظر منطق؛ اگر يك عبارتي از يك حكيمي آمد و تقييد به قيدي نشد، استفاده اطلاق ميكنند . حديث ثقلين دلالت ميكند بر اينكه تمسك به كتاب و سنت به صورت مطلق من دون قيدٍ و شرطٍ واجب است. قطعاً اگر طاعت از يك فرد براي جامعه يا افرادي ؛ آنهم بدون قيدٍ و شرطٍ است، اگر چنانچه اين فرد داراي تقصيري باشد يا داراي خطأي باشد و سهوي باشد، خلاف لازم مياد چون پيغمبر اكرم كتاب و عترت را براي هدايت مردم راهنمائي كرد . اگر چناچه اهل بيت دچار سهو بشوند ، خطا و لغزش بشوند، نه تنها هدايت لازم نميآيد ؛ بلكه ــ نستجير بالله ــ ضلالت لازم ميآيد. خداوند در باره پيغمبر اكرم ميفرمايد :
ماينطق عن الهوي إن هو إلا وحي يوحي.
و اضافه بر اين ، نبي مكرم قسم ياد كرد، فرمود:
فوالذي نفسي بيده، ماخرج منّي إلا حق
قسم به خدائي كه جان من پيغمبر در قبضه يد اوست جز حق از من صادر نميشود.
كتاب مسند، ج2، ص164، ص192، مستدرك حاكم، ج1، ص106و دهها مصادر متعدد ديگر.
نكته دوم اين كه خداوند عالم عترت را عِدل ، همسنگ قرآن ، هموزن و همترازوي قرآن قرار داده است. از اين ما ميفهميم همان گونه كه قرآن كلام حق است ، هيچ لغزشي ، خطأي، نسياني ، سهوي در قرآن نيست ، كسي يا چيزي كه همسنگ قرآن قرار ميگيرد ، بايد اين شرائط را داشته باشد .
مؤيد اين مطلب عبارتي است كه آقاي فخر رازي در ذيل آيه شريفه « يا أيّها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم » ميگويد :
خداي عالم وقتي به صورت قاطع دستور مي دهد از يك فردي اطاعت كنيد، اون فرد بايد حتماً معصوم از خطا باشد .تفسير كبير فخر رازي،ج10،ص144.
حدیث ثقلین و مهدویت
حديثي كه واژه «لن يفترقا» يا « لن يتفرقا» دارد از نظر سند ، علماي اهل سنت اعتراف بر صحتش دارند . اين از نظر سند ،از نظر دلالت ، رسول گرامي بيان ميكند ، بيان رسول اكرم بياني است كه (ماينطق عن الهوي) بلكه (ان هو الا وحي يوحي) است
نبي مكرم كه ميفرمايد :
كتاب خدا قرآن و عترت من همواره با هم هستند و از هم جدا نميشوند .
اين نشان ميدهد مادامي كه انسان در كره زمين وجود دارد و قرآن بقاء و استمرار دارد ، يك نفر از اهل بيت هم در كنار قرآن بايد باشد . اگر چناچه قرآن باشد بدون اهل بيت لازم ميآيد ــ نستجير بالله ــ كذب سخن نبي مكرم است و پناه بر خدا از این نسبت به وجود پیامبر عظیم الشان
بعضي از بزرگان اهل سنت مثل علامه سمهودي در جواهر العقدين ، ص244 همين تعبير را دارد ، خيلي زيبا و عالي بيان كرده. ايشان ميفرمايد:
اين نشان ميدهد كه در تمام زمان ها فردي از اهل بيت هست كه مردم بر او تمسك كنند همون طوري كه قرآن در تمام زمان ها اين چنين است
كتاب الله و سنتي
در رابطه با كتاب الله و سنتي که اهل سنت زیاد بکار می برند همان طوري كه آقاي ابنتيميه و دوستانش در خيلي از قضايا ميگويند كه اين روايت چون در صحيح بخاري و مسلم نيامده است، پس اعتبار ندارد ، ما همين رابه خودشون بر ميگردانيم و ميگوييم : آيا كتاب الله و سنتي در صحيح بخاري و مسلم آمده ؟ خير نيامده . آيا حديث كتاب الله و سنتي در ساير صحاح سته آمده ؟ سنن نسائي آمده ؟ سنن ابنماجه آمده ؟ سنن ابيداوود آمده ؟ آيا صحيح ترمذي آمده ؟ قطعا نيامده است. اين خودش نشانگر آن است كه از ديدگاه مؤلفان صحاح سته حديث (كتاب الله و سنتي) جايگاه معتبري نداشت.
فقط در كتاب موطأ مالك آمده و آن هم به صورت مرفوع و منقطع . يعني سند به نبي مكرم متصل نشده و همه ميدانند كه حديث مرفوع و حديثي كه منقطع باشد يكي از سلسله سند او ذكر نشده باشد ، قابل استناد نيست . حاكم نيشابوري بزرگان علم رجال اهل سنت اين روايت رو آورده در مستدرك و اشاره ميكند در جلد1، ص93 با اين تعبير:
ذكر الإعتصام بالسنة في هذه الخطبة غريبٌ
اينهائي كه نقل كردند كه (كتاب الله و سنتي) اين خيلي غريب است .
خب حديث غريب، آن هم به صورت مطلق حائز درجه اعتبار نيست . اين روايت در مسند اقاي احمد بن حنبل نيز نيامده، آقاي احمد ميگويد : هر روايتي كه در مسند من نيامد ، بدانيد كه اون روايت صحيح نيست .
ابنحجر هيثمي در كتابي كه در ردّ عقائد شيعه نوشته ، يك تعبير خيلي زيبائي دارد و ميگويد :
در حديث ثقلين كه نبي مكرم ما تحريك و تشويق فرموده كه تمسك كنيم به اهل بيت، اين اشاره است كه وجود اهل بيتي كه اهليت براي تمسك دارد تا قيام قيامت از صفحه گيتي برداشته نميشود همان گونهاي كه كتاب عزيز خدا هم اين چنين است، و لذا اهل بيت موجب امنيت اهل زمين هستند.
الصواعق المحرقه، ج2، ص442 چاپ عربستان
دودمان بنياميه اين حديث را جعل كردند تا بتوانند مردم را از اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام منصرف كنند ، مردم را از اهل بيت جدا كنند ، مردم را نگذارند كه دَرِ خانه اهل البيت بروند ، نگذارند مردم ازمكتب اهل بيت سخنان اصيل اسلامي و معارف زلال اهل ديني را فرا بگيرند .
مشخص است كه اين روايت قابل اعتماد نبوده كه اين ها همه از او اعراض كردهاند و گر نه هيچ دليلي نداشت كه مثلاً مسلم كه (كتاب الله و عترتي) رو آورده اگر از ديدگاه ايشان صحيح ميبود ، اين رو ميآورد. يا جناب احمد بن حنبل با اسانيد متعدد و صحيح (كتاب الله و عترتي) را آورده ، (كتاب الله و سنتي) رو نياورده ، تصريح هم دارد كه اگر روايتي در مسند من نيافتيد بدانيد اين روايت صحيح نيست و همچنين ساير صحاح سته ، نياوردند. اين خودش نشانگر آن است كه از ديدگاه مؤلفان صحاح سته حديث (كتاب الله و سنتي) جايگاه معتبري نداشت.
اين كه (كتاب الله و سنتي) بر فرض اينكه صحيح هم باشد ، منافات با (كتاب الله و عترتي) ندارد ؛ چون عترت پيغمبر جز سنت پيغمبر چيز ديگري را بيان نميكند . آقاي عمر بن الخطاب در اون آخرين لحظاتي كه از دنيا ميرفت به ابنعباس كه به عيادت او رفته بود ، اين عبارت را گفت:
أما إن أحراهم إن وليها أن يحملهم على كتاب الله وسنة نبيهم صاحبك - يعني عليا
ابنعباس! در ميان صحابه تنها كسي كه شايستگي دارد، اگر ولايت امر را به عهده بگيرد مردم را به كتاب خدا و سنت پيغمبر وادار كند، فاميل تو و رفيق تو علي بن ابيطالب است،
تاريخ مدينه المنوره، ج3، ص883
در اين زمينه ما روايات متعددي داريم در منابع اهل سنت كه آقا امير المؤمنين (ع)هم وارث سنت پيغمبر بود و تنها كسي بود كه طبق اعتراف جناب عمر بن الخطاب كه مردم را وادار ميكند به عمل به سنت پيغمبر، همان طوري كه غير علي اين طوري بود ، فرزندان او اين طوري هستند . دشمنان اهل بيت ــ چه دودمان بني اميه و چه دودمان بني العباس ــ نهايت تلاش را كردند كه از ائمه نقطه ضعف بگيرند . اگر توانستند از اين دوازده امام دودمان بني اميه يك عمل مكروه خلاف سنت پيغمبر ثبت كرده باشند ، بنده از كلّ حرفم برميگرديم . ائمه عليهم السلام كلاً بحثشان در اين است كه گفتار ما گفتار پيغمبر است و ما سخني جز گفتار پيغمبر نداريم
مرحوم كليني در كافي روايات متعددي در اين زمينه نقل ميكند كه از قتيبه ميگويد :
مردي از امام صادق پرسيد، حضرت جواب داد، بعد مسائل متعددي براي سائل اين سؤال پيش آمد كه اين سخنان را حضرت از پيش خودشون پاسخ ميدهند يا اينكه نه ، اين سنت پيغمبر است ؟ حضرت فرمودند: هرچه سخن ما براي شما بيان ميكنيم، حكمي از احكام الهي را ميگوئيم چيزي را كه رأي شخصي خودمان باشد براي شما بيان نميكنيم،
كتاب كافي، ج1، ص58
جناب احمد بن حنبل در فضائل الصحابه ، ج2 ، ص663 كه نقل ميكند از نبي مكرم صلي الله عليه و آله و سلم كه فرمود :
اي علي ! تو وارث من هستي . حضرت امير سؤال كرد : من چه چيزي از تو ارث ميبرم؟ حضرت فرمود: آنچه را كه انبياء گذشته براي اولياء خود به جاي گذاشتند همان را هم من براي تو ارث ميگذارم و آن عبارتست از كتاب الهي و سنت پيغمبر .
اين روايت را علاوه بر احمد حنبل ، ابن مغازلي در المناقب ، ص42، ح65 و آقاي حاكم نيشابوري در مستدرك ، ج3 ، ص136 و آقاي ابنعساكر در تايخ دمشق ، ج21، ص415، ج42، ص53 و جناب خوارزمي در مناقب ، ص152 نقل ميكنند .
با توجه به اينكه سنت پيغمبر يك قرن بعد از رحلت آن بزرگوار تدوين و جمعآوري شد، آيا اين قابل توجيه است كه پيغمبر فرموده باشد (كتاب الله و سنتي) و حال آنكه سنت آن حضرت در زمان ايشان پراكنده باشد و يك قرن بعد سنت تدوين بشود. اين چگونه قابل توجيه است؟
خلفاء مخصوصاً جناب ابوبكر بعد از اينكه خلافت رو به دست گرفتند و مانع نقل حديث شدند و احاديثي كه بوده همه را آتش زدند، من گمان نميكنم هيچ منصف حتي غير منصفين از اهل سنت هم اين رو انكار كرده باشند. جناب ذهبي در تذكرة الحفّاظ، ج1، ص5 و جناب دكتر صبحي صالح در كتاب علوم الحديث، ص30 ايشان به عنوان يكي امر قطعي و مسلّم ميگويد:
إنّ ابابكر جمع احاديث النبي في كتاب فبلغ عددها خمس مائة حديث ثمّ دعا بنار فأحرقها
جناب ابوبكر پس از اينكه خلافت را به دست گرفت تمام احاديث پيغمبر رو جمع كرد و بعد آتشي رو فراهم كرد تمام اين احاديث رو كه عددش به پانصد روايت ميرسيد همه را آتش زد.
يا در بعضي از مصادر اهل سنت آمده از قول امّالمؤمنين عايشه، ميگويد:
جناب عايشه ميگويد پدرم تمام احاديث پيغمبر رو جمع كرد و تا صبح با نگراني به سر برد. وقتي صبح شد به من گفت: دخترم اين احاديث رو بيار. احاديث رو بردم كه آمارش پانصد تا بيشتر نبود، اينها را همه را آتش زد. كتاب السنة الشريفه، ص264 و الإعتصام بحبل الله المتين، ج1، ص30
و همچنين دستور دادند كه هيچ كسي حق ندارد سنت پيغمبر و احاديث او را نقل كند. و روايات متعددي داريم بر اينكه جناب خليفه دوم هم افراد رو تهديد ميكرد بر خودداري از نقل احاديث. كتاب اخبار مدينه منوره، ج3،ص800 را ببينند كه جناب ابنكثير دمشقي سلفي هم از قول ابوحريره نقل ميكند كه ابوحريره ميگفت: جناب عمر به من گفت:
لتتركنّ الحديث عن رسول الله و لألحقنّك بارض دوس
سخن از پيغمبر و حديث پيغمبر رو بايد كنار بگذاري وگرنه تو را تبعيد ميكنم به همان منطقهاي كه از آنجا آمده بودي، منطقه دوس.
و افراد ديگري متعدد اين رو نقل ميكنند كه خود جناب ابوحريره بارها ميگفت:
لقد حدّثتكم باحاديث لو حدثتكم بزمن عمَر لضربني بالدرّة.
اگر چنانچه من در زمان عمَر روايتي از پيغمبر نقل ميكردم با شلاق و تازيانه مرا ميزد،
كتاب جامع بيان العلم ابنعبدالبر،ج2، ص121 ، البداية و النهاية، ج8،ص107 ، تذكرة الحفّاظ ذهبي، ج1،ص7.
شما ببينيد در اين قضايا كار به كجا رسيد. كار به جائي رسيد كه مردم حتي نماز پيغمبر را كه نزديك بيست سال و اندي ديده بودند، در طول اين سي سال، بيست و پنج سال فراموش كردند حتي نمازي كه پيغمبر در مرأي و منظر مردم ميخواندند. روايتي كه در صحيح بخاري آمده است، اين ديگر روايتي نيست كه بگوئيم احتياج به بررسي سند دارد، كه از آقاي مكرّب از عمران بن حصين نقل ميكند:
صلّي مع علي بالبصرة فقال: ذكّرنا هذا الرجل صلاةً كنّا نصلّيها مع رسول الله
وقتي كه علي در بصره نماز خواند صحابهاي كه در نماز حضرت شركت كرده بودند گقتند: نماز علي يادآور نماز پيغمبر بود، اين نماز همان نمازي است كه پيغمبر ميخواند.
كتاب صحيح بخاري، ج1، ص200، ح784 - كتاب صحيح مسلم، ج2، ص8 و در اين چاپ جديد ص169، ح393(باب اثبات التكبير من كتاب الصلاة)
جالب اينجاست جناب آقاي شافعي، رئيس شافعي مذهبها در كتاب الأمّ، ج1، ص 208 نقل ميكند از وهب بن كيسان، ميگويد:
كلّ سنن رسول الله قد غُيّرت حتي الصلاة.
تمام سنت پيغمبر دستخوش تغيير شد حتي نماز.
اين سنتي كه آقايان ميفرمايند: (كتاب الله و سنتي) آيا وجود خارجي دارد؟ بعد از نبي مكرم با اين سنت پيغمبر چه شد؟ اين روايات چه پيامي دارند و چه بياني دارند؟ و اين قضيه به همين شكل ادامه داشت تا زمان آقاي عمر بن عبدالعزيز خليفه اموي تقريباً تا آخر قرن دوم هجري نزديك سال 98 هجري، ايشان به فكر افتاد بر اينكه اين سنت پيغمبر كه فراموش شد و اين خسارت سنگين و ضربه بزرگي است بر جامعه اسلامي و كه دستور داد سنت پيغمبر را بنويسند ولي اينكه آيا اين دستور عمل شد يا نه؟ اين ديگر قابل تأمل است. جناب سيوطي كه از استوانههاي علمي اهل سنت است، در كتاب تدريب الراوي، ج1، ص40 ميفرمايد:
ابتداء تدوين الحديث وقع علي رأس المائة في خلافة عمر بن عبدالعزيز بأمره
در رأس سال 100 هجري اين تدوين حديث و كتابت حديث و سنت پيغمبر آغاز شد.
و همچنين در صفحه90، جلد اول ميفرمايد:
فكتب عمر بن عبدالعزيز الي الآفاق يقول: انظروا حديث رسول الله فاجمعوه
ببينيد احاديث پيغمبر در نزد چه كساني است اونها را جمع كنيد.
در روايت ديگري ميگويد: من ميترسم از اينكه احاديث و روايات پيغمبر دستخوش تغيير و به فراموشي سپرده شود و ايشان دستور داد كه اين قضيه را بنويسند، ميگويد: دستور دادند كه جناب آقاي زهري متوفاي 124هجري اين احاديث پيغمبر را بنويسد، كه جناب آقاي ابنحجر عسقلاني ــ اين را آقايان دقت كنند ــ كه از اركان علمي اهل سنت است در كتاب تهذيب التهذيب، ج9، ص449 در ترجمه آقاي محمد بن شهاب زهري ميفرمايد:
لميدوّن هذا العلم أحد قبل تدوين زهري
قبل از اينكه آقاي زهري اقدام كند براي تدوين سنت، احدي در اين زمينه اقدام نكرد.
جناب دارمي در سننش، ج1، ص92، ح410 از قول جناب زهري ميگويد:
قال الزهري: كنّا نكره كتابة العلم حتي أكرهنا عليه السلطان
اصلاً ما با توجه به آنچه كه سنت خلفاء بوده نوشتن علم و سنت پيغمبر را كراهت داشتيم، علاقه نداشتيم تا از طرف حكومت ما را وادار كردند كه اين روايات پيغمبر نوشته بشود.
وقتي روي يك فنري فشار ميآيد، هرچه اين فشار بيشتر باشد دست كه برميداريم جهش اين فنر بيشتر خواهد بود. شما ببينيد، نزديك 90 يا 100 يا 120 سال مردم را جلوگيري كردند از نقل حديث. نقل حديث شده بود جرم نابخشودني. يك دفعه دست از روي اين فنر برداشتند، مردم شروع كردند به حديث روي آوردن. وقتي كه به حديث روي آوردند، شما اين را ملاحظه بفرمائيد، هر كسي از جايش پا شد و شروع كرد به نقل حديث. جناب آقاي بخاري محمد بن اسماعيل متوفاي 256هجري، صاحب كتاب صحيح كه ايشان ميگويد: من اين كتاب صحيحم را از ميان ششصد هزار روايت انتخاب كردم. نميدانم عزيزان اين آمر رو توجه دارند يا نه؟ آمار والله تكاندهنده است. كه آقايان ميفرمايند: اين كتاب صحيح بخاري با حذف مكرّراتش، 2761روايت بيشتر ندارد. 2761روايت تمام احاديث بخاري است با حذف مكررات و ميگويد: من اين رو از ميان ششصد هزار روايت انتخاب كردم. علاقه مندان ميتوانند تاريخ بغداد خطيب بغدادي،ج2، ص8، شماره424 و ارشاد الساري، ج1، ص50 و جامع الأصول آقاي جزري، ج1، ص109 مراجعه كنند.
اين مشخص كننده اين است كه: اولاً بعد از تصدي جناب ابوبكر و بعد از او آقاي عمر، بعد آقاي عثمان از نقل حديث و سنت پيغمبر ممانعت كردند. بعد از نزديك نود و اندي سال شروع كردند احاديث را نوشتن. به قول معروف هر كسي كه ننهاش خانهاش راه نميداد ميآمد و بازار حديث سازي به راه ميانداخت، كارخانه توليد حديث تأسيس ميكرد. و اين باعث ميشود كه آقاي بخاري بيايد 2761 روايتش را از بين ششصد هزار گزينش كند. او هم كه گزينش كرده با اين همه روايات غير صحيح، روايات اسرائيليات، رواياتي كه جسارت به نبي مكرم، تفضيل انبياء بر پيغمبر، پيغمبر ميآمد در مسجد با حالت جنابت نماز ميخواند، بعد وسط نماز ميرفت غسل ميكرد و دوباره ميآمد. با توجه به اين، ما اين سؤال را از داريم؛ ميفرمائيد: (كتاب الله و سنتي)، در اين حدود يك قرن، مردم به كدام سنت عمل ميكردند، اين تاريخ سنت است.
ما در قرآن مُنزل كه شك و شبههاي در آن نيست كه قرآن (بيانٌ للناس و هديً و موْعظةً للمتقين) است و براي مردم آمده، (ونزلنا عليك الكتاب تبياناً لكل شيء)، نحل، آيه89 و آلعمران، آيه138. (ولا رطبٍ و لا يابسٍ إلا في كتابٍ مبينٍ)، انعام، آيه59.
خداي عالم صراحت دارد در سوره نحل، آيه44 ميفرمايد:
و انزلنا اليك الذكر لتبين للناس ما نزّل اليهم لعلهم يتفكرون.
اين اولاً تو دهني است به اونهائي كه ميگويند: ما بدون روايت اهل بيت و بدون احاديث پيغمبر و سنت ميتوانيم از قرآن استفاده كنيم، قرآن براي ما كفايت ميكند، حسبنا كتاب الله سر ميدهند، در حقيقت از مصاديق (نؤمن ببعض الكتاب و نكفر ببعض الكتاب) است. اين آيه خيلي واضح و روشني است كه پيغمبر قرآن را براي تو نازل كرديم تا اين آيات ما را براي مردم بيان كنيد، آنچه كه براي مردم نازل ميشود تو مبين ما نزّل اليهم هستي، شايد فكر و انديشه اينها به كار بيفتد.
باز در همين سوره، آيه64 ميفرمايد:
وَ ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ إِلاَّ لِتُبَيِّنَ لَهُمُ الَّذِي اخْتَلَفُوا فيهِ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (64)
ما قرآن را بر تو نازل نكرديم مگر براى اينكه آنچه را در آن اختلاف دارند، براى آنها روشن كنى؛ و(اين قرآن) مايه هدايت و رحمت است براى قومى كه ايمان مىآورند
پيغمبر اكرم به امير المؤمنين (ع)فرمود:
يا علي أنت تبين لأمّتي ما اختلفوا فيه بعدي
اي علي تو بعد از من مبيّن امت هستي.
حاكم نيشابوري، در مستدرك، ج3، ص122 ميفرمايد:
هذا حديث صحيح علي شرط الشيخين
شرط بخاري و مسلم در اين هست.
علم امامت و حدیث ثقلین
هم قران چيز گرانقدر و نفيس است و هم اهل بيت، چرا؟ زيرا هم كتاب وهم اهل بيت معدن علوم لدنّي الهي هستند . يعني همانطوري كه قرآن نشأت گرفته از علم لدنّي حق است، علوم اهل بيت هم نشأت گرفته از علوم لدنّي خداي عالم است. هر دو مشتمل بر اسرار جاودانه است و حكمتهاي خيلي بلند و احكام شرعيه است.
آيه مباهله چه ارتباطى با مسأله ولايت و رهبرى حضرت على (ع) دارد؟
آيه مباهله
فَمَنْ حـاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مـا جـائَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعـالَوْا نَدْعُ أَبْنـائَنـا وَأَبْنـاءَكُمْ وَنِسـائَنـا وَنِسـاءَكُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللهِ عَلَى الْكـاذِبينَ «سوره آل عمران، آيه 61»
هر گاه بعد از علم و دانشى كه (درباره مسيح) به تو رسيده، (باز) كسانى با تو به محاجّه و ستيز بر خيزند، به آنها بگو: بيائيد ما فرزندان خود را دعوت كنيم، شما هم فرزندان خود را; ما زنان خويش را دعوت نمائيم، شما هم زنان خود را; ما از نفوس خود دعوت كنيم، شما هم از نفوس خود; آنگاه مباهله كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم!
مباهله يعنى چه؟
هر گاه دو نفر بعد از بحث هاى منطقى و استدلالهاى عقلى و برهانهاى روشن، نتوانستند يكديگر را قانع كنند، در اينجا هر كدام در حقّ ديگرى نفرين مى كند و چنين مى گويد: «اگر من بر حق هستم و تو خلاف مى گويى به مجازات الهى گرفتار شوى» و ديگرى هم همين را تكرار مى كند. به چنين كارى با حصول شرائطش «مباهله» مى گويند.
مباهله آخرين حربه
آيات 35 تا 60 سوره آل عمران پيرامون حضرت عيساى مسيح(ع) سخن مى گويد. در اين بيست و شش آيه، از تولّد حضرت عيسى(ع)، مقامات آن حضرت، شخصيّت مادرش، فضايل حضرت مريم(عليها السلام)، گفتگوى او با فرشتگان، مائده آسمانى، و مسائل ديگر بحث شده است. خداوند پس از اين بحث طولانى درباره حضرت عيسى(ع) به پيامبر اسلام(ص) مى فرمايد كه اگر مسيحيان پس از بيان همه اين امور و بحث هاى مستدلّ و منطقى باز هم زير بار نرفتند و اسلام را نپذيرفتند، راه متفاوت ديگرى در برخود با آنها انتخاب كن، با آنها مباهله كن، تا حق روشن شود.
آيا مباهله انجام شد؟
طبق آنچه در تاريخ آمده، پيامبر (ص) جريان مباهله و چگونگى آن را با مسيحيان نجران در ميان گذاشت و روزى را جهت انجام مباهله معيّن كرد. اُسقف اعظم مسيحيان ـ كه بالاترين مقام مذهبى مسيحيان است ـ به آنها گفت:
«براى مباهله آماده گرديد، و در روز موعود حاضر شويد، اگر پيامبر اسلام در روز مباهله با اصحاب و ياران سرشناس و شخصيّت هاى معروف مسلمانان آمد، با او مباهله كنيد; امّا اگر به منظور مباهله با زن و بچّه آمد، از مباهله با او خود دارى كنيد. چرا؟ چون در صورت اوّل معلوم مى شود در نبوّت خود صادق نيست و در اين صورت مغلوب مى شود، ولى در صورت دوم معلوم مى شود كه با خداوند ارتباطى دارد كه با توكّل بر او به ميدان آمده است.»
روز موعود فرا رسيد، مسيحيان مشاهده كردند كه پيامبر اسلام(ص)دست دو پسر بچّه، حسن و حسين(عليهم السلام) را گرفته و به همراه على و فاطمه(عليهم السلام)مى آيد. اسقف اعظم مسيحيان وقتى اين صحنه را مشاهده كرد گفت:
«من صورتهايى مى بينم كه اگر دعا كنند حتماً به هدف اجابت مى رسد و همه شما نابود مى شويد. از مباهله خود دارى كنيد و به مسلمانها اعلان كنيد كه حاضريم به صورت يك اقلّيّت سالم در كنار شما زندگى كنيم و ماليات لازم را نيز مى پردازيم.»
جریان مباهله در روایات اهل سنت
آنچه که مسلم می باشد در مورد آیه مباهله که اکثر کتب روایی اهل سنت همان خمسه طیبه تنها در این جریان حضور داشتند اما برای اینکه باز اطمینانی برای دوستان باشد نمونه ای از این روایات را معتبر ترین کتاب اهل سنت صحیح مسلم می آوریم و به قول معروف مشت نمونه خروار می باشد :
به نقل از سعد بن ابى وقاص نقل شده است: سعد مى گويد: به ملاقات معاويه رفتم، معاويه گفت: شنيده ام كه تو على را لعن نمى كنى! چرا علىّ بن ابى طالب را سبّ و ناسزا نمى گوئى؟ {اين جمله نهايت مظلوميّت حضرت على(ع) و اوج كينه و دشمنى بنى اميّه نسبت به آن حضرت را مى رساند. آنها آنقدر كثيف و خبيث بودند كه سبّ و لعن على را با اين كه آن حضرت نزد همه مسلمانان لا اقل به عنوان خليفه چهارم مورد قبول بود، آن قدر رواج دادند كه حتّى اگر كسى اين كار را نمى كرد مورد مؤاخذه قرار مى گرفت! تعجّب از بعضى برادران اهل سنّت است كه از بنى اميّه و در رأس آنها معاويه با چنين جناياتى دفاع مى كنند و از اين ام الخبائث به «مولاى ما معاويه!» نام مى برند!}
سعد در پاسخ خطاب به معاويه گفت: من سه جمله از پيامبر اسلام(ص)درباره على(ع) شنيده ام كه مانع اجابت تقاضاى تو مى شود:
الف ـ هنگامى كه پيامبر(ص)عازم جنگ تبوك بود و على را به عنوان جانشين خود در مدينه تعيين كرد، على از آن حضرت پرسيد: چرا مرا در مدينه مى گذاريد و به همراه خود به جنگ نمى بريد؟ حضرت فرمود:
«آيا راضى نيستى كه نسبت تو به من همچون نسبت هارون به موسى باشد; همانگونه كه هارون برادر و جانشين موسى بود، تو هم برادر و جانشين من هستى.»
ب ـ در جنگ خيبر افراد مختلفى براى فتح قلعه خيبر رفتند و نا اميد برگشتند تا اين كه پيامبر(ص)در يكى از شبها فرمود:
«فردا پرچم را به مردى خواهم داد كه از مبارزه خسته نمى شود و به دشمن پشت نمى كند!»
ج ـ در داستان مباهله، پيامبر(ص)به همراه على، فاطمه، حسن و حسين(عليهم السلام) به اسقبال مسيحيان نجران رفت و آماده مباهله شد.
سعد پس از بيان مطالب فوق به معاويه گفت: معاويه! آيا با اين فضائلى كه از پيامبر(ص)در مورد على شنيده ام مى توانم او را لعن كنم؟!
معاويه ساكت شد و از گفته خود پشيمان گشت. صحيح مسلم، جلد 4، صفحه 187، حديث 32
«ابنائنا»، «نسائنا» و «انفسنا» كيانند؟
در اين كه منظور از «نسائنا» تنها دختر پيامبر اكرم(ص) حضرت فاطمه زهرا(عليها السلام)است، ظاهراً هيچ اختلافى بين ما و برادران اهل سنت وجود ندارد، همانگونه كه علماء شيعه و اهل سنّت بالاتّفاق «ابنائنا» را به حسن و حسين(عليهما السلام) تفسير كرده اند و در اين نكته كه امام حسن و امام حسين(عليهما السلام)، مشمول ابنائنا هستند اختلاف نظرى ندارند. بنابر اين محور اصلى و مركزى بحث پيرامون تفسير «انفسنا» مى باشد، بدين جهت لازم است بحث بيشترى پيرامون اين جمله داشته باشيم.
آيه مباهله چه ارتباطى با مسأله ولايت و رهبرى حضرت على (ع) دارد؟
همانگونه كه در روایات شیعه و سنی آمده است منظور از «أنفسنا» در آيه مباهله، شخص حضرت على(ع) است زیرا انسان هیچگاه خودش را دعوت نمی کند . اين كه پيامبر(ص)، على(ع) را جان خود خوانده، و او را «نفس» خويش خطاب كرده است ، اما آيا معناى حقيقى مراد است، يا تنزيل مقامى منظور است؟
بدون شك معناى حقيقى منظور نيست; يعنى «على» پيامبر نيست! بلكه منظور اين است كه على(ع) در فضائل و كمالات و مقامات همچون پيامبر(ص)است، در شجاعت و رشادت و شهامت و تقوا و ايثار و خلاصه تمام كمالات و مقامات مانند پيامبر اسلام(ص) است. نتيجه اين كه على(ع) در مقامات و كمالات نازل منزله پيامبر(ص) و همطزاز اوست.
با توجّه به اين مطلب اگر قرار باشد پس از پيامبر(ص) خليفه و جانشينى براى آن حضرت از سوى خداوند انتصاب شود يا امّت اسلامى كسى را براى اين منظور انتخاب كنند، آيا نبايد شخصى را انتخاب كنند كه همطراز پيامبر، يا در مرحله بعد از آن حضرت باشد؟ آيا نبايد شخصى منتخب مردم يا منصوب الهى باشد كه در فضائل و كمالات، مخصوصاً تقوا و عصمت، همچون پيامبر اسلام(ص) باشد؟ و اگر با وجود چنين شخصى، اشخاص ديگرى انتخاب شوند، آيا عقل چنين كارى را قبيح و زشت نمى شمرد؟
أَفَمَن يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَن يُتَّبَعَ أَمَّن لاَّ يَهِدِّيَ إِلاَّ أَن يُهْدَى فَمَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ (یونس / 35)
آيا كسى كه هدايت به حق مىكند براى پيروى شايسته تر است يا آن كس كه خود هدايت نمىشود مگر هدايتش كنند، شما را چه مىشود؟ چگونه داورى مىكنيد؟
علامه حلی در منهاج الکرامه می فرماید :
((این آیه روشن ترین و قوی ترین دلیل است بر امامت حضرت علی (ع) زیرا خداوند در این آیه حضرت را نفس رسول خدا قرار داده ، البته اینکه بگوییم حضرت علی (ع) خود پیامبر و عین رسول خدا است محال است ، وقتی اتحاد و عینیت محال باشد ، مساوی بودن باقی می ماند ، وقتی آن حضرت مساوی رسول خدا باشد و از طرفی می دانیم رسول خدا دارای ولایت عامه است ، پس کسی که مساوی اوست نیز همین ولایت را دارد . ضمنا اگر قرار بود افراد دیگری غیر از عزیزانی که همراه پیامبر بودند با آن عزیزان در فضیلت و کمال مساوی باشند یا آنکه افراد دیگر برتر و بالاتر از اینها باشند ، خداوند به رسولش امر می فرمود آنها را برای مستجاب شدن دعایش با خود همراه ببرد چون رسول خدا نیازمند بودند به افرادی که از همه بالاتر و در پیشگاه خدا محبوب تر هستند تا دعای آنها حتما به اجابت برسد .)) قادتنا / ج3 / ص 59
بنابراين، از انطباق جمله «انفسنا» به شخص «علىّ بن ابى طالب(ع)» مى توان پلى به سوى ولايت و امامت زد و بدين وسيله ولايت را ثابت كرد .
پروردگارا ! ما را قدردان نعمت بى بديل و بزرگ ولايت اهل البيت(عليهم السلام)، قرار ده و لطف و عنايت آن بزرگواران را در دنيا، و شفاعتشان را در عُقبى، شامل حالمان بگردان.
تفسير آيه با شواهد عقلی
با تفكّر و تعمّق و دقّت در خود آيه شريفه و بدون كمك گرفتن از امور ديگر، پاسخ همه سؤالات روشن مى شود; به شرط آن كه منصفانه و به دور از تعصّب قضاوت كنيم; زيرا:
اوّلا : آيه مورد بحث، آيه 67 سوره مائده است و مى دانيم كه سوره مائده آخرين سوره، يا از آخرين سوره هايى است كه بر پيامبر اكرم(ص) نازل گشته است. يعنى اين آيه در سال دهم بعثت، در آخرين سال زندگى آن حضرت، و بعد از 23 سال تبليغ پيامبر اكرم(ص) نازل شده است.
سؤال : چه چيزى پس از 23 سال و تا آخرين سالهاى عمر پيامبر(ص)هنوز بطور رسمى مطرح نشده است؟ آيا اين مسأله مهم مربوط به نماز است، در حالى كه مسلمانان بيش از 20 سال نماز مى خواندند؟ آيا مربوط به روزه است، در حالى كه روزه پس از هجرت واجب شد و قريب به 13 سال از تشريع آن مى گذشت؟ آيا مربوط به تشريع جهاد است، جهادى كه از سال دوم هجرت شروع شده بود؟ آيا در رابطه با حجّ است؟
پاسخ : نه! انصاف اين است كه مربوط به هيچ يك از امور مذكور نيست! بايد ديد كه بعد از 23 سال زحمت طاقت فرساى پيامبر(ص)، چه مسأله مهمّى بر زمين مانده است؟
ثانياً : از آيه شريفه استفاده مى شود كه اين مأموريّت پيامبر(ص) بقدرى مهم و خطير است كه همسنگ و همطراز نبوّت است. احتمالاتى كه برخى از دانشمندان داده اند و امورى كه در سطور قبل به آن اشاره شد هر چند مهم هستند، ولى هيچ يك از آنها همطراز رسالت و نبوّت نمى باشد. بايد بينديشيم كه چه امر مهمّى كه همطراز رسالت است پس از 23 سال هنوز انجام نشده است؟
ثالثاً : ويژگى ديگر اين مأموريّت اين است كه عدّه اى با آن مخالفت مى كنند و مخالفت آنها بقدرى جدّى و شديد است كه حاضرند پيامبر اسلام(ص) را از سر راه بردارند، مسلمانان كه با نماز و روزه و حجّ و جهاد و مانند آن مخالفتى نداشته اند، پس حتماً اين مأموريّت، يك مسأله سياسى است و عدّه اى براى مخالفت با آن، كمر به مبارزه بسته اند و حاضرند در اين راه در مقابل پيامبر اسلام(ص) هم بايستند!
هنگامى كه تمام اين جهات را نظر مى گيريم و بيطرفانه و منصفانه بر روى آن مطالعه مى كنيم و بدور از تعصّب و لجاجت به قضاوت مى نشينيم، به چيزى جز مسأله ولايت و جانشينى پيامبر اكرم(ص)، كه در غدير خم به صورت رسمى مطرح شد نمى رسيم. چيزى كه پيامبر اسلام(ص) تا سال آخر عمر شريفش بطور رسمى آن را بيان نكرده بود و همسنگ و همطراز رسالت و نبوّت خاتم الانبياء بود و عدّه زيادى براى مبارزه با آن هم قسم شده بودند و خداوند براى حفظ پيامبر(ص) در اجراى اين مأموريّت تضمين داده بود، همان مسأله مهم و سرنوشت ساز جانشينى پيامبر بود، زيرا هر چند پيامبر اكرم(ص) مسأله ولايت على(ع) را بارها مطرح كرده بود ولى به صورت رسمى و در حضور مسلمانان سراسر جهان بيان نشده بود; بدين جهت، اين مأموريّت عظيم و بزرگ به هنگام بازگشت آن حضرت از حجّة الوداع و در صحراى غديرخم به بهترين شكلى انجام شد و پيامبر(ص) با معرفى على(ع) به عنوان جانشين خويش، رسالتش را تكميل كرد.
تطبيق نشانه هاى سه گانه بر مسأله ولايت
مسأله جانشينى و ولايت اميرالمؤمنين(ع) با نشانه هاى سه گانه اى كه در آيه تبليغ آمده است كاملا انطباق دارد; زيرا
اوّلا : همان طور كه گذشت پيامبر(ص) در طول عمر مباركش هيچگاه مسأله خلافت و جانشينى پس از خويش را بطور رسمى و در اين مقياس وسيع مطرح نكرده بود و اين مسأله، تنها مسأله مهمّى بود كه تا آخرين سالهاى عمر پيامبر اسلام(ص) زمين مانده بود.
ثانياً : در بين مسائل مختلف اسلامى، هيچ مسأله اى در حدّ و شأن نبوّت و همطراز و همسنگ آن و ادامه دهنده مسير نبوّت نمى باشد، بلكه مقام امامت است كه همرديف مقام نبّوت، و امام است كه انجام دهنده وظايف محوّله بر پيامبر است.
ثالثاً : از زمان طرح مسئله امامت و ولايت اميرمؤمنان، مخالفتهاى متعدّدى بروز داده شد; حتّى در همان صحراى غدير، اولین مخالفا حارث بن نعمان فهری بود که با تحریک دیگران جرئت به مخالفت آشکارا کرد و با رسول خدا به مجادله پرداخت که این آیات 1و2 سوره معارج نازل شد :
سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ * لِّلْكَافِرينَ لَيْسَ لَهُ دَافِعٌ. تقاضا كنندهاى تقاضاى عذابى كرد كه واقع شد*اين عذاب مخصوص كافران است، و هيچكس نمىتواند آن را دفع كند.
سؤال : شايد منظور از مسأله مهمّى كه در اين آيه مطرح شده، خطر دو دشمن بزرگ اسلام و مسلمين، يهود و نصارى، است كه همواره در مقابل اسلام مى ايستادند و مانعى براى مسلمانان و پيشرفت اسلام محسوب مى شدند. در اين صورت آيا آيه ربطى به ولايت دارد؟
پاسخ : كسى كه كمترين آشنايى با تاريخ اسلام داشته باشد مى داند كه مسأله يهوديان و مسيحيان در سال دهم هجرت حل شده بود و طومار قبائل مختلف يهود، بنى قريظه، بنى النّضير، بنى قينقاع، يهوديان خيبر، و ساير يهوديان و نصارى، درهم پيچيده شده بود و همه آنها يا تسليم مسلمانان شده و يا مجبور به هجرت گشته بودند; بنابراين، طبق آنچه در آيه 41 سوره مائده آمده است، ترس و بيم پيامبر(ص) از مسلمانان و ايمان آورندگان بود، نه از بيگانگان از اسلام!
تفسير آيه تبليغ در سايه روايات
عدّه زيادى از محدّثان صدر اسلام معتقدند كه آيه فوق در شأن اميرمؤمنان على(ع)نازل شده است . بين مفسّران اهل سنّت نيز عدّه اى روايت مربوط به ولايت اميرمؤمنان(ع)را نقل كرده اند، كه مى توان به آقاى «سيوطى» در «الدّرّ المنثور، جلد دوم، صفحه 298» و «ابوالحسن واحدى نيشابورى» در «اسباب النّزول، صفحه 150» و «شيخ محمّد عبده» در «المنار، جلد ششم، صفحه 120» و «فخر رازى» در «تفسير كبير» و ساير تفاسير اشاره كرد. در اين جا براى نمونه فقط قسمتى از كلام فخر رازى را نقل مى كنيم. او، كه در ميان مفسّران اهل سنّت بى نظير است و تفسير قوى و مشروحى دارد و انسانى هوشيار و عالم است (هر چند تعصّب زيادى نيز دارد، كه بعضاً حجابى براى او شده است) پس از بيان نُه احتمال در تفسير آيه فوق، ولايت اميرمؤمنان را به عنوان دهمين احتمال مطرح مى سازد.
متن كلام فخر رازى در الّتفسير الكبير، جلد 11، صفحه 49 به شرح زير است:
نزلت الآية فى فضل علي بن ابيطالب ولما نزلت هذه الآية أخذ بيده و قال: من كنت مولاه فعلي مولاه اللّهم وال من والاه وعاد من عاداه، فلقيه عمر فقال: هنيئاً لك يا بن أبي طالب! أصبحت مولاي ومولى كل مؤمن و مؤمنة.
اين آيه در مورد علىّ بن ابى طالب نازل شده است. هنگامى كه اين آيه شريفه نازل شد، پيامبر اكرم(ص)دست على(ع) را گرفت (و بلند كرد) و فرمود: «هر كس كه من مولاى او هستم پس اين على هم مولى و رهبر اوست. پروردگارا ! كسانى كه ولايت على را پذيرفته اند دوست بدار و كسانى كه با او به دشمنى برخاسته اند، دشمن بدار!» سپس عمر با على(ع) ملاقات كرد و به آن حضرت عرض كرد: «اى فرزند ابوطالب! اين فضيلت و مقام بر تو مبارك باشد. تو از امروز مولا و رهبر من و همه مردان و زنان مسلمان شدى!»
ارتباط اين آيه با قبل و بعد از آن چگونه است؟
بعضى از مفسّران براى كناره گيرى از واقعيّتى كه در اين آيه نهفته است، به عذر ديگرى متوسّل شده و آن اين كه سياق آيات قبل و بعد، كه درباره اهل كتاب است، تناسبى با مسأله ولايت و خلافت و امامت ندارد، اين دوگانگى با بلاغت و فصاحت قرآن سازگار نيست.
پاسخ : تمام كسانى كه با چگونگى جمع آورى آيات قرآن آشنا هستند مى دانند كه آيات قرآن تدريجاً و به مناسبتهاى مختلف نازل شده است، به همين دليل بسيار مى شود كه يك سوره درباره مسائل مختلفى سخن مى گويد، بخشى از آن درباره فلان «غزوه» است، بخشى ديگر درباره فلان «حكم و تشريع» اسلامى است، بخشى با «منافقين» سخن مى گويد، و بخشى با «مؤمنين»; مثلا اگر سوره نور را مورد توجّه قرار دهيم، مى بينيم بخشهاى مختلفى دارد كه هر كدام ناظر به مطلبى است، از «توحيد» و «معاد» گرفته تا اجراى «حدّ زنا» و داستان «اِفْك» و مسائل مربوط به «منافقين» و «حجاب» و غير اينها (ساير سوره هاى طولانى قرآن نيز كم و بيش چنين است) هر چند در ميان مجموعه اجزاء يك سوره، پيوند كلّى و عام وجود دارد.
دليل اين تنوّع محتواى سوره همان است كه گفته شد: قرآن تدريجاً و بر حسب نيازها و ضرورتها و در وقايع مختلف نازل شده است، و هرگز به شكل يك كتاب كلاسيك نيست كه موضوع واحدى را، كه از پيش تعيين شده، دنبال كند.
برگرفته از کتاب آیات ولایت آیت الله العظمی مکارم شیرازی
آيه تطهير
إِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً «سوره احزاب ، آيه 33»
خداوند فقط مىخواهد پليدى و گناه را از شما اهلبيت دور كند و كاملا شما را پاك سازد.
بررسی کلمه به کلمه آیه
1 ـ «إِنَّمـا» ـ اين كلمه، كه معناى فارسى آن واژه «فقط» مى باشد، براى حصر و انحصار است. از اين كلمه معلوم مى شود كه در اين آيه شريفه چيزى وجود دارد كه براى همه مسلمانها نيست و گرنه نبايد از اين كلمه استفاده مى شد.
2 ـ «يُريدُ اللهُ; خداوند اراده مى كند»
منظور از اراده خداوند در اين آيه چيست؟ آيا مراد اراده تشريعى است، يا اراده تكوينى منظور است؟
اراده تشريعى: اراده تشريعى به معناى فرمان و دستورات الهى و به تعبير ديگر همان واجبات و محرّمات است. آيه 185 سوره بقره، يكى از آياتى است كه اراده الهى در آن به معناى اراده تشريعى است.
اراده تكوينى: اراده تكوينى به معناى آفرينش و خلقت است; اراده تكوينى خداوند همان اراده آفرينش و خلقت چيزى يا كسى مى باشد. نمونه اين اراده الهيّه، در آيه 82 سوره ياسين آمده است. خداوند متعال در اين آيه شريفه مى فرمايد:
إِنَّما أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ
فرمان او چنين است كه هر گاه چيزى را اراده كند، تنها به آن مى گويد: «موجود باش!» آن نيز بى درنگ موجود مى شود!.
بدون شك منظور اراده تكوينيه است; زيرا دستور به پاكى و تقوا مخصوص اهل البيت نيست، بلكه اين دستور عام است و شامل همه مسلمانان مى شود در حالى كه ـ همانطور كه قبلا گفتيم ـ مقتضاى «انّما» اين است كه چيز تازه اى به اهل البيت(عليهم السلام)اختصاص داده شده كه شامل همه مسلمانان نمى شود.
سؤال : آيا نيروى عصمت كه در معصومين(عليهم السلام) است جنبه اجبارى دارد؟
پاسخ : محال بر دو قسم است: 1 . محال عقلى 2 . محال عادى.
«محال عقلى» آن است كه چيزى از نظر وقوع محال باشد، مثل اين كه در لحظه واحد هم شب باشد و هم روز، اين عقلا محال است. يا كتابى كه شما مطالعه مى كنيد، در لحظه واحد هم 400 صفحه داشته باشد و هم 500 صفحه! اين نيز عقلا محال است; زيرا جمع بين نقيضين عقلا محال است. امّا گاهى انجام و وقوع چيزى عقلا امكان دارد، ولى عادتاً انجام نمى شود; مثل اين كه هيچ انسان عاقلى حاضر نمى شود بصورت لخت مادر زاد در كوچه و خيابان ظاهر شود. اين مسأله عقلا امكان پذير است، ولى عادتاً محال است. بنابر اين نسبت به اين مسأله، همه مردم عاقل عصمت دارند، مردم در اين مورد داراى عصمت جزيى هستند، زيرا عقل و شعور آنها، اجازه ارتكا به چنين عملى كه قُبح و زشتى آن براى همه روشن است را به آنها نمى دهد، پس همه انسانها در مقابل بعضى گناهان و كارها عصمت جزيى دارند. اگر قدمى بالاتر نهيم برخى از مردم را خواهيم يافت كه در مقابل برخى ديگر از گناهان عصمت جزيى دارند و عادتاً محال است آن را انجام دهند; مثل اين كه محال است كه يك روحانى معروف و سرشناس، در روز بيست و يكم ماه مبارك رمضان، و در داخل محراب مسجد و بر روى سجاده نماز و در جلوى چشم همه مردم شراب بنوشد
امّا معصومين(عليهم السلام) در مقابل تمام گناهان وخطاها معصومند، يعنى هر چند از نظر عقلى براى آنها هم امكان عصيان و نافرمانى وجود دارد، ولى عادتاً انجام چنين كارى بر آنها محال است; چون عقل و تقوا و معرفت و علم و دانش آنها نسبت به تمام گناهان و معاصى، مثل علم و دانش مردم معمولى نسبت به لخت مادر زاد بيرون آمدن از خانه است، همانگونه كه مردم عادى در برابر اين گناه «معصومند»، ائمّه معصومين(عليهم السلام) نيز در مقابل تمامى گناهان داراى مقام عصمت هستند; يعنى عادتاً محال است گناه كنند; هر چند عقلا اين كار امكان پذير است.
«و كذلك اوحينا اليك روحا من امرنا ما كنت تدرى ما الكتاب و لا الايمان و لكن جعلناه نورا نهدى به من نشاء من عبادنا» (شورى / 52)
ما همچنين وحى كرديم بسوى تو روحى را از امر خود، كه قبل از آن از حقيقت كتاب و اسرار عالم آفرينش، و از معارف الهيه علم و اطلاعى نداشتى! ما اين روح را نورى قرار داده ايم كه بوسيله آن هر كدام از بندگان شايسته خود را كه بخواهيم هدايت مىكنيم.
3 . «الرِّجس» ـ منظور از رجس چيست؟
رجس به معناى پليدى است; گاه بر پليديهاى ظاهرى مادّى اطلاق مى شود و گاه در پليديهاى معنوى استعمال مى شود و گاه در هر دو به كار مى رود، همانگونه كه راغب در مفردات به اين مطلب تصريح كرده است.
الف ـ پليدى معنوى: در آيه 125 سوره توبه مى خوانيم:
وَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ وَمـَاتُوا وَهُمْ كـافِروُن
وامّا آنها كه در دلهايشان بيمارى است، پليدى بر پليديشان افزوده; و از دنيا رفتند در حالى كه كافر بودند
ب ـ پليدى ظاهرى: در آيه 145 سوره انعام مى خوانيم:
قُلْ لاَ أَجِدُ فِى مَآ اُوحِيَ إِلَىَّ مُحَرَّماً عَلَى طـَاعِم يَطْعَمُهُ إِلاّ أَنْ يَكُونَ مَيْتَةً أَوْ دَماً مَسْفُوحاً أَوْ لَحْمَ خِنْزير فَاِنَّهُ رِجْسٌ...
(اى پيامبر ما!) بگو: «در آنچه بر من وحى شده، هيچ غذاى حرامى نمى يابم، به جز اين كه مردار باشد، يا خونى كه (از بدن حيوان) بيرون ريخته، يا گوشت خوك باشد، كه اينها همه پليد هستند...
ج ـ پليدى معنوى و ظاهرى : رجس در آيه 90 سوره مائده در هر دو معنى به كار رفته است; در اين آيه مى خوانيم:
يـا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَيسِرُ وَالاَْنْصـابُ وَاْلاَزْ لامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيطـانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ
اى كسانى كه ايمان آورده ايد! شراب و قمار و بتها و از لام (=نوعى بخت آزمايى) پليد و از عمل شيطان است، از آنها دورى كنيد تا رستگار شويد!.
«اهل البيت» چه كسانى هستند؟
نظريّات مختلفى ارائه شده است; به چهار نمونه اشاره می شود .
1-- نظریه اول :تنها همسران پيامبر اسلام را شامل آیه می دانند .
2- نظریه دوم : شخص پیامبر و پنج تن و همسران پيامبر
3 ـ نظریه سوم : برخى از مفسّران، «اهل البيت» را به ساكنين مكّه مكرّمه تفسير كرده اند.
4 ـ نظريه چهارم: كه نظريّه تمام علماى شيعه است که خمسه طیبه اهل بیت می باشند .
دلایل اشتباه بودن سه نظریه اول :
دلیل اول: ضمایر
در آيات قبل از آيه تطهير، 25 ضمير يا فعل آمده كه همگى مؤنّث است و بعد از آيه تطهير نيز دو ضمير و فعل وجود دارد كه آن هم مؤنّث است، ولى تمام ضميرها و فعلهاى آيه تطيهر، كه در وسط اين 27 ضمير وفعلهاى مؤنث قرار گرفته، مذكّر مى باشد، يا ضميرى است كه به مذكّر و مؤنّث، هر دو، برمى گردد و خلاصه ضماير مخصوص مؤنّث نيست
اگر منظور از آيه تطهير هم، همسران پيامبر(ص) بود، چرا خطاب آيه عوض شد و ضميرهاى مخصوص مؤنّث بكار برده نشد؟
دلیل دوم: توجّه به شرح و تفسير آيه تطهير، اهل البيت بايد داراى ويژگى عصمت مطلقه باشند، كدام يك از دانشمندان و مفسّران شيعه يا سنّى، براى همسران پيامبر عصمت قائل شده است؟ اشتباهات زیاد همسران پیامبر مثل جنگ جمل یا آیات سوره تحریم
دلیل سوم : روايات زيادى از طرق شيعه و اهل سنّت نقل شده است که تنها خمسه طیبه در زیر عبای یمانی بودندو حتی ام سلمه همسر پیامبر بر آنها وارد نشد . برای نمونه :
هان ، من در ميان شما دو چيز سنگين و گرانبها باقي مي گذارم ، يکي کتاب خداي عز و جل است ، آن ريسمان الهي است که هر که آن را پيروي کند هدايت شده است و هرکه از آن جدا شود گمراه است و اهل بيتم ! من شما را نسبت به اهل بيتم سفارش مي کنم (و سه بار اين جمله را تکرار فرمود . ما گفتيم : اهل بيت چه کساني هستند ؟ زنانش ؟! گفت : نه به خدا قسم ، چرا که زن ممکن است ، مدت زماني با شوهرش باشد سپس او را طلاق دهد و به سوي پدر وقومش بازگردد ولي اهل بيتش ، اصل و ريشه و خانواده اشت هستند که پس از او صدقه بر آنان حرام شده است . صحيح مسلم ج 7 ص 123
قوی ترین دلیل به منحصر بودن اهل بیت در خمسه طیبه
وَأْمُرْ أَهْلَكَ بِالصَّلَاةِ وَاصْطَبِرْ عَلَيْهَا طه/132
و خانواده خود را به نماز دستور ده و بر انجام آن شكيبا باش
پيامبر هشت ماه پى در پى هر روز برای پنج نماز بر در خانه علی می رفت و این جمله را می فرمود:(طبق روایت اهل سنت)
اَلصَّلاةَ يـا أَهْلَ الْبَيْتِ. «إِنَّمـا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتَ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً»
دلیل دیگر که علامه امینی در الغدیر اورده اند جریان سد ابواب است.
سوالات پیرامون بحث
سؤال دوم : حدّاكثر چيزى كه آيه تطهير دلالت بر آن دارد، عصمت اهل البيت، يعنى على، فاطمه، حسن و حسين(عليهم السلام) و در رأس آنها پيامبر(ص) است، ولى آيه فوق هيچ ارتباطى به مسأله ولايت و امامت ندارد؟
پاسخ : اگر مقام عصمت براى اهل البيت(عليهم السلام) ثابت شود، امامت هم همراه آن است; زيرا همانگونه كه گذشت، امام مطاع بى قيد و شرط است و اطاعت از امام بدون هيچ قيد و شرطى بر همه واجب است و اطاعت بى قيد و شرط براى غير معصوم ممكن نيست، پس امام بايد معصوم باشد. و از سوى ديگر اگر قرار شود امامى انتصاب يا انتخاب شود، با وجود معصوم نبايد به سراغ غير معصوم رفت.
سؤال سوم : در قبل گفته شد كه اختلاف ضميرهاى آيه تطهير با آيات قبل و بعد آن، كه در مورد زنان پيامبر(ص) نازل شده است، سبب مى شود كه مخاطب آيه تطهير اشخاصى ديگر غير از همسران پيامبر باشند، در حالى كه شبيه اين اختلاف ضميرها را در داستان فرزند دار شدن حضرت ابراهيم(عليه السلام) در كهولت سن داريم، ولى در عين حال همسر آن حضرت هم مخاطب آيه هست. در آيه 73 سوره هود مى خوانيم:
قـالُوا أَتَعْجَبينَ مِنْ أَمْرِ اللهِ رَحْمَتُ اللهِ و بَرَكـاتُهُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ إِنَّهُ حَمِيدٌ مَجِيدٌ
(فرشتگان) گفتند: «آيا از فرمان خدا تعجّب مى كنى؟! اين رحمت خدا و بركاتش بر شما خانواده است; چرا كه او ستوده و والاست.
طبق اين آيه، همسر حضرت ابراهيم مخاطب ضمير مذكّر «عليكم» مى باشد.
پاسخ : مخاطب جمله «اتعجبين» فقط همسر ابراهيم است، بدين جهت فعل بصورت مفرد مخاطب مؤنّث آمده است، ولى مخاطب «عليكم» تمام خانواده حضرت ابراهيم، از زن و مرد است، در حالى كه مخاطب آيه تطهير، طبق ادلّه اى كه گذشت، زنان پيامبر نمى توانند باشند، نه مستقلا و نه در كنار پنج تن آل عبا.
سؤال چهارم : اگر مخاطب آيه تطهير فقط پنج تن آل عبا(عليهم السلام) هستند، پس چرا اين آيه در لابه لاى آيات مربوط به همسران پيامبر قرار گرفته است؟
پاسخ : همانگونه كه علاّمه طباطبائى و ديگران فرموده اند، آيات قرآن همگى با هم نازل نشده است، حتّى گاهى جمله هاى يك آيه نيز يك مرتبه نازل نمى گشت. بلكه آيات قرآن بر حسب نيازها و حوادث نازل مى شد; بنابر اين، امكان دارد كه داستان زنان پيامبر(ص) در برهه اى از زمان مطرح شده باشد و به دنبال آن آيات مربوطه نازل گشته باشد و پس از مدّتى داستان اصحاب كساء و تقاضاى پيامبر اسلام(ص) مبنى بر تطهير اهل البيت مطرح و به دنبال آن آيه تطهير نازل شده باشد و سپس آيات ديگر متناسب با ظروف خاصّ و حوادث مخصوصى نازل شده باشد. بنابر اين، لازم نيست تمام آيات قرآن پيوند خاصّى با يكديگر داشته باشند.
سؤال پنجم : فلسفه اين كار چه بوده است؟ چرا پيامبر اكرم(ص) آنها را به زير پارچه برد و آن جمله زيبا را در مورد اهل البيت خويش فرمود؟ چرا به امّ سلمه و عايشه اجازه نداد به زير آن پارچه بروند؟
جواب : هدف پيامبر(ص) از اين تشريفات و ريزه كاريها، جدا سازى است. حضرت مى خواهد اهل البيت را بشكلى معرّفى كند كه هيچ گونه اشكالتراشى امكان پذير نباشد و كمترين ابهام و اجمالى باقى نماند، تا ديگران در آن زمان و زمانهاى بعد دانسته يا ندانسته، اهل البيت را به اشخاص و افراد ديگرى تطبيق ندهند. پس از اين ماجرا هر روز بعد از اذان صبح و قبل از اقامه نماز جماعت جلوى خانه على و فاطمه مى ايستاد و اين جمله را تكرار مى كرد:
اَلصَّلاةَ يـا أَهْلَ الْبَيْتِ. «إِنَّمـا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتَ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً»
لزوم امام معصوم در جامعه
آيا اگر اين امام نيز خود جايز الخطا و مبتلى به معصيت و گناه و در فكر و انديشه مانند ساير افراد جامعه دچار هزاران خطا و اشتباه گردد و يا نيز مانند آنان بوالهوس و شهوتران باشد، مىتواند با اينحال در بين افراد صلح دهد، اختلافات آنان را رفع كند حق هر ذى حقى را به او برساند و جلوى تعديات را بگيرد و تمام افراد را قوه حيات و نيروى زندگى بخشد، به هر كس به اندازه استعداد و نياز او از معارف و حقائق تعليم كند، موارد خطا و اشتباه آنان را هر يك به نوبه خود در سلوك راه خدا و رسيدن به مقصد كمال بيان كند؟حاشا و كلا!
مناظره هشام بن حكم با عمرو بن عبيد
گفتم: آيا چشم دارى؟
گفت: اى فرزند اين چه سئوالى است؟تو مىبينى من چشم دارم ديگر چگونه از آن سئوال مىكنى؟
گفتم: مسئله من همين بود كه سئوال كردم آيا پاسخ مىدهى؟
گفت:اى فرزند سئوال كن و اگر چه اين سئوال تو احمقانه است!
گفتم: جواب مرا بگو
گفت: سئوال كن
گفتم: آيا چشم دارى؟
گفت: بلى
گفتم: با چشمت چه مىكنى؟
گفت: با آن رنگها و اشخاص را مىبينم
گفتم: آيا بينى دارى؟
گفت: بلى
گفتم: با بينىات چه مىكنى؟
گفت: بوها را استشمام ميكنم. گفتم آيا دهان دارى؟
گفت: بلى
گفتم: با دهانت چه مىكنى؟
گفت: طعم و مزه غذاها را مىچشم
گفتم: آيا گوش دارى؟
گفت: بلى
گفتم: با گوشات چه ميكنى؟
گفت: صداها را گوشم مىشنوم
گفتم: آيا قوه ادراك و مغز مفكر دارى؟
گفت: بلى
گفتم: با آن چه مىكنى؟
گفت: با آن هر چه را كه از راه حواس بر من وارد شود تميز مىدهم
گفتم: آيا اين حواس و اعضاء بىنياز از مغز و قواى دراكه نيستند؟گفت: نه
گفتم: چگونه نيازمند به مغز و قواى مفكره هستند، در حاليكه همه آنها صحيح و سالمند، عيب و نقصى در آنها نيست؟
گفت:اى فرزند اين جوارح و حواس چون در واقعيت چيزى را كه ببينند يا بو كنند يا بچشند يا بشنوند شك بنمايند آنها را به مغز و قواى دراكه معرفى مىكنند، و مغز است كه صحيح را تشخيص مىدهد و بر آن تكيه مىكند و مشكوك را باطل نموده مطرود مىنمايد!
هشام مىگويد: به او گفتم بنابراين خداوند قلب و مغز را براى رفع اشتباه حواس آفريده است؟
گفت: آرى
گفتم: براى انسان مغز لازم است و گرنه جوارح در اشتباه مىمانند؟
گفت: آرى
گفتم:اى ابا مروان خداوند تبارك و تعالى جوارح و حواس انسان را مهمل نگذارده تا آنكه براى آنان امامى قرار داده كه آنچه را كه حواس به صحت تحويل دهند تصديق كند و مواضع خطا را از صواب فرق گذارد، و بر واردات صحيح اعتماد و بر غير صحيح مهر بطلان زند، چگونه اين خلق را در حيرت و ضلال باقى گذارده، تمامى افراد انسان را در شك و اختلاف نگاهداشته و براى آنان امامى كه رافع شبهه و شك آنان باشد و آنان را از حيرت و سرگردانى خارج كند معين نفرموده است؟
و براى مثل توئى در بدن تو براى حواس و جوارح تو امامى معين فرمايد تا حيرت و شك را از حواس تو بردارد؟
قُلْ لاَ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى وَمَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِيهَا حُسْناً إِنَّ اللهَ غَفُورٌ شَكُورٌ
(اى پيامبر ما!) بگو: «من هيچ پاداشى از شما بر رسالتم در خواست نمى كنم، جز دوست داشتن نزديكانم (=اهل بيتم)» و هر كس كار نيكى انجام دهد، بر نيكى اش مى افزاييم; چرا كه خداوند آمرزنده و سپاسگذار است. «سوره شورى، آيه 23»
مودّت اهل بيت، پاداش رسالت
«قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً» ـ بدون شك پيامبر اسلام(ص) در راه ابلاغ رسالت خويش و انجام مأموريّتهاى الهى، رنجهاى فراوان و زحمتهاى زيادى متحمّل شد; ولى هرگز در مقابل اين كارهاى با ارزش از كسى طلب اجر و پاداش نكرد و در مقابل برخى از مسلمانان كه به خدمت آن حضرت رسيدند و عرض كردند: «اگر مشكلات مالى پيدا شد اموال ما بدون هيچ گونه قيد و شرطى در اختيار تو مى باشد» آيه فوق نازل شد كه پيامبر از هيچ كس در مقابل رسالت مزدى نمى طلبد.
«إِلاَّ الْمَوَدَّةَ في الْقربى» ـ پيامبر اسلام (ص) تنها يك چيز از مسلمانان، به عنوان اجر و مزد رسالت طلب كرد و آن «دوستى نزديكانش» بود.
«قربى» كيانند؟
تمام بحث در اين آيه شريفه، پيرامون كلمه «قربى» و تفسير آن دور مى زند.بعضى از دانشمندان و مفسّران خيلى ساده از كنار اين آيه شريفه گذشته اند و به خويش زحمت تأمّل و تفكّر نداده اند و يا چون با پيشداوريهاى آنان هماهنگ نبوده، چنين وانمود كرده اند! در حالى كه آيه شريفه عمق زيادى دارد. براى پى بردن به عظمت آيه و آنچه در آن مطرح شده است، همين مسأله را از زبان ساير پيامبران(ع)در قرآن مجيد جستجو مى كنيم.
اگر سرى به سوره شعراء بزنيم، خواهيم ديد كه مسأله اجر و مزد رسالت قبل از پيامبر اسلام(ص)از زبان پنج تن از پيامبران بزرگ ديگر، حضرت نوح، هود، صالح، لوط، و شعيب(ع)، نيز مطرح شده است. ولى آن بزرگواران هيچ اجر و مزدى، حتّى دوستى نزديكان خويش را طلب نكرده اند! تمام اين بزرگواران فرموده اند:
وَمَـا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْر إِنْ أَجْرِىَ إِلاّ عَلَى رَبِّ الْعـالَمِينَ
من براى اين دعوت (و رسالت) هيچ اجر و مزدى از شما نمى طلبم، اجر من تنها بر پروردگار عالميان است!
(سوره شعراء، آيات 109، 127، 145، 164 و 180. اين مطلب از قول آن پيامبران بزرگوار(ع) در ساير آيات قرآن نيز نقل شده است.)
راستى چطور اين پيامبران هيچ گونه اجر و مزدى در خواست نكرده اند، ولى پيامبر اسلام(ص) «دوستى نزديكانش» را به عنوان اجر و مزد رسالت خويش مطرح كرده است؟
آيا مقام پيامبر اسلام(ص) بالاتر بوده، يا مقام ساير پيامبران الهى(ع)؟ بدون شك خاتم الانبياء، حضرت محمّد مصطفى(ص) افضل از تمام انبياء بوده است .چطور پيامبر اسلام(ص) كه برترين پيامبر خداست اجر و مزد رسالت مى طلبد، در حالى كه هيچ يك از پيامبران الهى گذشته اجر و مزدى نطلبيده اند؟!
سؤال : هدف پيامبر(ص)از اين اجر و مزد چه بوده است. آيا اين اجر و مزد را صرفاً براى خود مى خواسته; يا در اين تقاضا هم، اهداف مقدّس ديگرى نهفته است كه سود آن به مردم و مسمانان بازگشت مى كند؟
پاسخ : براى روشن شدن اين پرسش لازم است دو آيه ديگر از قران مجيد را در كنار آيه مودّت بنهيم، تا آيات قرآن يكديگر را تفسير كنند.
1 ـ در آيه شريفه 47 سوره سبأ مى خوانيم:
قُلْ مـا سَأَلْتُكُم مِنْ أَجْر فَهُوَ لَكُمْ إِنْ أَجْرِىَ اِلاّ عَلَى اللهِ وَهُوَ عَلى كُلِّ شَيْء شَهيدٌ;
(اى پيامبر اسلام!) بگو: «هر اجر و پاداشى از شما خواسته ام (مودة قربى) براى خود شماست; اجر من تنها بر خداوند است، و او بر همه چيز گواه است!
اين آيه شريفه تا اندازه اى ابهام ناشى از آيه مودّت را روشن كرد و معلوم شد كه پيامبر اسلام(ص) نيز همچون ساير پيامبران هيچ اجر و مزدى براى خويش از مردم نخواسته است و مسئله «مودّت قربى» در حقيقت بخاطر خود مردم مطرح شده است!
2 ـ در آيه 57 سوره فرقان، كه در حقيقت مفسّر آيه 47 سوره سبأ است، و چگونگى فايده «مودّت قربى» را براى مردم روشن مى كند، مى خوانيم:
قُلْ مَـا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْر إِلاَّ مَنْ شـاءَ أَنْ يَتَّخِذَ إِلى رَبِّه سَبيلا
(اى پيامبر اسلام) بگو: «من در برابر آن (ابلاغ آيين خدا) هيچ گونه پاداشى از شما نمى طلبم; مگر كسى كه بخواهد راهى به سوى پروردگارش برگزيند (اين پاداش من است).
آيه قبل نشان داد كه اجر رسالت سود شخصى براى پيامبر اسلام(ص) ندارد، بلكه فايده آن به خود مردم باز مى گردد و اين آيه نشان مى دهد كه اساساً طرح مسئله اجر رسالت، خود در راستاى استمرار اهداف رسالت است و در حقيقت سود آن به اصل آيين باز مى گردد.
نتيجه اين كه، مسأله «اجر و مزد رسالت» يك نفع و سود شخصى كه اختصاص به پيامبر اسلام داشته باشد نيست و آن حضرت نيز مانند ساير انبياء از مردم هيچ اجر و مزد شخصى طلب نكرده است، بلكه اجر رسالت، كه در آيه مودّت مطرح شده، در حقيقت باعث استمرار رسالت است. حال با توجّه به اين نكته كه «مودّت قربى» چنين ارزش فوق العاده اى دارد كه باعث اسمترار رسالت مى باشد، آيا بايد از كنار اين آيه شريفه به آسانى گذشت، تا مبادا پيشداوريها و اعتقادات باطل، دستخوش نوسان و تغيير شود؟!
تفسير «قربى » از منظر شيعه
علماءِ شيعه با تفكّر و دقّت در اين آيه شريفه بالاتّفاق معتقدند كه منظور از «قربى» اهل بيت پيامبر اسلام(ص)است. و بى شك «ولايت» استمرار رسالت و همسنگ و همطراز آن است. ولهذا اين اجر (مودّت قربى) متناسب آن كار (رسالت) مى باشد; علاوه اين كه، ولايت مردم را به سوى خداوند رهنمون مى شود.
اگر آيه مودّت را، طبق آنچه علما و مفسّران شيعه تفسير كرده اند، تفسير كنيم هم معناى آيه مودّت روشن مى شود وهم آيات ديگرى كه در ارتباط با اين آيه است واضح مى گردد و معلوم مى شود ارتباط بين آنها يك ارتباط منطقى و صحيح است. جالب اين كه در دعاى ندبه، كه يك دوره معارف الهى و مشحون از ولايت است، آيات سه گانه فوق مطرح شده و از آن نتيجه گيرى خوب و مناسبى شده و از ائمّه به عنوان راههاى منتهى به رحمت و رضوان الهى ياد شده است.
نظرات اهل سنّت پيرامون «قربى»
علماء اهل تسنّن تفسيرهاى مختلفى در اين زمينه ارائه داده اند، كه هيچ كدام متناسب با آيه نيست. به چند نمونه آن توجّه كنيد:
1 ـ از جمله گفته اند كه منظور از «قربى» محبّت و مودّت اهل بيت پيامبر است; ولى مودّتى خالى از ولايت و امامت و خلافت! و تنها علاقه ظاهرى به خاندان پيامبر(ص) و اهل بيت پاك آن حضرت!
امّا آيا مى توان اين دوستى ساده را همطراز رسالت دانست؟
آيا محبّت معمولى بدون ولايت و امامت، مى تواند اجر رسالت و معادل آن باشد؟
علاوه بر اين، چطور پيامبر اسلام(ص) تقاضاى اجر رسالت (به معنايى كه شما مى گوييد) كرده است؟ در حالى كه هيچ كدام از پيامبران پيشين چنين تقاضايى نداشتند، بلكه اجر خويش را از خدا مى خواستند. بنابر اين، تفسير فوق قابل پذيرش نيست.
2 ـ برخى ديگر «قربى » را به كارهاى نيك، كه انسان را به خداوند نزديك مى كند، تفسير كرده اند، بنابر اين «مودّت قربى » به معناى عشق به كارهاى خوب است; دوست داشتن نماز، روزه، حج، جهاد، صله رحم، احترام به بزرگان و ديگر كارهاى خوب، اجر و مزد رسالت محسوب مى شود!
3 ـ تفسير ديگر، كه از تفسير فوق سست تر مى باشد، اين است كه: «خويشاوندان خود را دوست داشته باشيد; اجر رسالت پيامبر مودّت خويشاوندان خودتان است!» انسان دوست دارد باور نكند اين گونه تفاسير را افراد دانشمندى ارائه داده اند، ولى متأسّفانه چنين است!
بطلان اين نظريّه روشن تر از آن است كه احتياج به جواب داشته باشد. آيا دوستى خويشاوندان، همسنگ و همطراز با رسالت است؟ آيا مودّت اقرباء خويشتن، استمرار نبوّت محسوب مى شود؟!
چرا آيه قرآن را به شكلى تفسير كنيم كه گرفتار معناى غير حقيقى و مجازى شويم؟ چرا مودّت قربى را به ولايت و امامت تفسير نكنيم، كه از هر جهت با آيه محلّ بحث و ساير آيات مرتبط با آن هماهنگى دارد؟!
اعترافى ناخواسته!
از عجايب روزگار اين كه بسيارى از مفسّران اهل سنّت در ذيل اين آيه شريفه حديث مفصّل و طولانى از پيامبر اسلام(ص) پيرامون محبّت و مودّت اهل بيت پيامبر(ص) نقل كرده اند. هنگامى كه انسان اين حديث بلند و زيبا را مى خواند و اندكى در مضامين آن تفكّر و انديشه مى كند، اعجاب و حيرتش از آن تفسيرهاى بى اساس بيشتر مى شود!
به اين روايت، كه دقيقاً از تفسير فخر رازى نقل شده، توجّه فرمائيد:
«نَقَلَ صـاحِبُ الْكَشّـافِ(جلد4، صفحه 220 و 221) عَنِ النَّبِىِّ(ص); نويسنده كتاب تفسيرى «الكشاف»، زمخشرى، از پيامبر اسلام(ص) روايتى نقل كرده است»
وى در اين روايت، دوازده جمله پرمحتوى از رسول اكرم(ص) نقل مى كند:
1 . مَنْ مـاتَ عَلى حُبِّ آلِ مُحَمَّد مـاتَ شَهيداً
هر كس با عشق و علاقه و محبّت اهل بيت پيامبر اسلام(ع) از دنيا برود، در صفّ شهيدان است.
2 . أَلا وَمَنْ مـاتَ عَلى حُبِّ آلِ مُحَمّد ماتَ مَغْفُوراً لَهُ
(اى مردم!) آگاه باشيد: كسانى كه با محبّت و عشق آل محمّد(ع) بدرود حيات بگويند آمرزيده و بخشوده خواهند بود.
3 . أَلا مَنْ مـاتَ عَلى حُبِّ آلِ مُحَمّد مـاتَ تـائِباً
هر كس با عشق و مودّت اهل البيت(ع) از دنيا برود، تائب از دنيا رفته است.
4 . أَلا وَمَنْ مـاتَ عَلى حُبِّ آلِ مُحَمَّد مـاتَ مُؤْمِناً مُسْتَكْمِلَ الاْيمانِ
كسى كه با عشق و محبّت آل محمّد(ع) بميرد، همانند مؤمن كامل الايمان از دنيا رفته است.
5 . أَلا وَمَنْ ماتَ عَلى حُبِّ آلِ مُحَمّد مـاتَ بَشَّرَهُ مَلَكُ الْمَوْتِ بِاْلَجَنَّةِ ثُمَّ مُنْكِرٌ وَنَكيرٌ
آگاه باشيد! هر كس با محبّت آل محمّد(ع) از دنيا برود، فرشته مرگ او را بشارت به بهشت مى دهد، وسپس منكر و نكير (فرشتگان مأمور سؤال و جواب در برزخ) به او بشارت دهند.
6 . أَلا وَمَنْ مـاتَ عَلى حُبِّ آلِ مُحَمّد يَزِفُّ إِلَى الْجَنَّةِ كَمـا تَزِفُّ الْعَرُوسُ إِلى بَيْتِ زَوْجِهـا
آگاه باشيد! كسى كه با حبّ آل محمّد(ع) بميرد، او را همانند عروسى كه به حجله مى برند، به سوى بهشت مى برند.
7 . أَلا وَمَنْ مـاتَ عَلى حُبِّ آلِ مُحَمَّد فُتِحَ لَهُ فى قَبْرِه بـابـانِ إِلَى الْجَنَّةِ
كسى كه بر محبّت آل محمّد(ع) بميرد، دو در از قبرش به سوى بهشت باز مى گردد.
سؤال : چرا دو در؟
جواب : شايد يكى به بركت نبوّت و ديگرى ثمره ولايت و امامت باشد!
8 . أَلا وَمَنْ مـاتَ عَلى حُبِّ آلِ مُحَمّد جَعَلَ اللهُ قَبْرَهُ مَزارَ مَلائِكَةِ الرَّحْمَةِ
آگاه باشيد! كسى كه با عشق اهل بيت(ع) بميرد، خداوند قبرش را زيارتگاه فرشتگان رحمت خود قرار مى دهد!
9 . أَلا وَمَنْ مـاتَ عَلى حُبِّ آلِ مُحَمّد مـات عَلَى السُّنَّةِ وَالْجَماعَةِ
كسى كه با محبّت آل پيامبر(ع) بميرد، همانند كسى است كه بر سنّت پيامبر(ص) و اجتماع مسلمين از دنيا رفته است.
در نُه جمله فوق، آثار محبّت و دوستى و مودّت اهل البيت(ع) بيان شد. و سه جمله بعدى پيرامون عواقب سوء بغض و دشمنى اهل البيت(ع) سخن مى گويد. به اين جملات توجّه كنيد:
10 . أَلا وَمَنْ مـاتَ عَلى بُغْضِ آلِ مُحَمَّد جـاءَ يَوْمَ الْقِيـامَةِ مَكْتُوبٌ بَيْنَ عَيْنَيْهِ آيِسٌ مِنْ رَحْمَةِ اللهِ
آگاه باشيد! كسى كه با بغض و كينه آل محمّد(ع)بميرد، در روز قيامت (به سمت صحراى محشر) مى آيد، در حالى كه بر پيشانى اش نوشته اند: اين، مأيوس و نااميد از رحمت الهى است!
11 . اَلا وَمَنْ ماتَ عَلى بُغْضِ آلِ مُحَمَّد ماتَ كافِراً
كسى كه با بغض و كينه آل محمّد(ع) بميرد، كافر از دنيا مى رود!»
12 . اَلا وَمَنْ مـاتَ عَلى بُغْضِ آلِ مُحَمَّد لَمْ يَشُمَّ رَائِحَةَ الْجَنَّةِ
كسى كه با بغض اهل بيت(ع) بميرد، بوى بهشت را استشمام نمى كند.
چگونه انسان مى تواند باور كند دانشمندى همانند فخر رازى، چنين روايت زيبا و پرمحتوايى را با آن همه آثار مهم و فوق العاده نقل كرده باشد و بدون توجّه و دقّت و مطالعه كافى، آن را به محبّت ظاهرى و ساده آل محمّد(ع) تفسير كرده باشد؟! عجيب تر اين كه او پس از نقل روايت فوق، به توضيح و تفسير آل محمّد(ع)، كه محور اين روايت است، مى پردازد و مى گويد:
«آل محمّد(ع) كسانى هستند كه بازگشت امرشان به سوى اوست، كسانى كه ارتباطشان محكمتر و كاملتر باشد «آل» محسوب مى شوند. وشكّى نيست كه فاطمه و على و حسن و حسين محكمترين پيوند را با رسول خدا(ص)داشتند و اين از مسلّمات و مستفاد از احاديث متواتر است. » تفسير فخر رازى، جلد 27، صفحه 165 و 166. اصل روايت در تفسير قرطبى، جلد 8، صفحه 5843 و تفسير ثعلبى، ذيل آيه مورد بحث نيز نقل شده است.
نقل جملات فوق از يك دانشمند سنّى متعصّب جالب است. اين جملات بقدرى به معارف شيعه نزديك است كه به هنگام مطالعه آن، يك لحظه شك كردم كه آيا اين كتاب، تفسير يك عالم سنّى است، يا شيعه؟
تفسير مودّت در سخن امام صادق(عليه السلام)
در روايتى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم:
«مـا أَحَبَّ اللهَ مَنْ عَصـاهُ(روضة المتّقين، جلد 13، صفحه 156); كسى كه معصيت كند، خدا را دوست ندارد.»
بنابراين، كسى كه با خطّ و مشى على(عليه السلام)نيز مخالفت بنمايد او را دوست ندارد، بدين جهت محبّت بايد انسان را به سوى اطاعت و بندگى و سر سپردگى بكشاند. به همين علّت مى گوئيم كه محبّت بدون اطاعت و بندگى، اساساً محبّت و مودّت نيست.
مطابق بعضى از آيات قرآن مجيد، محبّت بايد سبب اطاعت و بندگى شود. خداوند متعال در آيه31 سوره آل عمران مى فرمايد:
قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللهَ فَاتَّبِعُوني يُحْبِبْكُمُ اللهُ وَيَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَاللهُ غَفُورٌ رَحيمٌ;
(اى پيامبر ما!) بگو: اگر خدا را دوست داريد، از من پيروى كنيد، تا خدا (نيز) شما را دوست بدارد; و گناهانتان را ببخشد; و خدا آمرزنده مهربان است
به داستان زير توجّه كنيد:
«حاجب» يكى از شعراى زبردست وماهر بود; او كه شاعرى با صفا و داراى اشعارى نغز بود، گاه همچون شاعرهاى عوام، اشعار عوام پسندى مى سرود. روزى در وصف اميرالمؤمنين على(عليه السلام) شعر نامناسب زير را سرود:
حاجب اگر معامله حشر با على است *** من ضامنم، هر چه خواهى گناه كن
يعنى اگر عشق و مودّت و محبّت على(عليه السلام) باشد، براى نجات كافى است; هر چند انسان غرق در گناه شود. اين محبّت دروغين كه در شعر فوق آمده است چراغ سبزى براى گناهكاران است.
وى شبى على(عليه السلام) را در خواب ديد، حضرت به او فرمود: حاجب اين چه شعرى است كه گفته اى؟!
حاجب عرض كرد: چگونه بگويم؟
حضرت شعر او را به صورت زير اصلاح كرد:
حاجب اگر معامله حشر با على است *** شرم از رخ على كن و كمتر گناه كن
بنابر اين، محبّت به معناى اطاعت كردن از حضرت حق و ترك گناه است. انسان هر كس را دوست دارد بايد از او اطاعت كند، پس اگر ما مدّعى دوستى اهلبيت(ع) هستيم بايد از آنان اطاعت و پيروى نمائيم، وگرنه در دوستى خود صادق نخواهيم بود.
مراحل و مراتب محبّت
محبّت مانند بسيارى از ديگر امور، مراحل مختلفى دارد، و محبّت همه به اميرمؤمنان(عليه السلام) يكسان نيست; محبّت برخى دروغين است و لقلقه زبانى بيش نيست و در قلب آنها ريشه نكرده است; محبّت دسته ديگر دروغين نيست و ريشه در قلب آنها دارد، ولى عميق نيست، بلكه سطحى است; دسته سوم ريشه محبّت در اعماق جانشان نفوذ و ريشه كرده، به شكلى كه تمام وجود آنها را به رنگ و بوى محبوب درآورده است. برخورد چنين اشخاصى على وار، سخنانشان على گونه، اخلاقشان علوى، اعطايشان همچون اعطاى على، خلاصه همه چيز آنها بوى على مى دهد! اين عاليترين مرحله محبّت است، مرحله اى كه واجد آن حاضر نيست اين محبّت را با هيچ چيز ديگر معاوضه كند، بلكه جانش را هم در اين راه فدا مى كند مانند ميثم تمّار
تفسير آيه مودّت در سايه روايات
در شرح و تفسير اين آيه شريفه نيز روايات مختلفى از شيعه و سنّى وجود دارد، كه به ذكر چند نمونه آن قناعت مى كنيم:
1 ـ «احمد»، از بزرگان اهل سنّت، در كتابش «فضائل الصّحابة» از سعيد بن جبير، و او از عامر، روايت زير را نقل كرده است:
لَمّـا نَزَلَتْ «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدةَ في الْقُرْبى» قـالُوا: يا رَسُولَ اللهِ! مَنْ قَرابَتُكَ؟ مَنْ هؤُلاءُ الَّذينَ وَجَبَتْ عَلَيْنـا مَوَدَّتُهُمْ؟ قـالَ: عَلِىٌّ وَفاطِمَةُ وَابْنـاهُما، وقـالَهـا ثَلاثاً(الدّرّ المنثور، جلد 6، صفحه 7)
هنگامى كه آيه مودّت بر پيامبر(ص) نازل شد، مردم از آن حضرت پرسيدند: منظور از اقوام و نزديكان شما، كه در اين آيه آمده و مودّت آنها بر ما واجب شده، چه كسانى هستند؟ پيامبر(ص)فرمود: منظور على و فاطمه و حسن و حسين هستند. واين جمله را سه بار تكرار كرد.
از اين روايت زيبا چند نكته مهم استفاده مى شود:
اوّل : روايت فوق تصريح مى كند كه منظور از قربى اهل بيت پيامبر(ص)است; نه خود پيامبر(ص) ونه اقرباى مسلمانان و نه مطلق كارهاى نيك و قربة الى الله.
علاوه بر اين كه قربى شامل تمام نزديكان پيامبر(ص) نيز نيست; بلكه شامل اشخاص خاصّ و معدودى است كه نام آنها ذكر شد.
دوم : برداشتى كه در نكته اوّل ذكر شد در ذهن اصحاب پيامبر هم بوده است بدين جهت آنان به سراغ احتمالاتى كه برخى دانشمندان اهل سنّت مطرح كرده اند نرفتند، بلكه مستقيماً مسأله مودّت و محبّت نزديكان پيامبر (ص) را فهميده و مطرح كردند و اين را نيز فهميده بودند كه تمام اقوام پيامبر مورد نظر آيه نيست، بدين جهت از پيامبر(ص)مى خواهند كه آنها را مشخّص كند.
سوم : اصحاب پيامبر(ص) از آيه مودّت وجوب محبّت و مودّت «قربى» را فهميدند، همانگونه كه تمام علماء شيعه و اهل سنّت نيز بر اين عقيده هستند و با قطع نظر از تفسيرهايى كه براى «قربى» دارند، مودّت و محبّت آنان را واجب مى دانند، امّا باز اين سؤال را تكرار مى كنيم كه: چرا محبّت اهل بيت پيامبر(ص)واجب شده است؟ آيا اين مسأله، مانند بعضى از احكام، كه فلسفه آن براى ما روشن نيست، امرى تعبّدى است، يا فلسفه روشن و واضحى دارد؟ و آن اين كه محبّت، مقدّمه اطاعت و پيروى از آن بزرگان است.
اگر بخواهيم تفسير صحيحى براى آيه مودّت و ساير آيات مرتبط با آن و روايت بلندى كه در تفسير فخر رازى خوانديم و روايت فوق و روايات ديگرى كه خواهد آمد، داشته باشيم بايد محبّت را فلسفه ولايت و حكومت و خلافت بدانيم. ولايتى كه در رديف رسالت و همسنگ آن است. تا همان گونه كه رسالت بنيان اسلام است، ولايت ادامه آن باشد.مخصوصاً اگر به اين نكته توجّه كنيم كه با وجود اقوام و بستگان فراوان براى پيامبر(ص) نظير عبّاس بن عبدالمطّلب وفرزندانش، فرزندان ديگر ابوطالب، ساير فرزندان عبدالمطّلب و نوه هاى او بقيّه اقوام پيامبر(ص)، آن حضرت فقط انگشت روى فاطمه و على و حسن و حسين مى نهد، اين قرينه محكمى است كه منظور ولايت و امامت است و اگر محبّت عادى بوده است، مودّت تمام اقوام پيامبر لازم بود.
2 ـ مرحوم طبرسى در مجمع البيان از حاكم حسكانى در شواهد التّنزيل به نقل از ابوامامه باهلى روايت زير را، كه ريشه هاى دعاى ندبه در آن ديده مى شود، از پيامبر اسلام(ص) نقل مى كند:
خداوند ريشه هاى پيامبران را از هم جدا آفريد، ولى من (پيامبر اسلام) و على از يك ريشه و يك درخت هستيم، من ريشه اين درخت و على به منزله شاخه هاى آن است، و فاطمه جنبه تلقيح و نطفه بندى آن را دارد و حسن و حسين ميوه هاى اين درخت پربركت، و شيعيان ما هم به منزله برگهاى اين درخت مى باشند. اگر بنده اى از بندگان ما در بين صفا و مروه هزار سال عبادت كند، و دوباره هزار سال ديگر عبادت كند و در مرحله سوم نيز هزار سال عبادت كند (يعنى در مجموع سه هزار سال عبادت كند) بگونه اى كه همچون مشك كهنه خشكيده اى شود، ولى محبّت و مودّت ما را درك نكند (اين عبادتها هيچ سودى براى او ندارد، بلكه) خداوند او را به رو در آتش جهنّم مى اندازد! سپس پيامبر آيه مودّت را تلاوت فرمودند.( مجمع البيان، جلد 9، صفحه 28)
در اين روايت شريف نيز نكاتى به چشم مى خورد:
اوّل : اين روايت نيز صريحاً «مودّت قربى» را به مودّت اهل بيت عصمت و طهارت(ع) تفسير مى كند و با تعبيرات تكاندهنده اى كه در آن است بخوبى دلالت مى كند كه اين محبّت يك محبّت ساده و معمولى نيست، بلكه محبّتى است كه ولايت و خلافت ثمره آن مى باشد.
دوم : روايت زيباى فوق در حقيقت به نوعى ترسيم آيه شريفه «شجره طيّبه»( ابراهيم، آيه24)است، يكى از تفاسير آن آيه شريفه، شبيه چيزى است كه در اين روايت آمده است.
سوم : برگ درخت وظيفه حفظ و حراست ميوه ها را دارد، اگر درختى برگ نداشته باشد، ميوه هاى آن در مقابل تابش آفتاب و ساير آفات نابود مى شوند. وظيفه شيعه، كه طبق روايت فوق، شاخ و برگهاى آن شجره مباركه است، حفظ و حراست از ميوه هاى درخت فوق، كه همان امامت و ولايت و رهبرى است، مى باشد
چهارم : از روايت استفاده مى شود كه عبادت در بين صفا و مروه ويژگى خاصّى دارد، كه ساير نقاط مسجد الحرام ندارد، ولى حتّى عبادت در آن نقطه مقدّس نيز بدون ولايت ارزشى ندارد!
پنجم : باز هم تكرار مى كنيم كه اگر محبّت مطرح شده در اين حديث و ساير روايات مشابه، يك محبّت عادى باشد، هاله اى از ابهام تمام اين احاديث را در بر مى گيرد; ولى اگر آن را به ولايت و امامت تفسير كنيم، معناى آن بسيار روشن مى شود.
3 ـ آقاى سيوطى در «الدّرّ المنثور» روايت معروفى از امام سجّاد نقل مى كند: «هنگامى كه اسيران كربلا را به شام آوردند يك نفر از شاميان، كه تحت تأثير تبليغات شديد معاويه و دستگاه حكومتى او قرار گرفته بود، خطاب به امام چهارم، علىّ ابن الحسين(عليه السلام)، عرض كرد:
«خدا را شكر كه شما را رسوا كرد و دروغتان را آشكار نمود!»
هر چند اين سخن، جسارتى بسيار زشت بود، ولى امام مى داند كه او مقهور تبليغات مسموم بنى اميّه گشته و نياز به هدايت و كمك دارد، بدين جهت بدون عصبانيّت و با نرمى از او پرسيد:
ـ آيا قرآن مى خوانى؟
ـ آرى، چرا نخوانم؟
ـ آيا ما را مى شناسى؟
ـ شما كيستيد؟
ـ آيا اين آيه شريفه «قُلْ لا اَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ اَجْراً اِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى» را تلاوت كرده اى؟
ـ آرى، اين آيه، مودّت خاندان پيامبر(ص) را لازم و واجب مى شمرد; ولى چه ربطى به شما دارد؟
ـ قربى و خاندان پيامبر(ص) ما هستيم!
وقتى پيرمرد شامى اين مطلب را شنيد، بسيار منقلب شد و با پشيمانى فراوان توبه كرد.( الدّرّ المنثور، جلد 6، صفحه 7.)
سوال:ـ چگونه پيامبر اسلام(ص) به عنوان مزد رسالت، محبّت اهل بيت خويش را از مسلمانان خواسته است، در حالى كه ساير انبياء هيچ كدام اجر و مزدى طلب نكردند؟
پاسخ اين سؤال، همانگونه كه گذشت، اين است كه اين أجر به نفع كلّ جامعه اسلامى بود; نه شخص پيامبر(ص).
سوال: برفرض پذيرفتيم كه منظور از قربى محبّت اهل بيت پيامبر(ص) است، ولى چه ربطى بين محبّت از يكسو و امامت و خلافت از سوى ديگر، آن گونه كه شيعه ادّعا مى كند، وجود دارد؟
پاسخ اين سؤال هم گذشت كه اجر هر چيزى بايد مطابق آن باشد، محبّتى كه منشأ يا ثمره ولايت و امامت است متناسب با رسالت مى باشد، امّا محبّت عادى خالى از ولايت، بدون شك همطراز رسالت نخواهد بود. و از آنجا كه معتقديم خداوند حكيم است و پاداش عمل را مناسب با آن مى دهد و پيامبر(ص) نيز حكيم است و پاداش مناسب مى طلبد، پس بدون شك منظور از محبّت مورد بحث، ولايت و امامت است.
بهانه ها و اشكالها آیه ولایت!
عليرغم دلالت روشن آيه شريفه بر ولايت امير المؤمنين (ع)، برخى از دانشمندان اشكالها و ايرادهايى پيرامون دلالت آيه مطرح كرده اند كه بسيارى از اين اشكالات، در لباس اشكال و پرسش، ولى در واقع بهانه جويى است!
اشكال اوّل : إنّما دلالت بر حصر ندارد!
برخى از مفسّران اهل سنّت گفته اند: «إنّما» در آيه فوق دلالت بر حصر ندارد، چون در قرآن آيه ديگرى نيز وجود دارد كه كلمه «إنّما» در آن آمده و دلالت بر حصر ندارد و آن، آيه شريفه 20 سوره حديد است، در اين آيه مى خوانيم:
إِعْلَمُوا أَنَّمـا الْحَيـاةُ الدُّنْيـا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزينَةٌ وَتَفـاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَتَكـاثُرٌ فِى الاَْمْوالِ وَالاَْوْلادِ ...
بدانيد زندگى دنيا تنها بازى و سرگرمى و تجمّل پرستى و فخر فروشى در ميان شما و افزون طلبى در اموال و فزندان است...
«إنَّمـا» در آيه فوق به معناى حصر نيست; زيرا مى دانيم زندگى دنيا فقط آنچه در آيه آمده نيست، بلكه شامل لذّت و عبادت و كار و فعاليّت و تحصيل علم و امور ديگر هم مى شود; بنابراين، همانگونه كه «اِنَّما» در اين آيه دلالت بر حصر نمى كند، در آيه ولايت نيز دلالت بر حصر نمى كند، پس استدلال به آن آيه ناقص است.
پاسخ : اين اشكال، از جمله اشكالاتى است كه در لباس اشكال و در واقع بهانه است; زيرا ما معتقديم كه:
اوّلا : «إنّما» در اين آيه هم به معناى حصر است و دنيا از ديد يك انسان مؤمن و عارف، حقيقتاً جز لهو و لعب و مانند آن نيست. شما گرفتار زرق و برق دنيا شده ايد و خيال مى كنيد دنيا چيز ديگرى هم هست، ولى اگر با چشم حقيقت بين نگاه كنيد، حكومتها، مقامها، قصرها، كاخها، و همه مظاهر دنيا را بازيچه اى بيش نخواهيد ديد كه دنيا پرستان بسان كودكان سرگرم آن هستند.
ثانياً : بر فرض كه در يك جا كلمه «انّما» در معناى حقيقى خود استعمال نشود، اين، دليل نمى شود كه در موارد ديگر هم حمل بر معناى غير حقيقى كنيم.
نتيجه اين كه، بدون شك «اِنّما» در آيه شريفه دلالت بر حصر دارد و استدلال به آيه كامل است.
اشكال دوم : إعطاء خاتم فعل كثير است!
دومين اشكالى كه بيشتر شبيه به بهانه است و از سوى مفسّرين اهل سنّت مطرح شده، اين كه: قبول داريم آيه شريفه در شأن حضرت على (ع) وارد شده است، ولى انجام اين كار توسّط علىّ بن ابى طالب در نماز «فعل كثير» است و «فعل كثير» باعث بطلان نماز مى شود. آيا على در نماز كارى مى كند كه باعث بطلان شود؟
پاسخ : جواب اين بهانه نيز روشن است; زيرا:
اوّلا : فعل كثير، همانگونه كه از اسمش پيداست، به انجام عمل زيادى گفته مى شود كه ارتباطى به نماز نداشته باشد و صورت نماز را بر هم مى زند; مثل اين كه شخصى در وسط نماز، بر اثر شنيدن يك خبر خوشحال كننده، شروع به كف زدن كند و همراه آن به بالا و پايين بپرد و سوت و هورا بكشد. امّا يك اشاره به سائل و محتاج، بگونه اى كه حتّى خود حضرت انگشترش را از دست خارج كند، بلكه شخص نيازمند خود اين كار را كند، آيا «فعل كثير» است؟!( زمخشرى در تفسيرالكشّاف، جلد 1، صفحه 649 اعتراف كرده كه اين كار فعل كثير نبوده است.)
چگونه چنين كارى فعل كثير است در حالى كه طبق روايات به نمازگزار اجازه داده شده كه اگر به هنگام نماز بينى او خون آمد و وسيله شستشو در نزديك او بود، بينى خود را آب بكشد و به نماز ادامه دهد!؟ يا اگر حيوان خطرناكى در نزديكى خود مشاهده كرد، آن را بكشد و به نماز خود ادامه دهد؟
آيا اين افعال فعل كثير نيست; ولى يك اشاره فعل كثير است؟!
ثانياً : اين بهانه، نعوذ بالله، اشكالى و ايرادى به خداوند است! زيرا خداوند در آيه اى كه در رابطه با اين كار على (ع) نازل شده، وى را ستايش مى كند. اگر عمل آن حضرت باعث باطل شدن نماز او مى شد، آيا خداوند در شأن او و به عنوان مدحش، آيه اى نازل مى كرد؟
اشكال سوم: انگشتر بسيار قيمتى بود!
طبق برخى از روايات انگشتر فوق بسيار قيمتى و با ارزش بود، حتّى به گفته بعضى، قيمت آن برابر با ماليات يك استان، مثل شامات، بوده است. آيا استفاده از چنين انگشتر ارزشمندى، براى علىّ بن ابى طالب اسراف و حرام نبوده است؟
پاسخ : جواب اين بهانه نيز روشن است; زيرا:
اوّلا : در هيچ روايت معتبرى مطلب فوق ديده نمى شود; بلكه ظاهراً انگشر مورد بحث يك انگشتر معمولى و عادى بوده است; زيرا در آن زمان هنوز ايران و شامات و مانند آن فتح نشده بود و آن ثروتهاى كلان به دست مسلمانان نرسيده بود، بلكه فتوحات مذكور پس از ارتحال پيامبر (ص) و در عصر خلفا رخ داد. علاوه بر اين، على(ع) كه غذايش در اوج قدرت و خلافت يك نوع خورشت بيشتر نبود و غالباً به نان جوين اكتفا مى كرد و لباسش معمولا كرباس بود، چگونه امكان دارد از انگشترى چنان قيمتى استفاده كند؟
ثانياً : چگونه امكان دارد على (ع) انگشترى بسيار قيمتى داشته باشد، در حدّى كه اسراف و حرام باشد و آن را صدقه دهد و خداوند او را مدح و ستايش كند؟! بنابراين، از اين كه آيه شريفه در مدح و تمجيد چنين شخصى و چنان كارى نازل شده است مى فهميم اين سخنان پايه و اساسى ندارد و بر اساس اهداف خاصّى ساخته شده است.
اشكال چهارم : اين كار با حضور قلب نمى سازد!
با توجّه به حضور قلبى كه على (ع) به هنگام ذكر و ياد خدا بطور كلّى، و به هنگام نماز بالخصوص داشت، كه غرق در صفات جلال و جمال الهى مى گشت و هيچ توجّهى به غير خدا نداشت، بگونه اى كه عمليّات جرّاحى و خارج نمودن پيكان تير، كه در حال عادى و غير نماز بر على (ع) سخت و دشوار بود، به هنگام نماز انجام شد و در زمانى كه آن حضرت بسان عارفى دلسوخته فانى در خداوند شده بود و به هيچ چيز جز او توجّه نداشت، پيكان تير را خارج ساختند. با توجّه به اين حضور قلب فوق العاده، چگونه على (ع) به هنگام نماز به سخنان سائل توجّه كرد و در ركوع نماز به او كمك كرد؟! خلاصه اين كه، اين مسئله با آن حضور قلب جامع و كامل على (ع) در نماز سازگار نيست.
جواب : اوّلا : سائل پس از نا اميدى از دريافت كمك، در راز و نياز با خدا، شكوه و گله خويش را با نام خدا شروع كرد: «اَللّهُمَّ اشهد ...; خدايا تو شاهد باش» بنابراين، اين نام خدا بود كه توجّه على را به سوى سائل جلب كرد و اين، منافاتى با حضور قلب و توجّه به خداوند در نماز ندارد.
علاوه بر اين، مگر مأموم در نماز جماعت صداى مكبّر، يا امام را نمى شنود و از او تبعيّت نمى كند؟ اگر نمى شنود، چگونه مى تواند به همراه او نماز را اقامه كند؟!و اگر مى شنود، پس در هيچ نماز جماعتى حضور قلب وجود ندارد؟!
ثانياً : آيا شنيدن صداى سائل، با توجّه به اين كه در احاديث از او به رسول خدا تعبير شده، اشكالى دارد؟ شنيدن صداى فرستاده خدا، چه منافاتى با حضور قلب دارد؟( در حديثى از امير المؤمنين (ع) آمده است كه: «مسكين فرستاده خدا به سوى شماست، هر كس او را رد كند خدا را رد كرده است و هر كس به او چيزى بدهد، گويا به خداوند داده است!» (وسائل الشّيعة، جلد 6، ابواب الصّدقه، باب 23، حديث 11).)
ثالثاً : آيا شنيدن صداى مظلوم و برطرف كردن مشكل او، حتّى در نماز، عبادت نيست؟( روايات فراوانى در فضيلت و آثار صدقه و كمك به نيازمندان وارد شده است; از جمله در روايتى از امام باقر (ع) مى خوانيم: «انجام يك حج را از آزاد كردن هفتاد غلام بيشتر دوست دارم و كمك كردن به يك خانواده نيازمند مسلمان و سير كردن شكم و پوشانيدن آنها و حفظ آبرويشان، از هفتاد حج در نزد من با ارزش تر است.» (وسائل الشّيعه، جلد 6، ابواب الصدقه، باب 2، حديث 3)) اگر عبادت است و على (ع) مجذوب آن شده و آن را انجام داده، نه تنها كار آن حضرت اشكال نداشته، بلكه عبادت در عبادت محسوب مى شود.
آنچه اشكال دارد پرداختن به خويشتن به هنگام نماز است، امّا پرداختن به نيازمند مظلوم، كه عبادت محسوب مى شود، اشكالى ندارد.
اشكال پنجم : چرا تمام ضميرهاى آيه جمع است؟
همانگونه كه گذشت آيه شريفه براى سه گروه ولايت قائل شده است، و در مورد گروه سوم تمام ضميرها، فعل ها و موصول ها بصورت جمع آمده است. توجّه كنيد:
1 . الَّذين 2 . آمنوا 3 . الّذين 4 . يقيمون 5 . يؤتون 6 . هم 7 . راكعون.
هفت كلمه مذكور همه متناسب با جمع است، معناى اين جملات اين است كه افراد مختلفى در حال ركوع به فقير كمك كردند، در حالى كه در تمام روايات فقط از على(ع) به عنوان كسى كه در حال ركوع صدقه داد، نام برده شده است.
پاسخ : دانشمندان و مفسران اهل سنّت خود پاسخ اين اشكال را داده اند; فخر رازى در جواب اين سؤال مى گويد:
جمع گاهى براى احترام است، يعنى گاهى با اين كه مخاطب يك نفر بيشتر نيست، براى احترام لفظ جمع به كار برده مى شود همانگونه كه در فارسى نيز چنين است و به جاى «تو رفتى، گفتى، آمدى و مانند آن» گفته مى شود: «شما رفتيد، گفتيد، آمديد و مانند آن» بنابراين در ادبيّات عرب گاهى جهت احترام لفظ جمع به جاى مفرد به كار برده مى شود و در آيه فوق نيز چنين است.( التّفسير الكبير، جلد 12، صفحه 28.)
آلوسى در روح المعانى پاسخ ديگرى داده است; او مى گويد:
گاه براى عظمت شخص، و گاه براى عظمت كار، به جاى صيغه مفرد از صيغه جمع استفاده مى شود و اين در لغت عرب مرسوم است. ولى چون اين استعمال، مجازى است نياز به قرينه دارد.( روح المعانى، جلد 6، صفحه 167)
و امّا پاسخ ما: اوّلا: همانطور كه گفتيد استعمال صيغه جمع به جاى مفرد جهت احترام شخص يا عظمت كار، مرسوم و متداول است و در آيه مورد بحث نيز به همين جهت صيغه جمع به كار رفته است و قرينه اين استعمال مجازى اين است كه هيچ كس از دانشمندان، حتّى دانشمندان متعصّب اهل سنّت، معتقد نيستند غير از على (ع)، كسى در حال ركوع صدقه داده باشد تا مشمول آيه باشد و اين خود بهترين قرينه بر استعمال لفظ جمع در موردى است كه بايد لفظ مفرد بيايد.
ثانياً : در آيات قرآن مجيد بطور گسترده صيغه جمع در جايى كه بايد مفرد استعمال شود به كار رفته است; براى نمونه هفت مورد آن را متذكّر مى شويم:
الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّيْلِ وَالنَّهارِ سِرّاً وَعَلانِيَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلا هُمْ يَحْزَنُونَ (بقره/274)
آنها كه اموال خود را، شب و روز، پنهان و آشكار، انفاق مى كنند، مزدشان نزد پروردگارشان است; نه ترسى بر آنهاست، و نه غمگين مى شوند.
در اين آيه شريفه نيز كلمات «الّذين، ينفقون، اموالهم، فلهم، اجرهم، ربّهم، عليهم، هم، يحزنون» همه، به صيغه جمع آمده است; ولى بسيارى از مفسّران گفته اند كه منظور، علىّ بن ابى طالب(ع) بوده است كه شب و روز، پنهان و آشكار انفاق مى كرده است. طبق روايتى، آن حضرت چهار درهم داشت، يكى را شبانه و ديگرى را در روز، سومى را آشكار و چهارمى را پنهان انفاق كرد و آيه فوق در شأن انفاق او نازل شد!(1)
اشكال ششم : ولايت على(ع) در حيات پيامبر(ص) چه معنى دارد؟
اشكال ديگرى كه فخر رازى(1) و ديگران مطرح نموده اند اين است كه:
«اگر ولايت در اين آيه شريفه به معناى سرپرستى و صاحب اختيار بودن و امامت و رهبرى باشد، ولايت على (ع) در حال حيات پيامبر (ص) چه معنايى دارد؟ زيرا بر فرض ثبوت اين معنى براى علىّ بن ابى طالب(ع)، ولايت بعد از رحلت پيامبر براى او ثابت مى شود، ولى در زمان حيات پيامبر (ص) چنين ولايتى براى او ثابت نيست، امّا اگر ولايت را به معناى دوستى و نصرت بگيريم هيچ اشكالى ندارد، زيرا على حتّى در زمان پيامبر دوست و يار مؤمنان بوده است!».
پاسخ : جواب اين اشكال هم روشن است، زيرا ولايت ولىّ و وصىّ و خليفه و جانشين همواره بالقوّه بوده نه بالفعل و اساساً اين مطلب در درون اين كلمات نهفته است; حضرت زكريّا(ع) كه از خداوند فرزندى طلب مى كند تا ولىّ و جانشين و وارث او باشد و خداوند نيز خواسته اش را اجابت نموده و يحيى را به او مى دهد(مریم/5-6)، آيا يحيى در زمان حيات پدر، وارث و ولىّ و جانشين اوست. يا پس از رحلت پدر؟ روشن است كه اين امور بعد از مرگ پدر است.
اين مسأله يك امر عرفى و عقلائى است; كسانى كه وصيتنامه مى نويسند و براى خود وصى تعيين مى كنند، آيا براى وصى، قبل از مرگ خويش ولايت و اختيارى قائل مى شوند، يا اينها مربوط به پس از مرگ است؟ آقاى فخر رازى حتماً وصيت نامه داشته است و براى خود وصى انتخاب كرده است، آيا وصىّ او در زمان حياتش جانشين او بوده است، يا بعد از مماتش!؟ از اين بالاتر، تمام زمامداران دنيا براى خويشتن خليفه و جانشينى تعيين مى كنند، ولى هيچ كدام از آنها در حيات زمامدار فعلى، قدرتى ندارند، بلكه قدرت و اختيارات آنها براى پس از مرگ زمامدار فعلى است.
نكته اى بسيار مهم!
اگر بنا باشد چنين بهانه جوئى هايى، كه نمونه هايى از آن گذشت، پيرامون هر آيه اى از آيات قرآن مطرح شود، روشن ترين و محكم ترين آيات توحيد نيز زير سؤال مى رود و چيزى قابل استدلال باقى نمى ماند! در حالى كه ملاحظه مى كنيم كه اين اشكال تراشى ها و بهانه جوئى ها در تفسير ساير آيات قرآن به چشم نمى خورد و گويا تنها به هنگام تفسير آيات مربوط به ولايت و فضائل اهل البيت(عليهم السلام)خودنمايى مى كند!
افسانه عبداللّه بن سباء
بعضى از برادران اهل سنّت ، افسانه عبداللّه بن سباء يهودى را قبول نموده ، اين شخص افسانه اى را منشاء پيدايش مذهب تشيّع مى دانند! و مى گويند: او كسى بوده كه اوّل در يهوديت ، عقيده غلو را نسبت به وصّى حضرت موسى ، يوشع بن نون ايجاد كرد و وقتى كه وارد اسلام گرديد، باز مشغول بدعتگذارى شد تا به حدّى كه قائل شد اميرالمؤ منين على عليه السّلام خدا بوده و خداوند در او حلول كرده است .
بعضى آن چنان اين شخصيت افسانه اى را مسلّم دانسته اند كه در كتب خود نوشته اند: او بر اهل مصر از نظر فرهنگى و تبليغى سيطره پيدا نموده ، براى قتل خليفه عثمان بن عفان لشكرى منظم روانه مدينه ساخت .
يا آنكه به ضرس قاطع گفته و نوشته اند كه ابوذر نزد او درس خوانده و عمّار ياسر آرا و نظريات او را پذيرفت !!
جنگ جمل و صفين را نيز از دسايس او دانسته و گفته اند: مقدمات و مبادى تشيّع را او به مردم و شيعيان القا كرد!!
از همه مهمتر عده زيادى از مؤ لفين اهل سنت ، پا را از اين هم فراتر گذاشته و نوشته اند: اصحاب پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بعضى از مطالب و گفته ها و آراى او را ياد گرفته قبول كردند و مطالبى از اين قبيل كه جز طعن بر اسلام و بزرگان اسلام نتيجه ديگرى نخواهد داشت ؛ زيرا مستفاد از اين كلمات آن است كه يك نفر يهودى بيايد و بر عقول اصحاب پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و كسانى كه متاءدب به آداب او بودند، سيطره پيدا كند، اگر چنين باشد، ديگر اعتمادى به آنچه از صحابه رسيده و از طريق آنها نقل شده است باقى نخواهد ماند؛ چون در هر حكم از احكام اسلام اين احتمال داده مى شود كه شايد از بدعتهاى عبداللّه بن سباء يهودى باشد و در رابطه با هر صحابى از اصحاب آن حضرت احتمال مى رود كه تحت تاءثير افكار نادرست اين مرد يهودى قرار گرفته باشد.
خلاصه ، آن قدر تبليغات ، در رابطه با اين شخص افسانه اى و بدعتهاى او قوى و زياد بوده است كه حتى علماى شيعه هم او را به عنوان يك فردى كه وجود داشته ، قبول نموده و بعد او را مورد طعن و لعن قرار داده اند؛ مثلاً مرحوم شيخ الطائفه طوسى رحمه اللّه در كتاب رجال در باب من روى عن اميرالمؤ منين مى گويد: ((عبداللّه بن سباء الذى رجع الى الكفر و اظهر الغلو(خلاصة الاقوال ، ص 237) ؛ عبداللّه بن سباء كسى است كه مرتد شده و دوباره به كفر برگشت و نسبت به على عليه السّلام غلو نمود)).
مرحوم علامه حلّى رحمه اللّه در قسم دوم از كتاب رجال خود مى گويد: ((عبداللّه بن سباء غال ملعون ، حرّقه اميرالمؤ منين عليه السّلام بالنار، كان يزعم انّ عليّاً عليه السّلام اله و انه نبى ، لعنه اللّه (خلاصة الاقوال ، ص 237) ؛ عبداللّه بن سباء غالى و ملعون است ، اميرالمؤ منين على عليه السّلام او را با آتش سوزانيد، او گمان مى كرد كه على عليه السّلام خدا و خود او پيامبر است . خداوند او را لعنت كند)).
همچنين در بيشتر كتب رجال ، وجود اين شخص مسلّم فرض شده ، منتها مورد لعن و نفرين قرار گرفته است ، و شيعه در طول تاريخ از اين شخص تبرّى جسته و او را كافر و مرتد دانسته است .
علت اينكه نام عبداللّه بن سباء در كتب رجالى شيعه آمده و وجود او مسلّم فرض شده است ، بيشتر به خاطر تبليغات گسترده اى بوده كه از طرف مؤ لفين اهل سنت ، در رابطه با او صورت گرفته است ، منتها چون عقيده اى كه به او نسبت داده شده با اصل و اساس تشيع سازگارى ندارد، در طول اعصار و قرون از طرف شيعيان مورد طعن و لعن قرار گرفته است .
بر فرض كه قبول كنيم ، اين شخص افسانه اى با همين نام و نسب و عقيده وجود خارجى نيز داشته است ، خود طعن و لعن شيعيان و بيزارى جُستن شان از اين شخص ، دليل گويا و واضحى است كه مكتب تشيع هيچ گونه ربطى به افكار پليد عبداللّه بن سباء ندارد و الاّ از طرف شيعيان مورد طعن و لعن واقع نمى شد.
چه خوب بود مؤ لفين و دانشمندان اهل سنت ، قبل از آنكه مكتب تشيع را به عبداللّه ابن سباء نسبت بدهند، اول عقيده پيروان اين مكتب را در رابطه با او مورد دقت و مطالعه قرار مى دادند؛ زيرا با هيچ عقلى جور درنمى آيد كه انسان از كسى متنفّر باشد و در عين حال دين خود را از او بياموزد.
وانگهى ، طبق تحقيقى كه دانشمند بزرگوار معاصر، جناب آقاى سيد مرتضى عسكرى در رابطه با اين شخصيت كرده اند و كتابى ضخيم ، در دو جلد به نام ((عبداللّه بن سباء)) منتشر ساخته اند، ثابت مى شود كه چنين كسى با اين نام و نشان اصلاً وجود خارجى نداشته تا بعد بيايد و نهال مكتب تشيّع را غرس كند.
جناب آقاى عسكرى در كتاب ((عبداللّه بن سباء)) ثابت نموده اند كه راوى قضيه عبداللّه بن سباء و بدعتهاى او، شخصى به نام ((سيف بن عمر)) مى باشد كه در جعل ، كذب و افترا بى نظير است ؛ وى حتى كسانى را به نام صحابه پيامبر مى خواند و معرفى مى كند كه اصلاً وجود خارجى نداشته اند. اين دانشمند بزرگوار مطالبى را از علماى رجال اهل سنت در رابطه با طعن و لعن سيف بن عمر نقل نموده كه همه دال بر فسق و دروغگو بودن اين شخص است ، و قول دروغگو هم كه اعتبار و ارزش ندارد.
كتاب عبداللّه بن سباء تاءليف دانشمند بزرگوار سيد مرتضى عسكرى به حدى علمى و تحقيقى و درست نگاشته شده است كه نه تنها مقبول علماى اهل تشيع واقع شده ، بلكه دانشمندان و محققان اهل تسنن نيز آن را قبول نموده و پذيرفته اند كه شخصى به نام عبداللّه بن سباء اصلاً وجود خارجى نداشته است .
به عنوان نمونه نظريه يكى ازبزرگان مكتب تشيّع و يك نفر از دانشمندان اهل تسنن را نقل مى كنيم .
آيت اللّه العظمى سيد ابوالقاسم خوئى قدّس سرّه در كتاب معجم رجال الحديث ، بعد از نقل نظريه شيخ طوسى (كه قبلاً آورده شد) و نقل چند روايت كه دال بر وجود عبداللّه بن سباء است ، و همچنين نقل كلامى از شيخ كشى قدّس سرّه مى گويد: ((ان اسطورة عبداللّه بن سباء وقصص مشاغباته الهائلة ، موضوعة مختلقة ، اختلقها سيف بن عمر الوضاع الكذّاب ولايسعنا المقام الاطالة فى ذلك والتدليل عليه و قد اغنانا العلامة الجليل والباحث المحقق السيد مرتضى العسكرى فى ما قدم من دراسات عميقة دقيقة عن هذه القصص الخرافية و عن سيف و موضوعاته فى مجلدين ضخمين ، طبعاً باسم (عبداللّه بن سباء) وفى كتابه الا خر (خمسون وماءة صحابى مختلق ))( معجم رجال الحديث ، ج 10، ص 194) ؛ ((افسانه اى كه به نام عبداللّه بن سباء و قصه هاى شر برانگيز و هولناك او نقل شده موضوع و ساختگى است كه سيف بن عمر كه در وضع و جعل ، معروف بوده ، اين قصه را درست نموده است .
ما الا ن فرصت بسط و گسترش و تحقيق و بيان ادله در رابطه با دروغ بودن اين افسانه را نداريم و لكن تحقيقات عميق و دقيق علامه بزرگوار و محقق عالى مقدار جناب آقاى سيد مرتضى عسكرى ، ما را از شرح اين مطلب بى نياز مى سازد و همچنين تحقيقى كه ايشان در رابطه با ((سيف بن عمر)) و اكاذيب او نموده اند، در كتابى كه در دو مجلد بزرگ به اسم عبداللّه بن سباء طبع شده و همچنين در كتاب باارزش ديگرى به نام 150 صحابى ساختگى براى خوانندگان كافى است )).
((ابوريّه )) در كتاب اضواء على السنة المحمدية چنين مى گويد:
((ما در طبع اول كتاب ، مطالب گذشته را نوشتيم از باب اعتمادى كه به بزرگان مورخين وكسانى كه بعد از آنها آمده اند، داشتيم . اما كتاب نفيسى را ديدم به اسم عبداللّه بن سباء از تاءليفات عالم بزرگوار عراقى ، استاد سيد مرتضى عسكرى كه در آن با دليلهاى قوى و قانع كننده ، ثابت نموده كه اين اسم حقيقت ندارد؛ زيرا اول كسى كه اين قضيه از او نقل شده و تمام تاريخ نويسان ، از طبرى تا الا ن ، به او اعتماد كرده اند، سيف بن عمر تميمى ، متوفاى سال 170 ه -.ق . است كه تمام ائمه اهل سنت و حديث ، روايات او را مورد طعن قرار داده و قابل عمل نمى دانند و حاكم نيز در رابطه با او مى گويد: او متهم به زندقه بوده و در روايت ساقط است ؛ يعنى رواياتش قابل قبول نيست .
بعد مى گويد: ما به خاطر احترامى كه به علم و حق داريم ، منصفانه مى گوييم كه آقاى دكتر طه حسين ، قبل از اين در وجود اين شخص ، يعنى عبداللّه بن سباء شك كرده بود و ما براى اثبات مدعاى خود، مطالبى را از كتاب با ارزش او ((الفتنة الكبرى )) جزء دوم ، ((على وبنوه )) نقل مى كنيم )). اضواء على السنة المحمدية ، ص 178 و 179
ما براى آسانى كار، ترجمه گفتار دكتر طه حسين را از كتاب ((على و فرزندانش )) كه ترجمه كتاب ((على و بنوه )) است ، در اينجا متذكر مى شويم .
دكتر ((طه حسين )) مى گويد: جاى تعجب است كه برادران اهل تسنن ، يك شخصيت موهوم و ساختگى را اين قدر بزرگ مى كنند و مذهبى را كه پيروى از اهل بيت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را بعد از آن حضرت واجب و لازم مى داند، از اختراعات و ابداعات او مى دانند. اما وجود امثال ((كعب الاحبار يهودى )) را كه در زمره اصحاب خاص معاويه بوده و مطابق ميل او روايت جعل مى كرده است و همچنين ((تميم بن اوس دارى )) را كه از مسيحيان بوده و اين دو نفر سبب گنجاندن اسرائيليات و مسيحيّات در اسلام شده اند، ناديده گرفته و بدعتهاى آن دو را متذكر نمى شوند.
من از برادران اهل سنت خود مى پرسم ، آيا اگر كسى با استناد به اينكه اين دو نفر با شيعيان ميانه خوبى نداشته و بلكه بد بودند، و بيشتر رفت و آمد آنها با مروجين مكتب تسنن بوده ، بگويد: مكتب تسنن ، ساخته و پرداخته يهود يا نصاراست ؛ چون اين دو نفر بعضى از عقايد يهود يا نصارا را به عنوان عقايد اسلام تحت پوشش روايات به خورد اهل تسنن مى دادند، درست خواهد بود؟ هرگز! زيرا صداقت چيزى است كه هيچ وقت انسان را زمين نمى زند؛ و با بيان حقيقت هيچ كسى كوچك و ناتوان نخواهد شد.پس بياييد به دور از تعصب و لجبازى ، دنبال حقيقت باشيم و براى اثبات حقّانيت خود جعل اكاذيب نكنيم ، تا فتنه و فساد و نفاق از بين برداشته شده و بتوانيم در كنار همديگر، با صلح و صفا زندگى كنيم . على و فرزندانش (ترجمه كتاب على و بنوه )، ص 109 .